برای نویسنده، هرنویسنده ای، تا آنجا که تجربۀ شخصی من حکم می کند،نفس نوشتن، هدف است. اینکه نوشته به سود ویا زیان کیست و در خدمت رد و یا اثبات کدام موضع یا موضوع است، امر فرعی و ثانوی است. چنانکه به باورمن، خواندن نیز مانند نوشتن گونه ای خلاقیت است. خوانندۀ جدی نیز پیش از آنکه در پی تأیید یا اثبات خودش در نوشته باشد، نوشته را چونان نوشته می خواند. نویسنده و خواننده دوهمکارند. هریک شریک کاردیگری است. به خصوص خواننده نقش تکمیل کنندۀ کار نویسنده را دارد. خوانندگان خوب امکان ظهور نویسندگان خوب را فراهم می کنند. نویسنده به جد انتظار همدلی خواننده ( و نه تأیید موضع نویسنده توسط خواننده ) را دارد؛ میان این دو نکته تفاوت بسیار است. و وقتی که این انتظار بر آورده نمی شود، نویسنده احساس درد و تنهایی می کند. باری و به هرحال، برای من، شخصا، نوشتن عمد تا از دو انگیزه ناشی می شود:
1-انگیزۀ زیبایی شنا سانه:
نوشتن، بازی با کلمات و ترکیب و مهندسی کلمات، برای من اهمیت زیبایی شنا سانه دارد. چنانکه خواندن نیز برای من در قدم اول بعد و بار زیبایی شناختی دارد. من بیشتر به قصد لذت خوانده ام و کمتر به نیت کسب معرفت. به همین خاطر بهرۀ من از دانایی اندک است، اما لذتی که از خواندن برده ام، نمی توانم بگویم زیاد است، اما به هر ترتیب حاضر نیستم که با چیز دیگری در این دنیا عوض کنم. وقتی که انگیزه های زیبایی شنا سانه در نوشتن اصل باشد، سوژه ها دیگر اهمیت دل بخواهی ندارد. اینکه کدام سوژه می تواند حس زیبایی شناختی نویسنده را بر انگیزاند، کاملا تصادفی است. ممکن است این سوژه افراد و یا موضوعات روز باشند.خواننده ای که معتقد است به انگیزۀ قدرت و پول و یا به سفارش این و آن نوشته شده است، حس زیبایی شناختی نویسنده را که ناشی از« بیگانگی زدایی» و «آشنایی زدایی» است، نادیده می گیرد. به نظر من در کار نویسندگی لذت زیبایی شناختی تنها از این دو امر که خود رویدادی در حال وقوع در هنگام نوشتن است، حاصل می گردد.
2-انگیزۀ سیاسی:
از انگیزۀ زیبایی شناسانه که در گذریم، نوشتن برای من یک کنش سیاسی و در واقع ناب ترین کنش سیاسی است. نوشتن در بارۀ ویتگنشتاین، ادرنو و هایدگر نیز ازاین حکم مستثنا نیست. نوشتن در ناب ترین و انتزاعی ترین شکل آن، کنشی است معطوف به وضعیت بشری و بنابر این در مقولۀ امر سیاسی معنا می یابد. کنش سیاسی بر خلاف پندار معمول، پیش از آنکه معطوف به قدرت و ثروت باشد، ناشی از جوهر سیاست است که تا حدودی با جوهر آدمی یگانه است (همان حیوان سیاسی ارسطو ). ستیز با سیاست و یا احیانا اعراض از سیاست که گویی شکل متعالی تری از زندگی روشنفکرانه است، در واقع جز سیاست زدایی از زندگی به معنای ارسطو یی کلمه و در نتیجه بی مضمون کردن آن چیز دیگری نیست. چنین ادا و اطوارهای روشنفکرانه و تنزه طلبی ها، برای من مطلقا بی معنا بوده است و من تردامنی ناشی ازرویا رویی با مسایل واقعی را بر عافیت طلبی های روشنفکرانه هزاران بار ترجیح داده و می دهم. بدین معنا، نوشتن، پیش از آنکه تأیید یا رد موضع گیری های سیاسی باشد، کنش سیاسی است. نویسنده ممکن است موضعی را تأیید یا رد کند. اما نوشتن کنش است، نه واکنش به مواضع مختلف. نوشتن موضع گیری است و نه تأیید یا رد موضع گیری دیگران. نویسنده یک کنشگر است و نه نشان دهندۀ واکنش در برابر دیگران. من با نوشتن سیاست می کنم. قلم برای من ابزار سیاسی است؛ سیاست به معنای ارسطویی کلمه که امری است یگانه بازندگی و برخاسته از ذات انسان.
نوشتن هرگزآسان نیست. بلکه کارسخت و دردناکی است. حاصل کار من جز یاد داشت های پراکنده شبیه آنچه که در اینجا می بینید نبوده است. ولی بان این حال من به حیث یک نویسندۀ آماتور و حاشیه ای با دردها و دشواری ها و نا کامی های بسیار رو به رو بوده ام. اما هیچگاه جز ازسر دو انگیزۀ زیبایی شناختی و سیاسی که ذکرشد، دست به قلم نبرده ام. ممکن است اشتباه کرده باشم و به خطارفته باشم. اما هرآنچه کرده ام به تشخیص خودم بوده وکنش سیاسی بوده برخاسته ازذات من به عنوان یک انسان. قضاوت برخی خوانندگان این بوده است که من به سفارش این و آن و یا به قصد ثروت و قدرت مطلب نوشته ام. این گونه داوری ها مرا به حیث یک انسان(موجود سیاسی) و نوشتن را به حیث یک کنش سیاسی نا دیده می گیرد. من هرگز به سفارش این و آن کلمه ای به قلم نیاورده ام. و تا آنجا که تشخیص و فهم من مدد کرده است، حرمت قلم را به نوشتار حرام نیالوده ام و از نوشتن حتی بهاء قلمی را هم نصیب نبرده ام. و حال که از خوانندگان سخن به میان آورده ام، خوب است اشاره کنم که من از اظهار نظرهای خوانندگان جسته و گریخته ، بسی نکته ها آموخته ام و این نوشته خود حاصل آن نکته آموزی هااست. دین این نوشته به خصوص به مخالفان و منتقدان بسی بیشتر از موافقان است. من این نوشته را به مخالفین وموافقین، آشنایان و بیگانگان خود تقدیم می کنم. ازهمه متشکرم و برای همه آرزوی کامیابی دارم؛ تنگناهای نفس گیر زندگی اکنون مجال گفتگو را ازمن ستانده است، اما امید وارم بار دیگر این فرصت تجدید شود و مجال گفت و شنود و نقد و انتقاد ما ازهمدیگر به صورت بهتر و با قاعده فراهم گردد.
پرومتئوس، براي دفاع از انسانيت، تا مرز شهادت پيش ميرود و درست در متن همين نيستي و فنا در انسان است كه حركت دوري تقدير را در هم شكسته و با تناسخ در روح هر انسان آگاه سر از نو جان ميگيرد، اگر مسيح شهيدي است كه در خدا حضور دارد، پرومتئوس شهيدِ انساني ناب است، حضور انسان، در انسان. اين تعريف از شهيد، البته با تعريف رايج چندان همخواني ندارد، زيرا تعريف رايج از شهيد آن است كه در ميدان جنگ كشته شود. اما اگر شهيد كسي است كه كفاره گناه و باطل كننده افسون تقدير است، در اين صورت پرومتئوس و مسيح شهداي تاريخ انسان خواهند بود، همانگونه كه اسپارتاكوسِ شهيد، از طريق گناه در برابر اربابان بردهفروش روم، خط دوري زمان را در هم شكست تا يكبار، حد اقل يكبار، بردگان از نعمت آزادي و انساني بر خوردار گردند. پرومتئوس، شهيد راه تفكر است، همانگونه كه سقراط به خاطر دفاع از تفكر، جام شوكران را سر كشيد و از راه كوششِفلسفي به جاودانگي دست يافت. كارل ماركس، پرومتئوس را بلند پايهترين قديس و شهيد قلمرو فلسفه ميخواند. به عقيده ماركس، پرومتئوس، تجلي آگاهي انسان است كه قدرتِ برتري را به رسميت نميشناسد. او شهيد جاودان است، از مرگ نميترسد و خدايان را كه در جهان برين قرار دارند، و در حقيقت همان طبقه برتر است با شجاعتِ تمام به مبارزه ميطلبد. پرومتئوس يك انسان ناب است؛ انسان ناب كه به خاطر انساندوستي، نه تنها در برابر خدايان عصيان ميكند، بلكه تا خدا شدن انسان پيش ميرود.به همين دليل شايد بتوان همصدا با ماركس گفت، پرومتئوس هرچه باشد، شهيدی است كه با افتخار تمام به جاودانگي دست پيدا ميكند. اگر پرومتئوس شهيد است، پس شهادت مرگ نيست، حضور است، حضورِي كه جان در يك نبرد تراژيك، زندگي را به گونهي ديگر آغاز ميكند، شهادت بيرونگستري وجود و بسطِ انسانيت در خط زمان است و شهيدکسي كه با گسستنِزنجير تقدير و در هم شكستن دور باطل زمان، خودش را در وجودِ تجربي بشر جاوادنهكند. شهيد حضور انسان در جهان متافيزيك نيست، حضور در جهانزندگي و در تجربةزيستة آدميان است، پرومتئوس، مسيح و شهیدان در زندگي ما حضور دارند.
اما چرا پرومتئوس؟ چرا نبايد آشيلهومر و آژاكس سوفوكلوس را شهيد دانست؟ پيشتر گفتيم كه شهادت نوعي «گذار» است، گذار از جهان طبيعي به جهان انساني از ديگر (طبيعت يا خدا) بنيادي، به به خودبنيادي. اكنون بر همين مبنا توضيح خواهم داد كه چرا نميتوان مفهوم شهيد را در مورد آشيل و آژاكس و ديگر قهرمانان يونان به كار برد. براي اينكه منظورم را روشنتر بيان كنم، به صورت اجمال به جهانشناسي و انسانشناسي يونان ميپردازم. شهادت، در دوگانگي جهان و انسان معنا پيدا ميكند، اما تصور معمول يونانيها از جهان، جهان همگن و يگانه اي است كه تمايز ميان «انسان» و «جهان» وجود ندارد، همانگونه كه از بينرفتن يک گياه و يا يک درخت، فرقي نميکند بخشکد و يا کسي آن را از ريشه برکند، طبيعي تصور ميشود، مرگ قهرمان که به صورت تراژيک جان ميدهد طبيعي است و صرفا براي ارضاي هوس خدايان اتفاق ميافتد. به استثناي جهان ايسخولوس و تا حد اندكي جهان سوفوكلوس و اروپيدوس، در انسانشناسي يوناني، جان، رهسپار ماجرا است، مشتاقِ خطرکردن، اما تمامي اين ماجراها و خطر کردنها، بخشي از حرکت دوري زمان و تقدير محتومی است که خدايان براي انسان نوشتهاند. ترديدي نيست كه اين قانون نا- عادلانه است، اما آدمي درکش نميکند و خدايان هم هر آنکه را كه چون اديپوس، در جستجوي کشف چيستان بر آيد به سختي مجازات خواهندكرد. به بيان دقيقتر جهان يوناني، دايرة ای کاملِ است كه در آن مسيري كه ميبايست انسان طي كند از پيش مقدر شده و در نهايت در اين جهان بسته و كامل، قلمرو جهان فيزيک و جهان متافيزيک و انسانها و خدايان وحدت پيدا ميکند. با جود اين وحدت روح و جهان و انسان و خدا، تنها دغدغه شورايِخدايان، طراحي ستيزه و فتنه و جنگِپايدار ميان آدميان است. روحي كه چون آژاکس، آنتيگونه و اديپوس و آشيل، با تحمل رنج تراژيک خود را کشف کرده، ميتواند در جهان خدايان رفيقاني داشته باشند، اما هرگز رفيقان در ميان آدميان نخواهد داشت، به همين دليل جان از راه جنايت به همنوع خود، خويشتن را کشف ميکند: آژاکس با خودکشي، اديپوس با کشتن پدر، الكترا با كشتن مادر، هايمن باكشتن برادر و کرئون با زنده در گورکردن آنتيگونهي شهيد. بازي ميان آدميان، بازي پوچ و بيهدفی است كه توسط قدرتهاي «نا ـ آدمي» رقم ميخورد. در اينجهان بسته انسانها همگي فاقد اختيار و مغلوب حكم تقدير-اند و تمام هستي تابع ضرورت. در اين جهان نفس فقط «هستها» را ميشناسد نه بايد ها را و هنگامي که عمل ميکند در يک دايرة کاملا بسته دور خود ميچرخد. در واقع هر آنچه آدميان انجام ميدهند، صرفا يك بازي است، بازي که برد با خدايان است؛ هکتور، بايد به دست آشيل کشته شود، زيرا خواستِخدايان چنين است، اما آشيل نيز به خاطر کشتن هکتور ميبايست با تير زئوس هلاک گردد، اين نيز خواستخدايان است. خدايان، هيچ سرگرمي جز ايجاد فتنه ميان آدميان ندارند؛ رنج انسان خدايان را شادي و مستي ميبخشد. «بودن»، امر ممکن نيست، «بايد بود» است؛ بايد بودی كه درحقيقت نفي بودن آدمي است. اگر قهرمان تراژدي صفات نمادين زندگي را ميپذيرد، براي اين است که بتواند در مراسم مرگِ تراژيك خويش جهان استعلايي خدايان را به نمايش بگذارد. بنا براين افتخار آشيل نه تنها افتخار انسان نيست، بلكه تحقير او است، افتخار آشيل افتخار خدايان است، زيركي و قدرتنمايي زئوس. هومر كه در آثارش قصة رنج و عذاب بشر را به تصوير ميكشد، سخنگوي انسان نيست، فضليت خدايان را روايت ميكند. ايلياد و اديسه، نعرة مستانه خداياني است كه جشنِ خدايي شان را با بازي مرگبار و خونين آدميان بر گزار ميكنند. ميزان زيبايي اين بازي مرگبار، ميزان خشونت در جاندادن است: خشونت درخشانِ گلادياتور گونه. آشيل ميتوانست چرخه زمان را طي كند، اما در آن صورت جشن خدايان شكوه كمتري ميداشت. به هر حال، جهان هومر جهانبستة ای است كه همه چيز در ان به وحدت منتهي می شود، به كليت جعلي و كاذب و به «ديگري بزرگ» فرو بسته و رخنه ناپذير. برخي مانند آشيل، از يكطرف به انسان ميرسد و از طرف ديگر به خدايان. برخي چون اديسيوس هرچند از تبار خدايان نيست، اما بر گزيده آنها است. خدايان مثل قهرمانان هستند و قهرمانان مانند خدايان. قهرمان هرچه جوانتر باشد و نبرد هرچه خشنتر باشد، زيبا تر است. پريام، پدر هكتور تشخيص داده بود كه «مرگ جنگجگويان جوان بسيار زيبا است.»
