قاضی محمد به روایت یک عکس
اين تصویر، يکي از انضماميترين و عينیترين تصاوير سکوتِ تاريخي و تاريخِ سکوت است؛ تصويری که با سکوت يکی شد تا آن را بازنماياند. در چشمانداز اين نگاه که در آن نور روشنِ اميدمسيحايي، حقيقتبودگي، حقييقتشدگي و حقيقتجويي ميدرخشد، بيش از «صدهاسال سکوت» نمايان است؛ نمايان، نه به حيثِ تصوير صرف و تکساخت، بل عمقي، ناپيوسته، متحرک، تکهتکه، جدا جدا و تلنبارشده رويِ هم با تماميِ جزئياتش؛ در روشنیِ آيينة اين نگاه «تحويلناپذير» و سرشار از پرسش که در ظلمتِ شبهایِ فاجعهبار «قيام عدالتخواهانة» از ماگرفته شد، ميتوان به دشتِ پهناور خاطرهها سفر کرد. آن لحظههايي که براي ما امر پيشِ پا افتاده و معمولي به نظر ميآيد و با سادگي و بيتوجهي از کنار آنها ميگذريم، آن «اين هم بگذرد»ـهايِ ظلمتبار که استثناء تصور ميشوند، در اين نگاه چونان «قاعده» و «تصويرِ لحظهها» جلوهگرـاند. اين نگاه باسکوتِ خويش بينا و گوياست و در ديالکتيکِ سکوت و گويايي آن ناگفتهها و فاجعههاي گفتناپذيري که با ميانجيگري زبان قابل بيان نيستند و زبان توانِ همرسانيِ آنها را ندارد، همچون «کلامِ مبين» و مقدس الهيايِ که نميگويد و «ميآفريند» و «آشکار» ميسازد، بر جانهاي روشنشده و تابناک نازل ميشود. آن شمعِ رخشانِ خاطره که فرشتة تاريخ، با شعلة آتشِ پرومتئوسيِ ناخنهايش برمزارِ قربانيان برافروخت، به «لطفِ نوعي آفتابگري» در شرارِ نگاهش به «رخدادِ فهم» بدل شد و به «رخداد تصميم» و اکنون اين دو رخداد، در «لحظههاي خطر » بر ما درخشانـاند، زماني که «خطرجهل» و »ناداني» زندگي ما را تهديد ميکند و يا «توانِ تصميمگيري» در لحظههاي اضطرار و خطر را نداريم. مشارکت در اين نگاه، مشارکت در «فرايندِ نجات» است؛ بازگشايي، بازخواني و بازروايي آيات و اوراقِ حقيقت. پس ميتوان در چشمانداز نگاه مسيحايي خيره به رنجهاي «گذشته»، درخشان در وضعيتِ اضطراريِ«حال» و دوخته به «آينده» و افقهاي ناپيداي فردا و فرداها و ابدالاباد حقيقتجويِ «او»، سکوت را به تلاوت نشست و به لطفِ آفتابگري و آفتابگرايي آن، تصويرهايي گذشته را که هنگامِ خطرنمايان ميشوند، به «بحثِ بابِ روز» بدل کرد. اين کار نه از سر دلبخواهي، بلکه يک ضرورتِ اجتنابناپذير است؛ زير ا «هر تصويري از گذشته که از سويِ زمان حال به منزلة يکي از مسايلِ امروز بازشناخته نشود، ميرود براي هميشه ناپديد گردد.» زندگياي تان هميشه، ابدالآباد، همچون نگاه هميشهبهار و بيخزانِ شهيد که ميرويد، ميشکفد و ميشکوفاند .
روزنامه نگاري براي آنها كه بهانه اي براي ديگر انديشي دارند،اولين ابزار و براي آنها كه خود را آخرين فرصت زيستن مي دانند اولين فرصت است . روزنامه نگاري براي آنها كه دغدغه نان خيلي هم آزارشان نمي دهد بهترين دغدغه است تامجال چشيدن طعم فقر را نيز بيابند. و"روز نامه نگاري" براي من كه مي كوشم" ابزارها"،"فرصتها" وبالاخره "دغدغه هاي فلسفی ام " را با يكديگر بياميزم لذت مضاعفي است . روزنامه نگار مادام كه در هياهوي مدام بازي سياست خويشتن خويش را نباخته است مي تواند روزنامه نگاري كند در غير اين صورت ابزاري است كه براحتي مي توان آنرا مستهلك ساخت.روزنامه نگاري آميزه شگرفي است از هنر وفني كه اگر با ذره بين واقع بينيمان همراه شود انگيزه اي اعجاب انگيز خواهد شد براي نسلي كه مي كوشد هويت واقعي خويش را به بهترين شكل ممكن عرضه كند