اگر اين تقدير همچنان ادامه يابد، اگر آدمي ميبايستي بازيچة خدايان باشد آدمي را زيستن چه سود؟ بودن، پوچ و بيهوده است و «ببودن» و «نبودن» يكسان خواهد بود. پرمتئوسِ شهيد، اين «انسانِِِبس انساني» دقيقا پاسخي به همين بيعدالتي است تا با لگدمالكردن قانون ناعادلانه خدايان، به نگونبختي ديرينه انسان پايان داده و او را بر کرسي خدايان بنشاند. خشم ناشي از تفكر اخلاقي پرومتئوس در برابر خدايان كه در كوههاي المپ لميدهاند و از نگونبختي آدميان لذت ميبرند، نوعی سرود بی ديني و بی ايماني در برابر خدايان قسيالقلبی است كه مرگ خونين و جسد خاكستر شدة انسان را ميخواهند، جهل و ناداني او را. اديپوس اندوهبار ترين شخصيت تراژدي يونان، به رغم دانايي و زيركي فقط توانست معما و «چيستان» ابوالهولِتقدير را حل كند، اما خودش به حكم تقدير گرفتار خطاكاري و فلاكتباري گرديد، ولي پرومتئوس تصميم گرفته با ساختن انسان در قالب خويش، حتي زئوس خدايِ خدايان را، از اورنگش سرنگون كند، و جشن انسانيتِ انسان را با مرگِ خدايان خيالي برپاي دارد. شايد مبالغه نباشد اگر بگوييم «پرمتئوس در زنجير» ايسخولوس، «مانيفيست» انسانيت و «شهادت(حضور)» واقعي انسان در نظام هستي است؛ او نه تنها كاسهليس عالم برين و ستايشگر قانون خدايان نيست؛ بلكه اين قانونرا از اساس نا عادلانه دانسته و بر خلاف اغلبِ قهرمانان يونان كه سر سپردة قانون خدايان و قهر سرنوشتاند، پرومتئوس آيسخلوس، در جنگ نابرابر ميان خدايان و آدميان جانب انسان را ميگيرد
2- روايت مسيحايي:
پرومتئوس شهید، در يك موقعيت تراژيك با گفتنِ «نه»-ي مقدس، در «دیگری بزرگ» حفره ايجاد كرد و با كشف اين راز كه هيچ قدرتِ مطلقي در برابر انسان وجود ندارد، زنجیر دوریِ زمان را در هم شکست، اما هنوز انسان گنهکار است و تا رسيدن به خداشدن فاصله دارد. هنوز اين موجود غرق در گناه آدمشدن است و در رنج تبعيد به سر ميبرد. اگر مبدأ تاریخ تفکر بشري را پرومتئوس فرض كنيم و او را اولین شهید راه تفکر، مسیح را بايد مبدأ تاریخ رستگاری و نخستين شهیدی دانست که با مرگ خود سرشت بشر را از گناه پاک میکند و نوع بشر خواه یهود، خواه یونانی، خواه غلام، خواه آزاد همگی در بدن مسیح تعمید داده شده و همگی جزء بدن مسیح به شمار میروند. بر اساس کتاب مقدس مسیح مرد تا ما گناهکار نباشیم. در انجيل يوحنا آمده است: «خونِ مسيح، پايهي پاکي هميشگي ما از گناه است(اول يوحنا، 1: 7)، اگر رهيدن پرومتئوس از يوغ تقدير به عنوان يك آغاز اصيل گناه نابخشودني و مكافات سختي را در پي داشت، مرگ مسیح در خدا و به بيان دقيقتر «مرگِمرگ در خدا» را بايد جاودانگي و خداشدن انسان دانست. رستگاریابدیِ انسان كه دايما از جانب موجوداتِآسماني تحقير ميگرديد و طهارت او از گناهي «عارف یه نیک و بد شدن»، فراتر از عصيان پرومتئوس، تنها با مصلوبشدن مسیح ميسر است و پروسة ناتمام انسانيِ پرومتوس كه پيراستنِ كامل از گناه «آدمبودن» و در حقيقت خداشدن او است، فقط با شهادت مسيح، تكميل ميگردد. در این جا، بحث ما يك بحث «تئولویک» و اثبات صدق و کذب اين ادعا نيست كه آيا مسيح مصلوب شد و يا انسانها به صورت اشتباهي عروج مسيح به ملكوتِاعلي را مرگ تصور كردهاند و آیا مسیح اسطوره است یا واقعیت، تامل در جنبةپدیداری این موضوع به عنوان يك امر«تهنشين شده» و حيثيتِ «ايدهتيك» و نحوة ظهور آن در آگاهي و تجربةبشري، برای ما اهمیت دارد؛ روايت آن در تورات و انجيل به عنوان مهمترين خاطرةمكتوب كه خاطرهجمعي چندين سالة انسان را باز مينماياند. اشتباه است اگر تصور كنيم مرگ مسيح فاقد بعد ديني است، اما اين تحليل صرفا بر بعدانسانی مسیح، آن گونه که در ذهنها و خاطرهها حضور دارد، متمركز است. با وجود اينكه در جهان سكولاريزهشده امروز، بحث از مرگ مسيح يك بحث كاملا منسوخ به نظر ميرسد، واقعيت آن است كه «خاطرهمرگ مسيح» در ساخت و محتواي «تخيلاجتماعيِخشونت» تاثير بسيار ماندگاري برجاي نهاده و در بسياري از آثار ادبي و هنري غرب رد پاي آن كاملا مشهود است.
هر چند ادعای هگل مبني بر اينكه مسيح آغاز و انجام تاريخ است نياز به تامل دارد و به اين كليت قابل قبول نيست، با این حال به نظر میرسد انديشة يكتاپرستي را بايد چرخشِ مهمي در درك بشر از تاريخ و زمان دانست؛ در واقع اولينبار تاریخ جهان آنگونه كه از سرنوشت بشر در کلیت آن سخن میگوید، با ادیانتوحیدي آغاز میگردد و بهويژه مسيح به عنوان تجسمخدا در انسان، نقش عمدة در نحوهي درك بشر از تاريخ و زمان دارد. در جهان چند خدایی یونان كه هر خدا بر قسمتي از جهان فرمان ميراند، شكلگيري جامعهانساني كه داراي تاريخ واحد باشد، تقريبا ناممكن به نظر ميرسد. حتي در كليتگرايي افلاطوني و ارسطويي، كليتها به جهان «ايده» و متافيزيك مربوط ميگرديد كه همچون پلهاي ثابتي دور از گزند رخدادهاي زماني بر فراز جهانانساني قرار داشتند. باور به خداي يگانه، مكانيسمِِِِذهني و معرفتي را به وجود آورد كه انسان بتواند به تاريخ واحدجهاني فكر كنند. به بيان ديگر در وحدت آگاهي انسان با خدا و امر مطلق و تجلي امر مطلق در انسان و تفكيك جهانانساني از جهان طبيعي بود كه مطلقِانسان فارغ از هر ويژگي فرهنگي و تاريخي مورد توجه قرار گرفت.عهد عتيق و عهدجديد، در واقع سرگذشت هبوط آدم است و فراز نيشبهاي ادامهي نسل او در زمين و همچنين پيشبيني رخدادهاي است كه در آينده براي بشر اتفاق خواهد افتاد. در اين تصور خطي از زمان توسط پيامبران يهود كه تا مسيحيت و اسلام ادمه اين تصور ادامه مييابد و حتي بنياد معرفتي «تحولگرايي(evolutionism» و «ترقيخواهي» عصر جديد به شمار ميآيد، آگاهي حقيقي از زمان، آگاهي از آينده ميشود. اشعياي نبي ميگويد:«چيزهاي اولين را بياد نياوريد و در امور قديم تفكر منماييد. اينك من چيز نويي به شما به وجود ميآورم و آن آلان به ظهور ميآيد( اشعيا، 43: 18-19)» هرمان كوهن از متفكراني است كه معتقد است تاريخ آيندهگرا ريشه در تفكر پيامبران يهود دارد
هدف ما در اينجا تشريح مفهوم زمان نيست، اين توضيحاجمالي بدان خاطر بود كه شهادترا به معناي در هم شكستنِِ حركتِدوري زمان تفسير كرديم و بنا براين مفهوم شهادت با گونه خاص تصور انسانها از زمان ربط پيدا ميكند. بر اساس تعريفي كه ما از شهادت ارائه كرديم، شهادت، در همشكستن چرخِ دوري زمان است و آنگاه معنا خواهد داشت كه زمان دوري به زمان خطي تغيير كند و شهيد كسي است كه در يك جريان رو به تحول، «گذار» از وضعيت «بد» به وضعيتِ «خوب» را در اين مسيرخطي ممكن ميسازد. اگر پرومتئوس و مسيح شهيدند به اين دليلاست كه هركدام خطيشدن زمان و گذار از «بدي» به «خوبي» تصور ميشوند، گذار از بيعدالتي، بيعدالتيِخدايان يا آدميان، به عدالت. از آنجا كه در تصور دوري از حركتِ زمان، گذار از يك وضعيت به وضعيت ديگر ممكن نيست، بنا براين «شهادت» و «حضور» از يك جهان به جهان ديگر غير ممكن خواهد بود. به همين دليل گفتيم در جهان بستة هومر شهادت معنا ندارد، زیرا تمامي قهرمانيها و ماجراهايانساني مسيري تكراري را ميپيمايد كه جا زدن انسان در نقطه صفر است. روح، از وطن آواره ميشود، اما اين آوارگي، هبوط از يک جهان به جهان كاملا ديگر و گذار از وضعيتِ «بد» به وضعيتِ «خوب» و از «گناه» به «رستگاري» نيست، بلكه پس از تحمل رنجهاي فراوان از راه حيله و نيرنگ در پيشگاه خدايان، به همان نقطه آغاز بر ميگردد. اديسئوس، تصور کاملي است از حرکت دوري زمان که پس از سالها سرگرداني در درياها و تحمل انواع شنکنجههاي جسمي و روحي دو باره به خانه بر ميگردد. در اينجا خانه را ميتوان نقطه آغاز و پايان، مبدأ و مقصدِ سفر تصور کرد و اديسيوس را مسافر دورهگردي که جريان کامل حرکت دوري زمان را با موفقيت طي کرده است، اما اين مسافر ماجراجو نه تنها به پاکي و تقدس دست نيافته، بلکه صورت تام و تمام روح پليد و فاوستي است که هزاران حيله و نيرنگ درآستين دارد. كساني چون آشيل که اين حرکت دوري را به انتها نرسانده اند، مسافران نيمه راهی هستند كه آروزي برگشت به خانه را با خود در گور بردند. بر خلاف شهيد که پس از گذار از يك جهان به جهان ديگر نه تنها آرزويِ باز گشت به خانه را ندارد، بلكه به آيندگان اخطار ميدهد مبادا وضعيتِ گذشته تكرار گردد، در جهان چون جهان هومر كه شهادت معنا ندارد، آشيل دوست ادييسئوس مسافر نيمهراهي است که پس از مرگ آروزيِ برگشت به جهان زندگان را دارد. آشيل با آنهمه قهرمانيهايش نه تنها قداست کسب نکرده، بلکه نفرين شده نيز هست. در حاليکه در تصور خطي از زمان، محو شدن و استحاله فرد ماجراجو يا شهيد، در انسان(پرومتئوس) و در امر مطلق ( مسيح) غايتِ برگشت ناپذير تصور ميگردد. به هرحال در فرهنگهايی كه زمان خصلت دوري دارد و خارج از انسان مسيرش را طي ميكند، مرگ هرچند«زيبا» و «شکوهمند» باشد، باز هم به معناي «شهادت» و «حضور» نخواهد بود. شايد به همين دليل آشيل، به رغم آن همه شهرت و بلند آوازگي، از غيبتِ خود رنج ميبرد و دلتنگ «حضور» در دنياي زندگان است.
بنا بر اين شهيد آنجا معنا پيدا ميكند كه تصور خطي از زمان وجود داشته باشد، اما خطيبودن زمان به اين معنا نيست كه زمان و تاريخ به صورتِ جبري و خارج از انسان مسيرش را طي كند. براي اينكه اين مسير طيگردد و يا گذار از وضعيت بد به وضعيتِ خوب ميسر گردد، به افراد خاصي لازم است كه مردمان را در اين گذار راهنمايي كند. به همين دليل است كه تصور خطي از زمان همواره با «منجيگرايي» همراه ميباشد. فرد منجي، معمولا كسي است كه با ايثار جان خويش، «گناه» و رنجِ گذار را به نتهايي بر دوش ميگيرد، تا زمينة شهادت و «حضور» انسان در جهان خوب را فراهم كند. كفارة گناهگذار اما سنگين است، و معمولا به شهادت و يا شكنجة مرگبار منجي منتهي ميگردد. ولي از آنجا كه نجاتيافتگان نميتوانند غيبتِ منجي را در جامعه باور كنند، حضور منجي در جامعه دايمي خواهد شد و به همين دليل است كه در آغاز گفتيم، منظور ما جاودانگي شهيد، جاودانگي به مفهوم آكالوپتيك نيست، جاودانگيِ عيني و انضمامي است، يعني شهيد كسي است كه در آگاهيجمعي، حضور عيني و تجربي دارد. مسیح سه روز بعد از مرگش بر میخیرد و از آن بعد تا ابد در میان انسان حضور فیزیکی خواهد داشت. حضور مسيح ، حضور انتزاعي نيست، حضور زنده و عيني در متن، صدا و تصوير است. و همچنين از آنجا كه بر مبناي تصور خطي از زمان جهان بينهايت است و انسان هستيِ آنسوي اكنون رو به آينده و يا هرجهان استعلايي ديگري که بتوان خير اعلي تصور کرد، بنا بر اين منجي، مبين «خواست کمال» در جامعة است كه رؤياي رسيدن به جهان خوب آنها را به پيش ميراند. منجي در حقيقت هولوگرامي است که نقشهاي از کل را ترسيم ميکند و در حققت کل در جزء، يعني كسيكه كفاره گناهگذار را به جان خريده، حضور تاريخي پيدا ميکند. حضورمنجي، نه يك حضور ايستا، بلكه حضور زايا و مولد است که جامعه را به سمت آرمان و آرزوها به پيش ميراند. نوعي وحدت در کثرت و کثرت در وحدت. مرگ منجي پارادوكس و تناقضي است كه مردمان را به نفسش آگاه ميكند، زيرا از يكسو به معناي شهادت و حضور است و از سوي ديگر نوعي وقفه در کمال است و آگاهي از سرشت شيطاني جامعه. به همين دليل هر منجي نگران متوقفشدن حركت رو به كمال و باز گشت به وضعيتِ نخستين است.
با اين توضيح اكنون به سراغ روايت دوم از شهادت می رویم. بر اساس اين روايت كه ما آنرا «روايتِمسيحايي» عنوان كردهايم، شهادت كفاره گناه آدمي تفسير ميگردد. مسیح، شهيد است، زيرا كفارة گناه نخستین است، گناهی که جز با خون سرخ مسيح با هيچ چيز ديگري قابل تطهير نيست. کلمه، در مسیح، حضور فناپذیر پیدا کرد تا مرگ و گناهرا از انسانیت دور كرده و جسمانساني را در وضعیتی پيش از گناه نخستین، قرار دهد. در تفکر يونان جسم به جهان فناپذير تعلق داشت، جسم گورستان روح اين اخگرفروزان خدايي به شمار ميآمد. اما در مسيحيت مخصوصا عهدجديد، روح و جسم از هم جدانيستند و براي اولينبار است كه به روشنيتمام از جاودانگي جسماني سخن ميگويد، همانگونه که در اسلام معادجسماني يکي از باورهاياساسي به شمار ميرود. بنا براين تنها روح جاودان نيست، جسم نيز جاودان است، تنها خدا جاودان نيست، انسان نيز جاودان است. مسیح سه روز بعد از مرگش برخاست و حواریون آنچه را شنیده بودند، به چشم خود دیدند و با دستان شان لمس کردند. روح، گوشت و استخوان ندارد، اما مسیح گوشت و استخوان داشت. بوئیتیوس، از معروفترین متالهان مسیح معتقد بود که اگر الوهیت و انسانیت در مسیح جمع نشده باشد هرگز مسيح وجود خارجی نخواهد داشت. بر همين مبنا است كه در يهوديت، مسيحيت و اسلام عذاب اخروي، معمولا عذاب جسماني تصور ميشود.
مرگ مسيح انسان مطرود را مقبول خدا ساخت، مسيح تاج درخشانعدالت و رحمت است، بنا بر اين « هرکه عدالت را به جا آورد از وي تولد يافته است(اول يوحنا، 2: 29). آنچه در روايتِمسيحايي شهادت قابل توجه است آن است كه پاكي از گناه، فرآيند تدريجي و آهسته نيست، واقعة متيعن و ناگهاني است، يك «رخداد(event)» و واقعه است، نوعي مصيبتِ ناگوار که به صورت يك شوك ناگهاني، طوفانيشدن زمين و آسمانها و با شهادتمنجي و به بهاي خون ممکن ميگردد. اما به هرحال کسي كه كفاره گناه را بر دوش ميگيرد و جامعه را با خون خويش تطهير و تقديس ميكند، بايد به ان حرمت گذاشت. به همين خاطر بود که «ژوستين شهيد» به پاس احترام خون مسيح، از قربانيكردن در پيشگاه خدايان رومي امتناع نموده و پذيراي شهادت گرديد، زيرا معتقد بود که حضور بذر کلمه، يا همان لوگوس(Logos) در انسان، او را بصيرت بخشيده كه نبايد از مرگ بهراسد، زيرا با مرگ مسيح طبعيت مرگ از ميان انسانها رخت بربسته است و ديگر هيچگاه مرگي وجود نخواهد داشت، من زنده خواهم ماند، چنانكه مسيح اكنون زنده است.
به هرحال پرومتئوس تا مرز ناميرايي پيش رفت، اما بايد سالهاي بسيار بگذرد، تا انسان گناه شكستنِتقدير و عارفِ نيك و بدشدن را از تن فرو شويد، اما مرگ مسيح نه تنها حضور انسان در قلمور ناميرايي است، بلكه پايان گناه آدمي نيز هست. از آنجا كه خاطرة ی به صليب كشيدهشدن مسيح، در حقيقت خاطرة نجات و رستگاري انسان است، ميبايست آن را گرامي داشت، خون شهيد تضمين کننده عهدموعود به شمار ميرود. مسیح در شام خداوند نان را گرفت و پاره کرد و گفت« بگیرید بخورید. این است بدن من که برای شما پاره پاره می شود. این را به یادگاری من به جا آرید( اول قرنتیان، 11: 24)» و همچنين بعد از شام پیاله را بر گرفت و گفت:« این پیاله عهد جدیداست در خون من. هرگاه این را بنوشید، به یادگاری من کنید(همان، 11: 25)» . برگزاري مراسم شامآخر يا عشاءرباني که فرداي آن روز مسيح مصلوب شد، فقط يک خاطره و تفکر محض نيست، بلکه سهيمشدن و مشاركت دستهجمعي در يادآوري و ديدارهاي منجي شهيد است، اين فرايند ناگهاني تطهير از گناه كه در زماني معين از تاريخ اتفاق افتاده است، انسانهاي همه دورانها را نجات خواهد داد و زماني که اين رويدادها را در آيين سپاسگزاري، يادآوري ميکنیم از دايره زمان خارج ميشويم تا در حرکت جاوداني پسر خدا که براي راهنماي قومش از ميان قوم خود به سوي ملكوت گذر ميکند شرکت نماييم.
بر مبناي اين روايت شهادتِ مسيح طبيعيت گناه را به كلي نابود كرد، اما تقديس مسيح « هم كار خدا و هم كار قوم است». خون شهيد، تطهير كننده گناه نخستين است؛ اگر گناه نخستين را تفسيراجتماعي كنيم، گناه نخستين، همان گناه انتسابي در جوامعي چون ايران است كه برخي از افراد به صورت مادرزاد گناهكار تصور ميشوند. به همين دليل شهادت، در چنين جوامعي به معناي تطهير گناه مادرزاد و انتسابي به شمار ميرود و شهيد كسي است كه باخون خود جامعه را از گناه انتسابي پاك ميكند. با اين حال آنچه مسلم است اين است كه در انديشة مسحيت ريشههاي تئولوژيك گناه مورد توجه قرار ميگيرد. با شهادت مسيح، انسان در خدا مرد و در او متوطن شد، مسيح، نجات و رستگاري است، بنا براين بايد تاريخ نجاترا كه همان شهادتمسيح است، هميشه به ياد داشته باشيم.احياي خاطرة قربانيان، نوعي «يادآوارياخلاقی» است، بنا براين يك نوع آگاهيِاخلاقي را در جامعه به وجود ميآورد. يادآوري خاطرة قربانيان، مشاركت در رخدادها و رنجهايي است كه فراموشكردن آنها جامعه را از اخلاق و انسانيت تهي ميكند. البته روايتِ اين رخدادها، رنج آور است، اما هيچگاه به پاي رنج تجربهشده نميرسد
روايت مرگ مسيح در جهانبيني اديان به مثابه شهيد و تضمينكنندة حياتجمعي نقش بسيار اساسي دارد. از يكسو نمادرستگاري و رهايي است و از سوي دیگر مرگمقدس به شمار ميرود و به گونههاي مختلف در متون مذهبي، فلسفه، هنر و ادبيات تجلي پيدا كرده است. اين پايداري از يكسو به خاطر تاثير ماندگار تجربه خشونت در روان آدمي است و به همين دليل روايت خشونتهاي تجربهشده، در كانون تفكرمسيحيت قرار دارد و از سويي به نسخة عمل ميماند براي خودفهمي، تفسير و ادراك واقعيت و تعريف خود به مثابه يك جامعه اخلاقي كه بر اساس يك روايتمقدس باهم مرتبط ميگردند. شهادتِ مسيح، ياد آور نجات و عروج انسان به جهان خدايان است. عروج از كوه جلجتا به آغوش مهربان خداوند، اما نه عروج فرد، بلكه عروج تمامي قوم خدا. بر خلاف قهرمان چون آژاكس، آشيل و ديگر قهرمان تراژدي يونان كه نفس پس از بيداري به جهان زيرين ميشتابد، به زندان هادس، شهيدمسيحايي از قلمرو زمان و مكان عبور ميكند و در مطلق متوطن ميشود، به همين دليل به نجات ابدي دستيافته است، شهيد نه در گذشته قرار دارد و نه در آينده و نه در حال، شهيد در جهان اعلي و در خود خدا متوطن شده است؛ خدايي فراسوي زمانها و مكانها. حيات شهيد را نميتوان با سال و ماه اندازه گرفت، زمان و مكان تنها در هستيهاي محدود معنا پيدا ميكند؛ قلمرو محدود به اين جا و آنجا، به گذشتهاي از دسترفته، آيندهاي نيامده و حال در حال تجربه تجزيه ميگردد، شهيد در خداوند حضور پيدا ميكند، در خداوند مرده است، شهيد حضور مشترك همه زمانها در خداوند است. اگر پرومتئوس بعد از شهادت نميتواند در خدا حضور پيدا كند و همواره يك انسان ناب باقي ميماند، بدين دليل است كه خداي يونان با خداي يهود و مسيحيت و اسلام فرق دارد. خدايان يونان از هر جهت محدود و همانند انسانها است، از حيث كينه و انتقام، عشق و خشم، خورد و خوراك، جنگ و صلح، با اين تفاوت كه آنها نا ميرايند. خدايان يونان وابسته به انسان است، وابسته به قرباني و نذر و نيايش آنها، اما خداي اديان ابراهيمي غني مطلق است، بي نياز مطلق، بي نياز از انسان و از هرچيزي به جز خود. خدايان يونان قادر مطلق نيستند، به همين دليل خدايان داراي قدرت كمتر بايد از قدرتهاي برتر فرمان ببرند، اما خداي يهود، مسيح و اسلام تواناي مطلق و «علي كلِ شيءٍ قديرٌ» است، نه تابع خداي ديگر، زيرا خدايی غير او وجود ندارد. اين نكته علاوه بر آنكه عدم حضور پرومتئوس در خدا را توجيه ميكند تمايز ميان دو روايت از شهادت را نيز روشن ميسازد. در اولي اندوه براي شهيد« افسوس! كه بايد چنين باشد» است و در دومي «افسوس كه چنين شد!». يعني در روايت اولي، امكانديگر قابل تصور نيست، پرومتئوس نميتوانست امكان ديگري را انتخاب كند، همچنين اديپ نميتوانست گونة ای ديگر بميرد، همچنين آشيل، آژاكس، آنتيگونه و هكتور و البته «افسوس كه چنين بايد باشد تقدير آدمي!». در روايت دوم اما امكانهاي بيشمار قابل تصور است، مسيح ميتوانست گونهاي ديگر بميرد، مسيح ميتوانست مصلوب نشود، ، اما «افسوس كه چنين شد!»، افسوس كه گناه ما آنقدر عظيم بود كه مسيح مصلوب شد. در روايتِ اولي، بهشتگمشده(Lost Paradise) وجود ندارد، جايگاه انسان جهان زيرين است و عروج انسان به جهان خدايان كينه آنان را بر ميانگيزد.
به هرحال بر مبناي اين دو روايت ميتوان شهادت را تاويل و تفسير كرد. اگرپرومتئوس شهيد است به اين دليل است كه به خاطر عشق به انسان در برابر قانونِظالمانة خدايان ايستاد، اما اگر خدا يان را به معناياجتماعي تفسيركنيم، مسيح نيز كسي خواهدبود كه به جرم طرفداري از انسانيت، مصلوب و شهيد گرديدند. مسیح به دستور پیلاطس و توطئه و فتوای پيشوايانمذهبی مصلوب شد اما پیامش آن است که « بزرگتر شما باید همانند کوچکترین باشد، و پیشوای تان مانند خدمت گذران تان» در اين صورت شهيد، فرقي نميكند، پرومتئوس باشد، آنتيگونه، اسپارتاكوس، مسيح شهید، كسي است كه جانش را در راه رهايي انسان فدا ميكند. شهادت، از همگيسختنِ زنجير تقدير، رخنهكردن و ايجاد حفره در «قدرتِمطلق» و يک نوع ايثار و از خود گذشتگي در برابر قانونِ ناعادلانه و پاسخي است به اضطراب گناه و محکوميت. شهادت، حقيقتِ تهي نيست، واقعيت اخلاقي است که بنياد انتولوژيک دارد. شهيد کسي است که در مدار خطي زمان از زمانة خويش پيشي ميگيرد، وجودش را فراسوي اکنون ميگستراند، و به همين دليل در ساختار روحجمعي جايگاه مرکزي دارد. شهادت، شجاعت از خودبودن و از ديگرانبودن به صورت همزمان است؛ پيوستگي دروني خواستمرگ و خواستزيستن. شهيد، تاييد انسانيتِ انسان از راه فدا کردن خويشتن است. شهيد، روح زنده و جاودان تاريخ است كه هميشه پيشتر از زمان حال زندگي ميکند. اگر پرومتئوس، مسيح حضور دايمي دارند و هميشه در اكنون و فراسويِ اکنون زندگي ميکنند، بدان لحاظ است كه اينها شهيدند آنسوي شهادت، خيانت است، «خيانتِ اديسئوسي»، «خيانتِ يهودايي»، و «خيانتِ تناول گوشت و خونِ شهيد»، خيانت به مسيح، خيانت به عدالت و خيانت به هر آنكسي كه با ايثار خون خود، حضور و شهادتانسان را در هستي تضمين ميكند.
سخن گفتن از ناميرايي و جاودانگي انسان به طورعام و بحث از شهادت به طور خاص، در زمينه و زمانهي كه باورهايي متافيزيكي اغلب دچار تزلزل گشتهاند، امر غريب و غير معمول به نظر ميرسد، با اين حال مرگ، به ويژه مرگ خشونتبار پديدة ای است که در مرکز خودفهمي انسان قرار دارد، بنا بر اين غفلت از فهممرگ را بايد غفلت از فهمزندگي دانست. در يك تصور ساده زندگي هرچه باشد فرجامش مرگ است، اما اين سخن سادهانگارانه به نظر ميرسد، زيرا برخي زندگي را با مرگ آغاز ميكنند و مرگ براي آنها نوعي شهادت و حضور واقعي به شمار ميآيد. منظور من از شهادت و حضور، جاودانگي به مفهوم آکالوپتيک و آخرالزماني نيست، جاودانگي در روان و باور آدمي است، ناميرايي و رستاخيز كساني كه به عنوان «شهيد» پس از مرگ به واقعيتاخلاقي ناميرا و ضميرِ آگاهجمعي مبدل ميشوند.
از آنجا که ياداشتِ حاضر يك بحث كاملا تئوريك در بابِ «شهادت» است، كمتر به مصداقها اشاره ميگردد. به نظر ميرسد هرگونه بحث از شهيد و شهادت، بدون درك مفهوم شهادت، چرخيدن در سرابسرگرداني و قدمگذاشتن در راه جنگل تاريكي است كه گفتن و نگفتن و حکم کردن به اینکه چه كسي ، شهید است یا شهید نیست، يكسان است و در ايدئالترين حالت فقط ميتواند آه و ناله و درددل و خاك برسر پاشيدن باشد
سخن گفتن از «شهادت» اما از يكسو به خاطر پيچيدگي و عمق مفهوم شهادت و از سوي ديگر به جهت وسعت و گستردگی دامنه آن، موضوع عامي است كه نه قابل تلخيص در يك مقاله و حتی کتاب است و نه قابل تقليل در فرهنگ و زمانهي خاص؛ این عمق و وسعت سبب ميگردد كه بنبست را در برابر خود احساس كنيم كه تصور ميرود عبور از آن نا ممكن است و البته اين تصور تا حدي خالي از حقيقت نيست، به همين دليل آنهايي كه موضوع شهادت را به اين گستردگي مطرح كردهاند، به ناگزير مسير«تقليلگرايي(Reductionism )» را در پيش گرفتهاند و ما هم چاره ای جز تقلیلگرایی نداریم. معمولترين نگاه، به شهادت، همان نگاه دوگانه انگارانه «هابيل» در برابر «قابيل»، «حق» در برابر «ناـ حق» و «خوبی» در برابر «بدی» است، نگاهی كه به رغم توجه به بعد «انتولوژيك» شهادت و ارتباط آن با دو بعد دروني انسان ـ جنگ ميان دو ساحت وجود آدمي ـ، اندكي ساده و بسيط به نظر ميآيد و حتي باپيوستاريكردن و طيفيكردن، باز هم قدرتتبیینی و تاویلی اين تقابل تا آن حد است كه فقط میتواند نمايي از خطوط کلی تقابل را ترسيم نمايد. در این الگو به جاي ساحت انتولوژيك، به ساحت «اپستمولوژيك)» شهادت پرداخته ميشود، يعني شهادت آنگونه كه در فرهنگ بشر نمود پيدا كرده و روایت آن بر اساس خاطرهازلی ، يا كهنالگو و سرمشقهايی که جوامعبشري مرگ تراژيک قهرمانان و فقدانِ پایهگذران اخلاق را بر اساس آن مقدس تفسیر کردهاند. بيگمان برای مرگ مقدس«کهن الگوی» یگانه وجود ندارد، يعني فرایند تقدسبخشیدنِ جوامعبشری به مرگ و به انسان قربانی جلوههای بسیار متکثر و متنوعی دارد، اما به نظر ميرسد به رغم اين تنوع و تکثر ميتوان خطوط کلي اين نگاههاي متفاوت را بر مبناي کهن الگوهايی ترسيم كرد كه از مهمترين خاطرههايازلي تفكر بشر به شمار ميرود: كهنالگوي مرگ تراژيک در يونان باستان، و مصلوبشدن عيسي مسيح. با اين حال هر مرگ تراژیکي شهادت نیست و بعدا توضیح خواهیم داد که چرا آشیل و هکتور که افزون بر قهرمانبودن، معمای اخلاقی نیز میباشند، شهید نیستند و چرا پرومتئوس در عين حاليكه كشته نشد و زنده به ديار مردگان قدم نهاد شهید است.
به هر تقدير در اینجا مفهوم شهادت را بر اساس دو روایت دستهبندی خواهيم كرد: روایت «پرومتئوسی» و «روایت مسيحایی». این دو روایت از شهادت، دو شاخص عمده دارد، یکم در هم شکستن حركتِ دوری زمان و دیگری مرگ به مثابه کفاره گناه آدمي. براساس اين دو روایت که روایت نخست ريشه در عصر زرين فرهنگ يونانیان دارد و شاعر بزرگ يوناني «آيسيخولوس» حدود ۵۰۰ قبل از ميلاد آنرا به شعر در آورده و از آن بعد به شيوههايي متفاوت تا زمانه ما روايت شده، و روایت دوم«گوهر» درونماندگارِ عهد عتيق و عهد جديد و به نحوی كهنالگوي مرگ مقدس در تاریخ تفکر غرب به شمار ميرود، ميخواهم مفهوم شهادت را تاویل و تفسیر نمایم. پرومتئوس و مسیح دو آغاز است و دو گذار از دو وضعیت، یکی گذار از طبیعت به فرهنگ، و دیگری گذار از ناپاکی به رستگاری. هدف ما از این کار فهم مفهوم شهادت است
1 ـ روايت پرومتئوسي:
در تاريخ تفكر و «اسطورهشناسي(mythology)» پرومتئوس، نماد عشق به انسانيت و عصيان و قانونشكني در برابر خدايان به شمار ميرود. افسانة پرومتئوس، كه يكي از قديميترين افسانهها است و به عصر زرين تراژدينويسي يونان بر ميگردد و يكي از مهمترين افسانههاي تاريخ بشر است، به گونههاي مختلف روايت شده است. ولي روايت مشهور آن است كه پرومتئوس، بياجازة زئوس، خداي خدايان، شرارة آتش مقدس و جاودان را ربود و آنرا به آدمي بخشيد و آدمي را به صنعت و تفكر راهنمايي كرد. زئوس چون بر اين حقيقت آگاهي يافت، او را بر ستيغ بيديار كوههاي قفقاز در صخرة در بند كشيد؛ عقابها روزها آمده جگرش را ميخورند ولي شبها جگرش ترميم ميشد و اين عذاب سخت تا دههزار سال ادامه داشت، اما سرانجام با پشتِ سر گذاشتن اين شكنجة سخت و طاقتفرسا، او بر خدايان سمتگر و انسانستيز پيروز شد. بر مبناي اين روايت، پرومتئوس مثالِ اعلايی از يك انسان عدالتخواه به شمار ميرود و فارغ از آنكه واقعيت دارد، ياندارد، شهادت و حضورانسانيِ انسان را در نظام خلقت با روشني تمام به تصوير ميكشد. البته رابطه انسان با خدايان، اختصاص به اين افسانه ندارد. به رغم آنكه افسانههاي يونان به موضوعات مختلف فلسفي، سياسي و اجتماعي پرداختهاند، اما آنچه همچون زنجيرة معنادار اين موضوعات را به هم پيوند ميزند، رابطه خدايان و انسان است كه معمولا نحوة اين رابطه به مثابة سرگذشت قهرمانان و مرگ و رنج و زندگي آنها، روايتگردد. اين افسانهها در واقع يك نوع زبان پيچيدهاي هستند كه جهانبيني يونانيان را كه عميقترين دغدغههاي انساني را مطرح كردهاند، به تصوير ميكشند؛ تار ـ و ـ پود اصلي اين افسانهها و تراژديها عبارتند از: تقديرستيزي، تقدير گريزي و تقديرپذيري. آنچه عنصر عمده به شمار ميرود، «مرگ» و همه تقدير ستيزيها و تقديرگريزيها در مرگ، چهرة عيني و انضمامي پيدا ميكند.
از آنجا كه هراس از مرگ يك امر «جهانگستر(universal)» است، اضطراب آدمي در برابر مرگ و پرسش از آن، به ادبيات يونان اختصاص ندارد، در ديگر اديان و اساطير جهان نيز پرسشها و دغدغههاي اساسي نسبت به مرگ به چشم ميخورد. غمنامهي «گيلگمش»، يكي از قديميترين و در عين حال مشهورترين كتيبههاي دوران باستان، بيان رنجبار جدايي گيلگمش و انكيدو است كه دوستيِ آنان به طرز دردناك توسط مرگ از هم دريده ميشود. در واقع در اين حماسه به «افراطگرايي قهرمانان بر ميخوريم كه در عبور از فتحي به فتح ديگر تا مرحله تجاوز به حريم خدايان پيش ميتازند و باز به ظاهر در اين مايه غرورِ كفر آميز است كه پادافره و مرگ طنينانداز ميشود: وحشت از مرگ در قلب فردِ باقيمانده به صورت دلهرهي تحمل ناپديرانساني در ميآيد كه به ناگهان به نا استواريِ حيات پي ميبرد و تلاش او را به ورطهي نوميدي عميقتري ميكشد تا روزي كه سر انجام دست از پا درازتر، از سرگردانيهاي بيانتها باز آيد و به آرامشِ تسليم و تفويض سر انجام گردن نهد[1]» در اين غمنامه همچون بسياري از افسانههاي يوناني رگههايي از تقدير ستيزي وجود دارد و در «لوح يازدهم توفانِ فراگير نوح را روايت ميكند كه در آن تبار انسان از انهدام مقدر ميگريزد» و آنگاه كه خدايان از هراس، خشم خويش بر آدميان فرو ميريختند، آدميان تقديرستيز با ساختن كشتي، بلاي مقدر را از خود دفع كردند، اما فرجام اين غمنامه مغلوبشدن انسان است و انسان حسرت سوزان غلبه بر تقديرخدايي را با خود در گور ميبرد، وقتي سايه انكيدو به گيلگمش گفت:«انكيدو غبار زمين شده... انكيدو دوستِ تو به خاك در افتاد و خاك شد... گلگمش بر زمين افتاد تا بخسبد، و در تالار درخشندهي قصر، مرگ در آغوشاش كشيد![2]». همانگونه كه پاسخ فرهنگهاي گوناگون به مسئله مرگ متفاوت است و هر فرهنگي آنرا به گونه خاص تفسير ميكند، شيوههاي مردن نيز در فرهنگها و زمانهاي مختلف تفاوت دارند. قربانيکردن، مرگِ خودخواسته ـ به صورت خودکشي يا گونههاي ديگرـ، جاندادن در ميدان نبرد، کشتهشدن به خاطر دفاع قانون خدايان و يا دفاع از سر زمين و یا ترور ... شيوههايِ گوناگون مرگ در فرهنگ بشر را نشان ميدهند که گاه جلوهي بينهايت خشونتبار ميگيرد. در روم باستان مرگ خونين گلادياتورها نوعي بازي شاديآفرين تلقي ميشد، کشتن سقراط از راه نوشاندن جامشوکران بسيار مشهور است؛ والتر كوفمان ميگويد:«اخلاقيات افلاطون و ارسطو و كلبيون و قونيون، رواقيون و اپيكوريستها، عمدتاً ملهم از شخصيت حيات و مرگ سقراط ميباشند.اين وجهه از او يك فيلسوفِمغرور با روحية مطايبه و در حكمت و تامل سيريناپذير و در زندگي به سعاتِجاودان كه اغنيا از خريدنش عاجزند، دستيافته بود نزد همگان مشهود و مشهور بود. شخصيتِ وي از آنچنان توانايي بر خوردار بود كه يك جبار فاقد كفِ نفس، در برابر او چون بردة ميمانست. اين تجسم شگفتآور از وقار انساني، همة متفكران بعد از عهد عتيق را مسحور خويش ساخت. او صورتِ آرماناخلاقي ايشان در آمد و منجر به دريافتِ نوين از انسانيت گشت. بتشكني متهورانة او در طرح پرسشها و عزم راسخ وي تا آنجا كه «مردن» بهتر است از اينكه آزاديِگفتار را از دست نهد، تاثير مشابه با ذهنيتِ امروزي دارد. سيرت و كردار وي همانقدر بر انسانيت اثر گذاشت كه بر هر منظومة فكري تاثير نمود.[3]» رواقيها خودکشي را تجويز ميکردند و در يهوديت و مسيحيت و اسلام، مرگ كسي كه به خاطر دفاع از ارزشهاي ديني كشته ميشود، شهادت، زندگي و رستگاريابدي تفسير ميگردد.
در افسانههاي يونان اما گاه به روايتهاي از مرگ بر ميخوريم كه انسانهاي تقديرستيز از نخوت و غرور پاي بر كرسي خدايان ميگذارند. در اينجا نيز فرجام آدمي همان غمنامه گلگمش است، يعني انسان ـ به جز چند مورد ـ در برابر مرگ مغلوب ميگردد، اما پرسشهاي اخلاقي را كه انسانقرباني از خدايان ميكند، همچنان بيپاسخ ميمانند. چرا آدمي بايد رنج بكشد؟ اگر خدايان «عالم»، «قادر» و «عادل»ـاند، پس چرا علاوه بر گناهكاران، بيگناهان با توفان عذاب و بلاي خدايان نابود گردند؟ آنچه مسلم است اين است كه خدايان از پاسخدادن به چنين پرسشهايِ اخلاقي هميشه طفره رفتهاند. يهوديت، مسحيت و اسلام، سه دين عمدة جهاني، خدا را رحمتِ مطلق و هستيِ ميدانند، كه محال است بدي و شرارت از او سر زند. صدور كار خلافِ عقل و خلافاخلاق، باخدايي خداوند منافات دارد. هر آنچه خدا به آن دستور ميدهد «خوب» است و از هر آنچه ما را منع كند «بد» خواهد بود. اما اين پرسش همچنان باقي است كه خالق بديها كيست؟ اگر خدا خير مطلق است بديها چگونه هستي مييابد؟ اگر خدا به وقوع فاجعه آگاه است و قدرت آن را نيز دارد كه از وقوع آن جلوگيري كند، اما نميكند پس يقنا خدا «عادل» نخواهد بود. و اگر خدا ميدانست كه انسان گناه خواهد كرد و پس از ارتكاب گناه او را مجازات ميكند، در اين صورت فلسفة خلقت از اصل بيهوده و پوچ است. چگونه ميتوان «پسركشي» ابراهيم را توجيه اخلاقي كرد؟ سئوالی كه «سورن كيركگارد» متاله مسيحي در پاسخ به آن كتاب مهم «ترس و لرز» را نوشت. چنين پرسشهاياخلاقي كم و بيش و به صورت پراكنده در ادبيات جوامع وجود دارند
به هرحال اين پرسشها به لحاظ عقلاني بيپاسخ است و از جبر و قضا و قدر سر بر ميكشد. در قرآن آمده است:« و بترسيد از بلائي که چون آيد تنها مخصوص ستمکاران شما نباشد( بلکه ظالمان و مظلومانٰ، همه را فرا گيرد) و بدانيد که عقاب خدا بسيار سخت است(انفال: 25)»اما چرا بايد دامنة فتنه و بلا تا بيگناهان گسترش يابد؟ به نظر ميرسد اگر سه صفتِ «قادر»، «عالم» و «عادل» را در خداوند مطلق فرض كنيم، وقوعِ فاجعهها در عالمانساني را نميتوان توجيه اخلاقي كرد و عذاب و شکنجه بیگناهان بر مبناي عقلبشري یک نوع رسواییاخلاقی به شمار میرود. شايد تنها راه آن باشد كه چون كيركگور بر آن شويم كه به پيروي از «ابراهيم»، شهسوارِايمان، با زخمزدن برخويش و خطركردن به وادي گناه اين پارادوكس را حل كنيم؛ پارادوكسي كه باعث شده بعضي از فرقههايديني عدالتِخداوند را از بيخ منكر شوند. اما اگر خدايان به پرسشهاي اخلاقي انسان بيتوجهاند و اگر آنها آدميان را براي سرگرمي و صرفا پرستشِ خود آفريدهاند، و اگر خدايان از رنج و نگونبختي آدميان لذت ميبرند، پس انسان ناگزير است به خاطر تقليل رنج و مصيبتِ خويش در برابر آنها طغيان كنند، حتي اگر فرجام اين طغيان شكست محتوم آدمي باشد.
نمونههاي اصيل انسانشورشي را، ميتوان در ادبيات يونان پيدا كرد. در حقيقت يكي از موضوعات اصلي ادبيات يونان، مخصوصا تراژديها آن است كه انسان به مثابه خصم خدا ظاهر ميگردد؛ انسان، عصيان ميكند تا خويشتن را از يوغ قانون ناعادلانة خدايان المپ رهايي بخشد. از آنجا كه ادبيات يونان گسترده است، من در اينجا به خاطر مناسبت با موضوعي كه بر گزيدهام، دامنه بحثم را به اسطوره «پرومتئوس در زنجير(Prometheus Bound)» اثر ايسخولوس، كه نمونة ايدئال انساندوستي و طغيان است و به خاطر عشق به انسان در برابر بيعدالتيهاي خدايان المپ تا مرز شهادت پيش ميرود، محدود ميكنم.
واژه Prometheus، پيشبيني، آيندهانديشي و خبردادن از آينده معنا ميدهد. ايسخولوس(Aeschylus ) پدر تراژدي يونان، پرومتئوس را كسي ميداند كه با پاي گذاشتن در قلمرو خدايان، آتش را ـ كه نماد روشني و تفكر است ـ دزديد و به انسان ارمغان آورد، هرچند پادافره اين گستاخي سقوط به قلمرو تارتاروس يا اسفل السافلين بود. بر اساس اين روايت، در گفتگويی كه ميان پرومتئوس و زئوس صورتگرفته است زئوس به او هشدار ميدهد كه «به خاطر نافرماني به قلمرو فروتر از قلمرور مردگان، در عمق به فاصله زمين و آسمان فرو افگنده خواهد شد.(يان كات، ۱۳۷۷: ۳۰)»، اما به هر حال حس انساندوستي، پرومتئوس را بر انگيخت كه به خاطر خدمت به انسان اين رنج عظيم را پذيرا گردد. سقوط او قلمرو فروتر از قلمرو مردگان، اما در فضاي آرامش و سكوت اتفاق نيافتاد، هنگام سقوط او غرش تندر و آذرخشهاي آتشين آسمان را فرا ميگيرد. توصيف ايسخولوس، از سقوط پرومتئوس، شبيه آنچيزي است كه ماركس در باره كمون پاريس به كار ميبرد: «طوفانيشدن آسمانها»، عدالتانقلابي و «برابرسازي فضايي»، اگر اين وضعيت را نوعي كمون تصور كنيم، در اين صورت در اسطوره پرومتئوس، «طوفانشدن آسمانها» نشانة كمون انسان نيست، بلكه بالاتر از آن كمون خدا و انسان است، زيرا پرومتئوس در حقيقت با آوردن آتشخدايان، انسانرا در ملك خدايان سهيم ميسازد، تا انسان و خدا برابر گردد. آنچه مسلم است، پرومتئوس پس از تجاوز به قلمرو خدايان به زندان افتاد، شايد به اين دليل كه انسانشدن به هيچ وجه از مسير هموار نميگذرد و سرگذشت آنكسي كه آدم ميشود هميشه شهادت است. آگاهي، آدمشدن و در عين حال گناه است، چنانكه با طلوع آگاهي، عروج و هبوط انسان همزمان آغاز ميگردد. اما هراسی كه او در خدايان ايجاد ميكند به حدي است كه خدايان ميترسند، پرومتئوس يا انسان پرومتئوسي، هر آن ممكن است زنجيرها را بگسلد و خدايِ خدايان را از تخت خدايي به زير كشد تا انسان ارباب هستي گردد. نوتروپ فراي، از كساني است كه بر سمبليك بودن پرومتئوس به عنوان تجسم آرزوي آدمي تاكيد ميكند. به عقيده فراي تراژدي «پرومتئوسدر زنجير»، يك افسانة صرفا انتزاعي نست، بلكه كاملا رنگ سياسي_ اخلاقي دارد؛ زئوس، خداي آسمان نيست، نمادي از شاه ستمگر است و پرومتئوس انقلابيِ عصيانگر كه به جنگ سرنوشت ميرود. او از تراژدي پرومتئوس به عنوان «تراژدي جامعه بيمار( The Tragedy of sick society)» ياد ميكند؛ جامعهي بيمار كه نقطه مقابل «جامعةنظم» است، از نظر او جامعة است كه نه تنها حاكم، بلكه خود جامعه بيمار است و تحول قدرتسياسي در اين جامعه غير طبيعي است و تنها از طريق كشتار و بينظميهاي پياپي ميسر ميگردد. در جامعة بيمار، عصيانِ انقلابي، انتقامي بيقاعده از نظم ناعادلانه و غير انساني است، و قهرمان شهيد ميگردد تا با شهادت خود قانونغيرانساني، حكومت نا مشروع شاه ستمگر و جامعة بيمار را، به لحاظ اخلاقي محكوم كند. اگر فرض فراي درست باشد، بنا بر اين ايسخولوس، با استعاره پرومتئوس شوخنهاد، تلختر از هرتلخي و گناهورز، نسبت به خدايان فناناپذير، جنگ انسان با قدرتهاي بر تر را در قالب مقولاتسياسي، فلسفي و اجتماعي عرضه ميكند. آنچه «پرومتئوسدر زنجير» را از ديگر تراژديهاي چون «آژاكس» و «آنتيگونه» و... متمايز ميسازد، آيندة سرشار از اميد و روشنايي است، با وجود اينكه در اغلب تراژديها و حماسههاي بزرگ نوعي بدبيني آشكار نسبت به آينده وجود دارد، پرومتئوس در زنجير، به رغم تقدير جانكاه كه قهرمان بدان گرفتار است، مانند نظريههاي آيندهنگرانة «مسيحايي»، «اسلامي» و «ماركسيستي»، آيندة روشنی را به تصویر میکشد كه سرانجام آدمي بر تقدير پيروز ميگردد. در واقع اميدِ رهايي از تقدير قهرمان را بر ميانگيزد كه به وادي گناه عارف نيك و بد شدن خطر كرده و روح، مسیر هولناک مبارزه با خدایان را در پیش گیرد. شكست و پيروزي را نميتوان از همديگر جدا كرد. سرنوشتِ قهرمان، قربانيشدن است، شهادت و مرگ تراژيك، اما از آنجا كه اين مرگ جاودانگي او را تضمين ميكند و با تحقق خويشتن كليت انسان را تحقق ميبخشد، در حقیقت نفی همیشگی مرگ انسان و پيروزي بر تقدير و خدايان خواهد بود. هفاستيئوس، به پرومتئوس ميگويد:« همواره اين درد رنجبار با تو خواهد بود تا تو رابفرسايد، زيرا آنكس كه تو رابرهاند هنوز زاده نشده است.»، اين «هنوز زاده نشده است»، همان چراغِ روشن اميد و روايت از پيروزي و رهايي قهرمان است كه هرچند تا آزادشدن فاصلة عظيم ده هزار سالهاي است كه يخبندان بايد روي تن او ذوب شود، اما از آنجا كه او طلسمِتقدیر را باطل كرده، آزادي محتوم و ترديد ناپذير خواهد بود. آزادي، به این مفهوم كه ميتوان آن را «شهادت» و «حضور» در نظام «هستي» معنا كرد، ضرورتي است كه تنها باگذار از يك ضرورت ديگر امكان پدير است: گذار از ضروت تقدير به ضرورت اختيار. به همين دليل در اوج شكست و در هنگام سقوط در قلمرو پایین تر از قلمرو مردگان، قلب پرومتئوس سرشار است از اميد رهايي و دور نمايي اين حركت آرماني و انقلابي كه تنها با شهادت و عصيان در برابر قانون ”ناـانساني” خدايان عملي است، جز شكست خدايان و پيروزيانسان چيزي ديگري نخواهد بود و در فرجام جايي ميرا و ناميرا عوض خواهد شد. او بازندة برنده است و شكست خود را وقتي ميپذيرد كه به پيروزي كامل رسيده است.« اين سرگذشت شهدا است، زيرا كه شهيد نمايندة ملازمت پيروزي و شكست است؛ شهيد كسي است كه از پذيرش شكست به پيروزي ميرسد، به عبارت ديگر، او حقيقت متعارض بودن شكست و پيروزي را با جسم و جان خود مجسم و محقق ميسازد[4]» به خاطر روشن شدن بحث در این جا به يكي از درخشانترين فرازهايي اين تراژدي اشاره ميگردد.
همسرايان: آرزوهايت را به قصد تباهي خدايان به زبان ميآوري.
پرومتئوس: آري، حقيقت ميگوييد ـ اين آرزو تحقق خواهد يافت.
همسرايان: بايد انتظار كشيد آمدنِ كسي را كه بر زئوس چيره شود،
پرومتئوس: آري، او را به رنج سخت گرفتار خواهدكرد، رنجي بد تر از آنچه كه من بدان گرفتارم.
همسرايان: آيا زئوس ضعيفتر از اوست،
پرومتئوس: آري، زيرا زئوس بايد به قانون ضرورت تن دردهد
همسرايان: آيا نميترسي كه چنان سخنان توهين آميزي را بر زبان ميآوري،
پرومتئوس: چرا بترسم، وقتی سرنوشتم نا ميرايي است.
آنچه از اين گفتگو، ميان پرومتئوس و «همسرايان(Chorus)» و همچنين جوابهاي تند و حيرتانگيز پرومتئوس، به «هرمس(Hermes)» كه پيام تهديد آميز زئوس را ميآورد كه در صورت نافرماني او را اشد مجازات محكوم خواهد كرد، استنباط ميگردد آن است كه آگاهي بر ضرورت و پيبردن به اين امر كه «زئوس» يا «شاه ستمگر» نيز قدرت مطلق نيست و او نيز به خاطر «ناـ مطلق» بودنش بايد از قانون ضرورت پيروي كند، ضرورت را تغيير ميدهد. آگاهي بر ضرورت، در واقع، پيبردن به جعليبودن و پوشالي بودن «ديگريِبزرگ» است.
[1] ـ گيل گمش، برگردان احمد شاملو، تهران: نشر چشمه، ۱۳۸۲، ص ۱۳.
[2] ـ همان، ص ۳۱۴.
[3] ـ والتر كوفمان، گوته، كانت، هگل، ترجمة ابوتراب سهراب، فريدالدين راد مهر، جلد اول، تهران: نشرچشمه، ۱۳۸۵، ص ۶۵.
[4] - ارنست همينگوي، پير مرد و دريا، ترجمه نجف درياب بندري، تهران: انتشارات خوارزمي، 1373، ص 95.
ما ایرانیها، بهرغم آنکه در جهانِامروز کاملا بينقشیم، ادعاهاي بزرگي داريم؛ بیایمانترین ما خود را «اميرالمؤمنين» تصور ميکند و حاشیه ای ترین ما مرکز عالم و آدم، برخي خود را «مجاهد» و حافظ دين خدا ميدانيم، عدهي هم پروفسور، روشنفکر، محقق،طرفدار انسان و حقوق بشر. علماء ديني ما با وجود آنکه از کوچهي متون ديني از قبيل قرآن و احاديث گذر نکردهاند، خود را آگاهتر از« محمد» ميپندارند و روشنفکران ما خود را، روشنفکرتر از هگل و کانت و کارلمارکس.و ارزشها و باورهاي مان را که عمدتا خصلت قومي دارند، کانون حقايق عالم. چنين تصورکاذبي باعث شده که هرچيز مهمي را از حقوق بشر و دين و جمهوريت گرفته تا مباحثفلسفي و مفهومي، همه را در يک ساحت مبتذل و مضحک فروکاهيم؛ ابتذالي که از چنان شموليت تامي برخوردار است که همگي به نسبتي در آن گرفتاریم.
يكي از نمونههاي بسيار جالب اين ادعاهاي بزرگ را ميتوان در ادعاهاي آقاي دکتر عرفان قانعی فر يافت. آقای قانعی فر را اغلب ميشناسيم، او سعی میکند ایدههایی را در قالبی انتقادي مطرح نمايد. ادعايي که به نظر میرسد بايد آن را نوعي توهم، کلک و رياکاريسياسي به شمار آورد.
تردیدی نيست که سخن نگفتن از مکتبانتقادی وآدورنو عیب نیست، اما یگانه راه موجود برای عبور از تصلب موجود و فاصله گرفتن از بنبست «فاشیسمقومی» است. همچنين ترديدي وجود ندارد که آقای قانعی فر حق دارد «تئودورآدورنو»ـ یی نباشد و با منطقدياليکتکي«اورکهایمر» و «هربرتمارکوزه» و «والتر بنیامین» و «لوونتال» جهان ما را نقد نکند، چنانکه ديگران از منظر«مارکس»، «پوپر» و «هابز» و «نيچه»، يا «عبدالوهاب»، «سيد جمال»، «عبده» و غیره جهان مارا تبيين و تفسير ميکنند. متوسل نشدن به منطقِ ادرنو_یی از منظر اخلاقی قابل توجیه است، اما از آنجا که هدف، عدالت و برابری و آزادی و رهایی انسان معاصر از یوغ نظام سلطه است، میتواند به تاسیس اخلاقانسانی منجر گردد: اخلاق عاری از خشونت و دهشت و فاجعه، اخلاق مبتنی بر عدالت، برابری و آزادی؛ اخلاقی که به جای سلطه به رهایی میاندیشد، به جای تطبیق و تسلیم به عصیان و انقلاب فکر می کند، به جای گناه به رستگاری و به جای از خود بیگانگی به خود آگاهی.
اما تمسک به ارزشهای مکتبانتقادی آنگاه مسئله آفرین خواهد شد که شان و موقعیتسیاسی مدعی در عمل آنرا تکذیب کند و فرد منتقد همدست همان رسوایی باشد که پیروان مکتبانتقادی شدیدا از آن نفرت دارند. شکی نیست که افراد خارج در دستگاه قدرت حاکم میتوانند از ارزشهای مکتبانتقادی سخن بگویند و به شیوهی آدورنو با قدم گذاشتن در شاهراه نفی و روش نقد رادیکال، بر ضد وضع موجود طغیان کنند؛ در برابر بیعدالتی و نابرابری به هرشکلش به مبارزه برخیزند و ندای اعتراض سر دهند. اما زمانی که فرد خود جزءی از دستگاهسلطه و به تعبیر آدورنو از«دسته کلیدهای عقلِکاپیتالیست» به شمار میرود كه بر شالودهي جعل صنعت تاریخ سازي استوار است، از آزادي، عدالت و برابریِانسانی بر بنیاد نظرگاه مکتبانتقادی سخن میگوید، نه تنها با این مکتب نسبتی ندارد، بلکه در حقیقت پرده از رخسار ابتذال فکریِ بر میگیرد که به مثابه گسترش جعلی و ریاکارانهی تفکر، فضای کشور ما را تیرهگون ساخته است.
تفکر انتقادی، تفکری است که نظام حاکم نمیتواند آنرا در درون خود هضم کند؛ تفکر انتقادی به تعبیر«ریموند گاس»، «نسخهی عملِ» است که سوژة انسانی را به منافع و علایقِحقیقی او آگاه میسازد؛ تفکر انتقادی از آنجا که گونه اي از معرفت و دارای محتوایشناختی است، خصلت رهاییبخشی دارد و سوژه را از بند اجبار و اضطرار تحمیلی رها میسازد و بالاخره تفکر انتقادی، تفکر رهایی و نفی است، هیچ اصلفکری قایم به ذات را نمیپذیرد. بر مبنای این تفکر اشکال گوناگون شناخت ضرورتا در بر گیرندة مسئولیت خود اندیشی از سوی سوژهها نیستند
اگر تفکرانتقادی با وضعیتموجود و نظام از خودبیگانه کنندة دولت در تضاد است، آقای قانعی فر که میرود تا خود تبدیل به یکی از مهرههای نظام سلطه شود بر اساس کدام منطق به چنین نقدهای بنیان افکنی دست می زند؟ بیگمان اين نوع پارادوكس گفتار و رفتار، يعني از یکسو ادعای روشنفکرانة پایبندی به اصول مکتبانتقادی و از سویی سر سپردن به هژمونی نظامسلطه نه تنها با مكتبانتقادي كه كار آن ويرانگري و براندازي و تخریب و مبارزه با سلطهي «صنعتفرهنگسازي» است که به پوچی، بیمعنایی و شیگشتگی منجر میگردد، ربطي ندارد، بلكه به نوعي سقوط در ابتذال مضاعف و مخدوش نشاندادن پیام مکتبانتقادی نیز میباشد. اساسا فردی که «پیچ مهره»ـی نظامبوروکراتیک تولید سلطه میباشد، هیچ نسبتی به تفکر رهایی بخش ندارد، زیرا بر اساس اصول مکتبانتقادی در جهان «کافکایی» بوروکراتیک، عقل، توانایی رهایی بخشی خود را از دست میدهد.
کسیکه با الفبای مکتبانتقادی آشنا است میداند که ایدئولوژیزدایی از سیاست مبتنی بر ارزشهایلیبرال دموکراسی، ناممکن است، زیرا وقتی که « لبیرال دموکراسی» به عنوان حقیقت غیر تاریخی طرح گردد و استقلال پیدا کند، به مقوله ای ایدئولوژیک و شیواره مبدل خواهد شد. تصور اینکه به این آسانی میتوان سیاست را ایدئولوژیزدایی کرد، یا ایدئولوژی را که کلیت فرهنگ را در بر میگیرد و با خون و روان انسان «اقتدارگرا»ـی ایرانی عجین است، جز«مغز شویی» و ترفند سیاستمدارانه چیز دیگری نمیتواند باشدکه به قول آدورنو به صورت فریب توده ای چهره خشن سلطه را پنهانتر میکند. افزون بر همه اگر آقای قانعی فر را مهره ای از مهرههای نظامِ ایدئولوژیک تلقی کنیم، بنا براین هرگونه اقدام او بخشی از فعالیت ایدئولوژیک به شمار میرود.
آدورنو فیلسوف «نقد» و «نفی» و «اندیشه» برای«ویران» است؛ فلسفهی او بازتاب ادراکِ او از دنیایاجتماعیِ است که به عقیدة او« هروز بیشتر و ببیشتر در توحش غرق میشود»؛ دنیای تیره از درخششِ فاجعه؛ دنیای مصیبتبار. او برای بیرون رفت از این جهان فاجعهبار، به بازسازیِ مارکسیسم پرداخت که در خشونت استالینی استحاله شده بود، نه اینکه با چسپیدن به دولت جایگاهی را برای خود جستجو کند.
آدورنو، برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که همهچیز را به عواملاقتصادی فرو میکاست، سعی کرد ریشههای معرفتی مشکلاتِ ناشی از تمدن جدید را پیدا کند. از نظر او بیعدالتی و نابرابریاقتصادی از پیامدهای عقلانیکردن اقتصاد است و از «خودبیگانگی» و بیمعنایی پیامدهای اصلیِ عقلانیسازی فرهنگ. به عقيده وی مصائب و فجایع دهشتناک دنیایِامروز، نتیجة ابزاریشدن« خرد» و ناشی از حاکمیتِ معرفت «مداخلهگر» است که سلطهی انسانها بر طبيعت و سلطه بعضى انسانها بر بعضى ديگر را تجویز میکند. ترس غيرمعقول از ناشناختهها باعث شده که « اسطورة روشنگری» را امر معقول و طبیعی تصور کنیم. روشنگری، گریز از جهان ترسناک نا شناختهها، به ناشناختهها، یا از « اسطوره»ـای به «اسطورة» دیگر است، بنا بر این درک کانت از روشنگری، که آن را« خروج آدمی از نا بالغی به تقصیرِ خویشتن به کمک عقل» میدانست، اشتباه است، زیرا روشنگری در ذات خود «ناـ معقول» است. به نظر آدورنو فاشیسم به عنوان بزگترین فاجعة قرن بیستم محصول عقل ابزاری و ادامه طبیعی تجدد است؛ نیروهای عصر روشنگری است که در مسیر خود به نیروهای مخرب، چون فاشیسم و استالینیسیم تبدیل میشود.
پرسش آدورنو، پرسش معرفتی و اخلاقی بود، از این رو پاسخش به این مسایل نیز پاسخ معرفتی و اخلاقی است. به نظر او وحشىگرىِ فاشیسم ما را با يك پرسش مهم اخلاقى مواجه كرده است:«چه مىتوان كرد تا آشويتس و حوادث مشابه تكرار نشود؟».از آنجا که صنعتفرهنگ، با استانداردکردن شیوة زندگی و نابود کردن «فردیت» به تحقق« هویت»ـهای کاذبیمنجر گردیده، که فاشیسم یکی از آنها است، بايد متافيزيك و فلسفهاى را بنا كرد كه بتواند پناهگاهى براى فرد فراهم كند و اين پناهگاه عبارت است از يك اتوپياى منفى. به لحاظ متافيزيكى فلاسفه بايد با توجه به تاريخ، راههاى مناسبى براى سخنگفتن درباره معنا و حقيقت رنج پيدا كنند، نه نفىرنج و نه نسبت دادن آن به جهانديگر كه اين هر دو مانع از توجه به مناسباتاجتماعى و عينى و ضرورت تغيير است. از آنجا که ترسیم آینده به لحاظ معرفتی ناممکن است، باید یوتوپیا آفرینی کرد؛ یوتوپیاها، فراتر از همسانی و تناقضاند، حاملان انگيزههای اخلاقى و امیدهایی هسند که باید آنها را تحقق بخشید؛ یوتوپیاها، تئورىهايى هستند كه واقعيت را دگرگون مىسازند، آنها تئورى و در عين حال عمل اند.
فلسفهی آدورنو، فلسفه رهایی است؛ رهایی از هرگونه سلطه، حتی استبداد زبان. در زبان عناصری وجود دارند که اعمال سلطه میکند. فیالمثل وقتی آقای قانعی فر انجام عملی را به خود نسبت میدهد و آنرا در قالب ساختار زبانی چون: «سعی میکنم... بکشانم... ساختیم... ما نمیخواهیم... اجازه نخواهیم داد...»، بیان میکند، این کار در حقیقت تولید و بازتولید سلطه است. این ضمایر به اقتدار نمادینجامعه و به قدرتسیاسی یا مفهوم«لاکانی» به A بزرگ ارجاع داده میشود که بر a کوچک سلطه اعمال میکند، بر این اساس است که میگوییم قدرت و سلطه در زبان بازتولید میگردد، اگر گفتار حاوی نوعی سلطه نباشد، نا شنیده تلقی میشود. والتربنیامین ریشه این استبدادزبانی را « نخستین کلامانسانی» بر میگرداند و مفهوم«گناه نخستین» در کتابمقدرس را ابداع داوریزبانی میدانست، زیرا داوری زمانی معنا دارد که قدرتی وجود داشته باشد. آدورنو اما این سلطه را در مفاهیم متضاد فلسفی میجوید. به باور او فیلسوفان با خلق مفاهیم متضاد و تقابلهای زبانی چون «سوژه» و «ابژه»، «علم» و «عمل»، «کل» و «جزء»، «وحدت» و «کثرت» و «جمع» و «فرد» همواره تلاش کردهاند با «برتري» دادن یکی بر دیگری، نوعی فاشیسمزبانی را به وجود آورند، یعنی نوعی زبان یکدست که هر چه با آن قابل توصیف نباشد، معدوم تلقی گردد. این برتری زبانی و یکسانسازی در زبان به یکسان سازی جهان انسانی میانجامد: جمع بر فرد مقدم است یا چنانکه در ساختار ذهنی و شناختی جامعهی ایران حک شده است که،« قوم مسلط، به خاطر کثرت عددی شان حق دارد، حتی از طریق ارتکاب خشونت دیگران را با خود همسان سازد» . زبان رسمی، یعنی خلق سلطه، انسان بیزبان، یعنی انسان گنگ و بیدفاع که از بیزبانی نا گزیر خواستهایش را باید در درون سرکوب کند، برمبنای همین سلطه هر گونه مخالفتی علیه کلیتکاذب، مخالفت با وحدتملی تفسیر میگردد؛ اساسا وحدتملی خود از آن مفاهیم یکسان کننده است، بر خور دار از بالا ترین درجهی سلطه. اما به نظر آدورنو در عالم واقع« هيچ «برتري» مطلقي وجود ندارد» از این رو هر نوع فلسفه ای که در جستجوی«نقطةعزیمت(start_point)»، یا «معرفتجوهری» گام بر میدارد، حافظ و خادم گرایشهای توتاليتر و محافظهکار خواهد بود. تنها راه بیرون رفت از این حصار «نفیِمدام» است و مقاومت تخريبگرانه در برابر هر نوع تفکر تمامیتخواه كه جهان را در اصل «یگانه» و منفرد محبوس میكند.
به نظر ادرنو روشنگری، که فاشیستهای وقیح و کارشناسان دهنبین انسانیت، ریاکارانه آنرا ستایش میکنند، رجعتی است به همان چرخهی معیوب و فاجعهبار که «با عقلانیکردن طبیعت درون وبیرون با سلطه بر طبیعت وجامعه و صیانت نفس از راه تخریب دیگری» عمیقا گره خورده است. در همان فصل اول کتاب« مفهومروشنگری» آمده است:« روشنگری در مقام پیشرویتفکر در عامترین مفهوم آن، همواره کوشیده است تا آدمیان را از قید و بند ترس رها و حاکمیت و سروری آنانرا بر قرار سازد. با این حال، کرهخاکی که اکنون به تمامی روشن گشته، تابناک است از درخششِ ظفرمند فاجعه(آدورنو و اورکهایمر، 1384: 29)» یکی از مضامین عمدة این کتاب توجه به فاجعهی فاشیسم است.به عقیدهی آنان فاشیسم و نژادپرستی چیزی بیشتر از یک رخداد است، فاشیسم تجلیتاریخی عقلابزاری است؛ ریشهی معرفتی آن را باید در آغاز تاریخ بشر جسجو کرد؛ فاشیسم به تفکر جدایی انسان و طبعیت بر میگردد، به زمانی که انسان خود را اربابطبيعت تعریف کرد و تلاش کرد طبیعت را بشناسد تا بر آن چیره گردد، اين شناخت از طبيعت تنها به بهای از دستدادن معنایزندگی ممکن بود؛ فاشیست پاسخ کاذب به بیمعنایی زندگی است. روشنگری، بهشتتکنیک آفرید تا ما را در آتش جهنمفاشیست نابود سازد.
از آنجا که مکتب فرانکفورت و مخصوصا تفکر آدونو مرثیهسرای فاجعههای تمدن جدید است، نوعی یاس و بدبینی « شو پنهاوری» در آن به چشم میخورد. به نظر آدورنو در دوران معاصر تفکر نیز در قبال ریاضیکردن جهان معصومیت خود را از دست داده است، تفکر معطوف به تطبیق و سرهم کردن مفاهیم است در قالب کلیشههای بیمعنا.« امروز هیچ واژة و اصطلاحی در دسترس نمانده که از قبل معطوف به سازش و تطبیق با جریانهای مسلطفکری نباشد، و هر آن کاری که زبان نخنما شده از پساش بر نمیآید، به نحو دقیقی از سوی دستگاههای اجتماعی جفتـوـ جور میشود... نظامِ آموزشی دقیقا بیابان خشک را برای پذیرش حریصانهی شارلاتانیزم و خرافهپرستی مهیا میسازد.( همان: 20)»
اما با وجود این بد بینی شو پنهاوری آنان طرفدار علم متعهدند، و به « بشارتِ رهایی بخشی» کارل مارکس کاملا ایمان دارند. مارکس میگفت:« فلاسفه، جهان ما را تفسیر کردهاند، اما کار فیلسوف نه تفسیر جهان، بلکه تغییر آن است.» از آنجا که مکتب فرانکفورت ترمیم و باز سازی اندیشهی مارکس است بنا براین متضمن جوهر آزادیخواهی و پایان دادن به «تقدیر نگون» و تاریخ پر از ظلم و ستم و جنایتی است که با «مالکیتِخصوصی» یا تولد سوژة بیگانه گشته با جهان، پدیدار گشت و تا هنوز ادامه دارد. به نظر آنان عنصر آزادیخواهی ممکن است سرکوب شود چنانکه معرفت جدید آن را سرکوب کرده، اما «وضعیت تسلیم و انفعال» موجود که ما آنرا طبیعی تلقی میکنیم کاملا جعلی و ساختگی است و باید نقد و تخریب گردد. با نقد ویرانگر میتوان لحظههای انفجار خلق کرد، این حصارهایجعلی و فریبنده را فر رو ریخت و به محرومیت تحمیلشدهی تمدن جدید پایان داد. بنا بر این اندیشیه وظیفهی خاصی دارد. تكليف بنيادين مفاهمه انسانى و به خصوص فلسفه اين است كه يك موضع انتقادى در قبال اجتماع، فرهنگ و دولت بگيرد. «فرهنگ مدرن در جهت تحمیل محرومیت عمل می کند. در هریک از محصولات صنعت فرهنگسازی، نا کامیها و محرومیت همیشگی تحمیل شدهای از سوی تمدن بار دیگر به صورت قطعی و روشن اثبات و بر قربانیان خود اعمال میشود. عرضهکردن چیزی بر آنان و محروم کردن شان از آن عملا امر واحدی است.(آدورنو، 1380: 57» از این رو روشنفكران باید پیوسته از انسانيت در مقابل گرايش توتاليتر فرهنگ مدرن دفاع كنند. نقد طبقه حاكم، نقد نظام اقتصادى، سياسى و فرهنگى تكليف دشوار روشنفكران است. هوركهايمر، ماركوزه و لاونتال همگی در یافته بودند که در دنیای جعلیجدید، در متن تنهايي و انزواي شهري، نابودي طبيعت توسط صنعت و بحرانهاي اقتصادي، «خودها» تضعيفشده عصرما در معرض افسون جنبشهاي فریبنده اند كه مدعي احياي جعلي جامعهي ملي، بازگشت كاذب به طبيعت و پايان واقعي بحران اقتصادي از طريق نظامي كردن اقتصاد هست. اما از طریق نقد ویرانگر میتوان این خودهای تضعیفشده از جادوشدگی نجات داد.
اگر مکتبانتقادی در جستجوی رهایی از طریق نفی و ایستادگی در برابر گرایشهای توتالیتر فرهنگ مدرن است، اگر جامعهی ملی در نگاه آنها خلق هویتجعلی برای توجیه محرومیت تحمیلشده و ایمان به «عقلابزاری» نوعی ساده لوحی به شمار میرود، اگر مکتبانتقادی در جستجوی پاسخفلسفی به این پرسش است که:« چرا نوع بشر به جای پا نهادن به وضعیت حقیقتا انسانی، بیشتر و بیشتر در توحش غرق میشود»، اگر تنها راه بیرون رفت از این توحش تفکر انتقادی است و بالاخره اگر دولت خود دستگاهی است که این توحش را در مقام نظر توجیه، و در مقام عمل به اجرا میگذارد، آقای قانعی فر که خود خدمت دولت میکند، چگونه میتواند در سیاست پیروی مکتب انتقادی باشد؟ البته صرف اینکه کسی از مکتبانتقادی سخن میگوید و خود را سالک طریقت آدور میپندارد اصلا قابل ستایش نیست، اما آیا امکان دارد کسی که خود جزء دستگاهی است که سلطه تولید میکند آدورنویی باشد؟ آدورنو نفی تمام بود؛ مرد منزجر از تمدنجدید، ذهن بیخانمانی که از کوچه پس کوچههای جهان باستان تا حماسههایادبی، از جزیرهی سیرن تا روستای قارنا در نقده و تا سر زمین دهشتناک سیکلوپهای انسانهای تک چشمی(شبیه بن لادن) که نماد عصر توحش به شمار میروند، از آثار هگل و مارکس و لوکاچ و شوپنهاور تا اشعار بودلر و برشت و تا سینما و تلویزیون، به دنبال پاسخی به این پرسش میگشت که «چرا نوع بشر به جای پا نهادن به وضعیت حقیقتا انسانی، بیشتر و بیشتر در توحش غرق میشود؟» تا شاید از این طریق بتواند به فاجعههای انسانی دهشتناک که در هر عصر و زمان در چهرة جدید اما با همان ماهیت باز تولید میگردند و در عصر جدید قدرتمند تر گشته، پایان دهد. هدف من هم از این نوشته تقبیح و تحسین اخلاقی اقای قانعی فر نیست، هدف من نقد نظری است، هم از آنرو که آقای قانعی فر از کسانی است که زبان نقد را میفهمد، و هم بدین دلیل که میترسم نقدهای جانبدارانه ی او از نظام سلطه در سیمای کسی متجلی گردد که خادم دولت است، نه سالک طریقت آدورنو، و از این طریق چهرة واقعی او وارونه نشانداده شود، چنانکه خیلی از کسان دیگر چنین شدهاند.
در اين روزها جامجهاني فوتبال در آفریقای جنوبی در حال برگزاری است. مردماني از چهارسوي عالم در آفریقای جنوبی گرد آمدهاند تا از نزديك فوتبال را تماشا كنند. هرچند بازي فوتبال به يك معنا تداوم جنگ گلادياتورهاي عصر باستان است كه چهره جديدي به خودگرفته؛ گلادياتورهاي سوسول و نه چندان با شكوه از نوعجديد كه حتي با هجوم«رونالدو»ي خود هيچگاه به پاي اسپارتاكوس نخواهد رسيد. با اين حال گلادياتورهاي بازي فوتبال، از آنجا كه به زندگي پوچ و افسردة عصرجديد شادي و خماري تزريق ميكند، از شكوه و منزلتي خاص بر خودارند. فوتبال آيين جديدي است كه ما را به معبدهاي از نوع جديد فرا ميخواند و بازيگران فوتبال ستارگان زمانه ما هستند؛ قهرمانانی كه با عرقريختن، ما را به وجد ميآورند، يا كشيشان از نوع ديگر كه ما را در معبدهاي تازه به سرخوشي و سرمستي و به يك نوع عبادت تازه دعوت مي كنند. آنيلي در سال 2000« دل پيرو» را «گودو» ـ شخصيت اصلي نمايشنامه سموئل بكت ـ خطاب كرد، سال 2006 اما، پيرو، خود را «آشيل» ياد كرد و گفت:« براي من و آشيل مهم نبوده كه چه جنگي و چه وقت باشد. در فينال هكتور حريف اصليام را خواهم ديد. من دوست دارم به فينال برسم.» آشيل براي ما نام آشنايي است، فاتح جنگ تروا جنگجوي افسانهي كه هومر آن را خلق كرد تا هكتور را به قتل برساند. به هر صورت مهم نيست كه آنها گلادياتورـاند، گودو، آشيل، هكتور، اسپارتاكوس يا هر موجود افسانه اي ديگر، آنچه مهم است اين است كه فوتبال در جهان امروز به ابژه مسرتبخش همگاني بدل شده كه اكثر مردم از آن لذت ميبرند، ابژه مسرتبخش نيرومندي كه حتي حسادت سازمان ملل را نيز بر انگيخته است.كوفي عنان دبير كل سابق سازمان ملل در بارهي جام جهاني 2006 ميگويد:«حقيقيت امر اين است كه جامجهاني موجب شده حسادت ما در سازمان ملل به شدت بر انگيخته شود. به عنوان نقطه اوج تنها واقعا مسابقه جهاني، كه در تمامي كشورها به وسيله تمامي نژادها و مذاهب بازيهاي مربوط به آن انجام شده است... جام جهاني مناسبتي است كه همه كس در روي كره زمين علاقمند است در باره آن صحبت كند... براي هر كشور، بازي در جام جهاني موضوعي است كه به گونهاي مطلق به غرورملي ربط دارد، براي بعضي كشورها افتخار و براي بعضي حسي همراه با نو سازي ملي به ارمغان ميآورد.»
به رغم اين شور و شادي عظيمجهاني، جامعة ايران اما هنوز در عصر يخبندان «زمستانِفرهنگ» و فرهنگزمستاني به سر ميبرد، در يك نوع انجماد و يخزدگي مطلق. بايد عمیقا تامل كرد كه اين قلمرو با آنكه خاستگاه تمدنهاي بزرگي بوده است، اكنون حركت معكوس به سمت توحش را شاهديم كدام سيرسه(Circe) عصارة توحش را در جام ما ريخته است كه اينگونه مسخ شدهايم؟ نوعي كرختي و رخوت همهگيري بر جهانحياتي ايران سايه افگنده كه فضاي زندگي را تيرهگون ساخته؛ قصراملزندگي، در اين كشور كه در «زمستانفرهنگ» فرهنگ به سر ميبرد، سخت لغزان است و سستبنياد؛ با كوچكترين اشارتي فرو ميريزد. از آنجا كه فرهنگزمستاني فاقد هرنوع پويايي است، هيچ تغييري به چشم نميخورد، همهچيز در قالب كليشههاي كهنه حيات دو باره مييابد. اكنون دموكراسي تكرار همان حكايت ديرين و سرشار از هراس و وحشت و تباهي است.«آه! چه بد باز هم همان حكايت كهنه.» هر روز كه ميگذرد زواياي پنهان و ناكار آمد دموكراسي پوشالي آشكارتر ميگردد. پيش ازاين دموكراسي مضحك وقلابي، جنگ 8 ساله بزرگترين عامل تهييج احساس و عاطفه ما بود؛ جنگ، اين هيولاي دهشتناكي كه به گفتهي افلاطون:«تنها چيزي كه در پايان آن ديده ميشود مرگ است.»ما با جهل مطلق زندگي ميكنيم. دموكراسي پيش از آنكه پايههاي انسانشناختي و اپستمولوژيك آن درك شود، به اسطوره بدل شد كه پيام مخدوش و كاذب آن در پشت سيماي اسطورهي آن پنهان گرديد. ما توجه نكرديم كه در زمستانفرهنگ به سر ميبريم و فرهنگ ما فرهنگ زمستاني است كه سرما و يخبندان عظيمي آنچنان همه جا را فرا گرفته كه در تصلب كامل گرفتاريم. ميان و ما و دموكراسي مغاك دهشتناك دهان گشوده است. برخي تا هنوز باور ندارند كه ما در خواب اصحاب كهفي فرو رفتهايم، حتي اگر بيدار شويم باز هم غريبههاي عهد قديمي هستيم كه توش و توان زندگي در جهان جديد را كه دموكراسي مشخصهي بارز آن است، نخواهيم داشت.
بيگمان تنها «مردبيگانه»اي از اين وضعيت وحشت خواهد كرد كه مرغ نگاهش بتواند فراسوي بینش سطحي معمول و رايج، بال گشايد؛ سطحينگري كه بيش از همه دامنگير افرادي است كه با كمال بيشرمي ادعاي روشنفكري دارند؛ يك مشت افرادا مضحك و مقلدي كه بيآنكه ربطی به دنياي انديشه داشته باشند، يا با تحليلهاي بيمايه و بيبنياد شان وضعيت موجود را توجيه مينمايند و يا بيدليل تمامي خشم و نفرتشان را نثار آن ميكنند. اما به رغم برخي خوشبينيها و ذوقزدگيهای شتاب آلود و به رغم بدبينيهايسياسي كه به هدف تيرهكردن فضا صورت ميگيرد تا اهداف سياسيشان را با انگشت گذاشتن روي ناكاميها و ضعفهاي موجود دنبال كند، آنچه مسلم است اين است كه واقعيتهاي دهشتناك و تكان دهندة از بطن « فرهنگزمستاني» ما در حال زايش و سر بر آوردن است؛ واقعيتهاي كه در اين فضاي همهكسگونگي و هر روزينگي، كمتر به آنها توجه ميشود. پيام مردبيگانه براي ما آن است كه در وراي اين پرسوناژ غوغا و ابتذال کودکانه و همهگيري كه بر رسانههاي کشور سايه افگنده، هيولاي هولناكي به صورت پنهان زندگي ما را در كمين نشسته است. ما بيآنكه بدانيم، نه آهسته، بلكه با شتاب به سمت توحش روانيم. اين يک واقعيت است، هرچند واقعتي کشنده و تلخ.
اين چرخه باطل تا کجا ادامه خواهد داشت؟ چندان روشن نيست. همه چيز به شکل وارونه هستي مي يابد: دموکراسي، حقوق بشر، رسانه، روشنفكر، دولت، دانشگاه، نهادهايمدني و هرچيز ديگري، زيرا در آن انسان ها زندگي مي کنند که از خويشتن درک باژگون دارند؛ درک باژگون و اندوهبار که درک انساني را نا ممکن ساخته است. چه بايد کرد که بتوانيم انساني بيانديشيم تا انسانيت در پرسوناژ قوميت و مذهب پنهان نگردد؟ بايد در اين باره عميقا تامل كرد. آن چه که منطق دنيا را دگر گون ميكند در آغاز يک رخداد(event) است؛ رخدادي که البته ريشه در تاريخ دارد. مشکل ما در ايران آن است که نميتوانيم يا نميخواهيم منطق رخدادها را درک کنيم. سقوط نظامشاهي، انقلاب، حضور اقليتهاي قومي ، دوم خرداد 76 رخدادهايی بودند كه اگر منطق اين رخدادها درگ ميشد، ميتوانستند زمينه تحولعميق گسست از مبانيقومي را فراهم سازند. اما از آنجا كه ما در «زمستانفرهنگ» و نوعي كرختي ويخزدگي به سر ميبريم، نتوانستيم منطق اين رخدادها را درک کنيم. يا به مدح و ثنا پرداختيم و يا به نکوهش و دشنام. روح جامعه ما روح توسعه نيافته است؛ حماقت در قالب وراثت بسط پيدا مي کند. ما هرکدام به نسبتي بار اين حماقت را بر دوش مي کشيم. ما عاري از بلاهت نيستيم، يعني من که مي نويسم و شما که مخاطب من هستيد، هركدام برخي از بلاهتهايي را که تار و پود فرهنگ ما را تشکيل ميدهند، با خود داريم. اما آن چه مهم است اين است که نسبت اين حماقت و بلاهت را در افراد مختلف درک کنيم. برخي از مانه تنها در بلاهت غرقه گشته اند، بلکه بلاهت و حماقت و تحجر را افتخار ميدانند. بايد سعي كنيم بنيان هاي معرفت شناختي و اپيستمولوژيک اين حماقت را درک کرده و اين جامهي ژندة را از تن خودبه دور اندازيم و به نداي مرگآلودِ گورزادان لاابالي پايان دهيم. تا شايد از اين طريق بتوانيم بر جهان سراسر ظلماني پرتو افگنيم. اما در اين باره تامل جدي لازم است، زيرا در اينجاهرچه هست لاف و گزاف است، نه حرف آن چنان جدي.
خوشامدگويي نا آگاهانه ما به وضعيت جديد، بيآنكه منطق اين رخداد را درك كنيم، موجب شده كه مغاك ميان انتظارات و آرزوهاي ما و دموكراسي بيپايه و تخيلي هروز آشكارتر گردد. از آنجا كه برد نگاه ما ازهمان اول به ظاهر محدود بود، وقايع كنوني كه از چهرة مستور ماياي دموكراسي دروغينِ كه ديروز براي ما قابل درك نبودند، نقاب بر ميگيرند، ايمان ما به دموكراسي را متزلزل كرده و وحشتِديدار قضاياي نهاني كه چند صباحي در حجاب دموكراسي از ديدهها پنهان مانده بود، برخي را چنان نا اميد كرده كه آرزوي جنگ را در دل بپرورانند. اما بازهم واكنشهاي ما كودكانه، احساسي و فاقد منطق تئوريك و مثل گذشته تمامي طرحهاي پر طمطراق و رنگين ما نقشي است افگنده برآب كه با وزش بادي در هم ميشكند و با خيزش موجي نابود ميشود.
بايد به كمك «خردانتقادي» و توسل جستن به الههي خرد، به اين تقديرنگون و دور باطل فرهنگزمستاني كه بر بنياد نيستي و مرگ استوار است، پايان دهيم.دست يابي به صلح و امنيت نه از راه نيستكردن و نابودي ديگري هرگز ممكن نخواهد بود. صلح، و دلكندن از وابستگيهاي گذشته آنگاه ميسر خواهد شد كه به جاي تفوق بر ديگري، خود پذيراي دگرديسي گرديده و به نداي روحانساني گوش فرا دهيم. نردباني نيست كه بتوان از پلههاي آن بالا رفت و چون فاتحي پايان فرهنگزمستاني و زمستانفرهنگ را جشن گرفت، بايد با بيرحمي و قساوت تمام اين فرهنگ را ويران كنيم. تنها با ويران كردن اين فرهنگ است كه ميتوانيم از وضعيت اكنون خود فراتر رويم: آنسو تر از فرهنگزمستاني؛ جايي كه زندگي جريان دارد. نفي كامل و چيرگي مدام بر اين زمستانفرهنگ كه غريزة مرگ را در ما شعلهور ميسازد و سپس آري گفتن به زندگي با تمامي سختيها و دشواريهاي آن. آنگاه است كه ميتوان به اين فرهنگمرگ آلود زمستاني پايان داده و در «نيمروز جاودانگي» جشن زندگي بر پاكرد
ريشه اصلي اين بد اقبالي تراژيك دردرون هستي فرهنگي است كه در آن انسانيت تنها در قالب قوميت قابل درك است و قوميت مفهومي است مقدس تر از انسان اما عاملان اصلي اين تقلب اهريمنان درون ند. اين روح اهريمني ريشه در فرهنگ ما دارد؛ فرهنگ ما فرهنگ استبدادي است و فرهنگ استبدادي, فرهنگي است متقلب پرور. استبداد بي نهايت امكانهايي را كه پيش روي آدمي قرار دارد از او ميگيرد و نمي گذارد انسانها خود راستينـاش را تحقق بخشند, از اين رو انسانها را متقلب بار آورده و با آرمان انساني و اهداف بلند مدت بيگانهشان ميكند. خود راستين در فرهنگاسبتدادي فرصت حضور و نماياندن خويش را ندارد. جانشين اين خود راستين خود متقلبي است كه محصول اين خود متقلب نهادهاي اجتماعي متقلب است: , سياست متقلب, نظام اقتصادي متقلب, نظام خانوادگي متقلب و مبتني بر تبعيض و از همه بد تر نهاد تعليم و تربيت متقلبي كه دگر ديسي شدهي ارزشها, باورها, اخلاق وسلوك اجتماعي قبيله و قومي است كه با جباريت و درنده خويي، با تقلب و شيطنت ، قدرت سياسي را در دست داشته است.
بيگمان وقتي كه حافظهي تاريخي يك جامعه با ارزشهاي انساني بيگانه است, و هنگامي كه فضيلتهاي انساني و اخلاقي نه با معيارهاي انساني, بلكه با محوريت قرار دادن اخلاق و ارزشهاي قبيلهاي و اتنيكي داوري مي شود و زمانيكه شايستگي هاي انساني و چهرهي ملي بودن در قوم خاصي فرو كاسته مي شود, در آن صورت بسيار طبيعي است كه بر آيند آن دولتي مي شود هيولايي سرد.
براي عبور از اين بنبست و انحطاطفرهنگي و ساختارشكنيسياسي واقعي در روابط قدرت، تنها تغيير فرهنگيمتعادل و تدريجي كافي نيست, ساختار شكني واقعي با تغيير فرهنگي و نفي تمامي ارزش هاي تاريخي و موروثي كه در بطن آن روابط انساني به روابط اتنيكي تحريف شده است, امكان پذير ميگردد. زماني امكان گذار از رفتارهاي معطوف به قومیت، به رفتارهاي معطوف به قانون و شايستگيهاي انساني فراهم ميگردد، كه فرهنگ معطوف به قوميت را دگرگون سازيم. ،اما اكنون دولت می کوشد به دور خويش هاله ايجاد كند و به دور از چشم مردم, خودش را مات, بي رنگ, هفت رنگ و همه رنگ سازد و در پنهان كاري هاي مكرر، هستي باژگونهاش را استمرار بخشد؛ هستياش وابسته به اين است كه در سايه – روشن ها گام بردارد, در فضاي سياسي مه آلود و تيره و تار و روي بُردار سياه جهل. اساساً يك ذات كه همه- اش دروغين است, هيچ نسبتي با صداقت و راستي ندارد
دگرگونيهاي روساختي ناتوان از آن است كه چرخ يخ زدهاي تاريخ ما را به حركت در آورد. ايران امروز جهان ايستايي است كه « در آن طرحي ساده و ساكن بر عالم فرمان رواست. جهاني است يكسره با طرح و هدف اخلاقي كه در آن ارزشها يا «نيك» و «بد» يكبار براي هميشه داده ميشوند و غايت هستي را فرا مينهند. اين جهان ثابتِ ارزشها ديگر به صورت پل بر فراز رود نيست، بلكه چنان فضاي هستي را پركرده است كه با سرماي ثبات خود رود هستي را نيز ميافسراند. آنگاه است كه همه چيز را چنان يخبنداني فرا ميگيرد كه حتي هوشمند ترينان نيز به شك ميافتند و همزبان با ساده لوحان مي گويند: مگر بنا نبوده است كه همه چيزــ ساكن بايستد؟ يعني بنيادِهستي را ايستا مي انگارند نه پويش.» روح تاريخي كه دولت متقلب را در بطن خود پرورش مي دهد يك روح خوابناك است, اين روح خوابناك تنها با بر انداختن شالودهي فرهنگ غير انساني از خواب سنگين- اش بيدار ميگردد. فرهنگ ايران تجلي انگيزهها و آرزوهاي قوم مسلط است و حتي از راه تقلب به اموري انگشت صحت مي گذارد كه با ارزشهاي ذهني شدهي قوم مسلط سازگار آيد. در اين فرهنگ قوم مسلط تكثر را بر نميتابد و مشتاق آن است كه در راه ابراز وجود پيروز مندانهي خويش, ديگران را به طور كامل بر اندازد و نيست كند. ديگري, در اين فرهنگ نه به مثابهي موجود به رسميت شناخته شده و جزءی از پيكر كلي بنام ايران, بلكه آن گونه درك ميشود كه سزاي او نيست شدن است. ديگر- بودن, بنفسه يك جنايت به شمار مي آيد و مكافات اين ديگر- بودن چيزي جز نيستي نمي تواند باشد. اما از آنجا كه فرد پيروز به معناي واقعي اقدام به نيستي ديگران ميكند, خود نيز به سرنوشت نيستي گرفتار مي آيد. زيرا ديگر كسي نيست كه وجود او را به رسميت بشناسد و يا اينكه خود حقيقي اش را حد اقل به صورت برده هم كه شود در سيمايي فاتح باز بيند. بدين دليل است كه سرنوشت انسان ايراني، سرنوشت شوم و سيزيفوارانه و تاريخسياسي اين كشور، تاريخ هست كردنها براي نيست كردنها، و نيست كردنها به هدف هست كردنها است. بر آيند اين دور باطلتاريخي و اين پارادكس هستي و نيستي چرخش هميشگي است در نقطهي صفر و نيستي مطلق.
من اغلب «فاجعهها» را روايت ميكنم، از سياهي سخن ميگويم، از کور بودن ما نسبت به «رخدادها» و فاجعههاي انساني. از اين رو امكان دارد ياد داشتهايم، سياهنمايي وضعيت موجود تلقي گردد. اين امر تا جايي درست است، من سياه و تلخ مينويسم و از سياهي و تباهي ميگويم، اما به نظر من ديدن سياهي بالاترين «بصيرت» است. شايد كساني باشند كه خوبيها را ببيند، ایران تخيلي را كه «قلب آسيا» است و مردمان شجاع و قهرماني را كه بيگانگان متجاوز را از كشورشان بيرون راندهاند، اما براي من اين حرفهاي رمانتيك توهمي بيش نيستند، ایران، نه تنها قلب آسيا نيست، بلكه چالة هرز و سر زمينی است كه جز ظلمت و فاجعه، چيزي در آن ندرخشيده است، و مردمانش كورها و پوليفيموسهاي تك چشماند كه جز كشتار و خشونت، جز جهل و بدبختي و فلاكت، چيزي ديگري در تاريخ شان ندارند. چرا بايد چنين باشد؟ پاسخش را نميدانم، زيرا من نيز فردي هستم از كورهاي اين سر زمين، فردي از مردمان كه از قافلة تمدنبشري كه چون اسپ تيزپا چهار نعل به پيش ميرود، عقبماندهاند، فردي از مردمان كه اكنون در هبوط اخلاق و كسوف خرد، در ظلمت فاجعههاي انساني دست و پا ميزنند. تصور ميكنم من براي ديدن کابوسها و بدبختيها آفريده شدهام، براي تماشا و روايت کابوسهاي رعبآور و دهشتبار. از آنجا كه هر آنچه ديدهام، كابوس و دهشت و فلاكت بوده است، بنا بر اين تنها امكان گفتن برايم روايت كابوسها است. در حقيقت من خودم نوعي توهم و فاقد هستيام، هستيِ من در صدايم خلاصه ميشود، در آوازم، در کلماتي كه مينويسم و در نشانههايي که در حين گذار از خود بر جاي ميگذارم. من بر آنم كه خودم را، آوازم را و بيانم را به نشانههاي «فاجعه» مبدل كنم؛ زيرا من نشاني از فاجعهها هستم، اگر روشنتر بگويم من خود نفس فاجعهها هستم، ما مردم ، دژخيم خويشتن هستيم، هرچه ديديم فاجعه ديديم، هر چه كرديم، جنايت بود، بياييد به گناه و جنايت خود اعتراف كنيم« داد ازما! مجنون مردمان، دژخيم خويش!» هدف من از اين نوشته نيز نه طرح تئوريهاي پر آب و تاب و رياکارانه، نه لاسزدنهاي بيربط فلسفي، نه كلهفروشي روشنفكرانه و نه اظهار فضل و شرف ديندارانه، بلکه «معنويکردن زبان» است و پاکيزه کردن آن از كثافتها وكليشهها و كليتهاي جعلي و كاذب چون وحدتملي، جهادمقدس، مردم سالاری دینی، دولت دموكراتيك و جمهوياسلاميایران، كه زندگي و انسانيت را به تباهي ميكشاند، كليتهاي جعلي و كاذبي كه در پي يك كاسه كوزه كردن جهان و انسان است. بنا بر اين اگر من تلخم، تلختر از تلخي و اگر من ساهنمايي ميكنم، سياهتراز سياهي و اگر اين پرسشها براي تان غريب و غير معمول اند، و اگر اين سخنها زهراگين و كشنده و مسموم هستند و يا رگههايی از جنون و ديوانگي دارند، مرا ببخشيد واگر حوصلة خواندن اين ياد داشتها را نداريد، به دور افگنيد! راستش من يك ديوانهام، اگر ديوانه نميبودم نمينوشتم. وقتي فاجعهها آنقدر دهشتبارند كه نميتوان آنها را به زبان مفاهيم ترجمه كرد، بيترديد نوشتن نوعي ديوانگي است، مهملبافي و ياوهسرايي، آيا اين طور نيست؟
ادامه مطلب

