اين تصویر، يکي از انضمامي​ترين و عينی​ترين تصاوير سکوتِ تاريخي و تاريخِ سکوت است؛ تصويری که با سکوت يکی شد تا آن را بازنماياند. در چشم​انداز اين نگاه  که در آن نور روشنِ اميدمسيحايي، حقيقت​بودگي، حقييقت​شدگي و حقيقت​جويي مي​درخشد، بيش از «صدهاسال سکوت» نمايان است؛ نمايان، نه به حيثِ تصوير صرف و تک​ساخت، بل عمقي، ناپيوسته، متحرک، تکه​تکه، جدا جدا و تلنبارشده رويِ هم با تماميِ جزئياتش؛ در روشنیِ آيينة اين نگاه «تحويل​ناپذير» و  سرشار از پرسش که در ظلمتِ شب​هایِ فاجعه​بار «قيام عدالت​خواهانة» از ماگرفته شد، مي​توان به دشتِ پهناور خاطره​ها سفر کرد. آن لحظه​هايي که براي ما امر پيشِ پا افتاده و معمولي به نظر مي​آيد و با سادگي و بي​توجهي از کنار آن​ها مي​گذريم، آن «اين هم بگذرد»ـ​هايِ ظلمت​بار که استثناء تصور مي​شوند، در اين نگاه چونان «قاعده» و «تصويرِ​ لحظه​ها» جلوه​گرـ​اند. اين نگاه باسکوتِ خويش بينا و گوياست و در ديالکتيکِ سکوت و گويايي آن  ناگفته​ها و فاجعه​هاي گفت​ناپذيري که با ميانجي​گري زبان قابل بيان نيستند و زبان توانِ هم​رسانيِ آن​ها را ندارد، همچون «کلامِ مبين»  و مقدس الهي​ايِ که نمي​گويد و «مي​آفريند» و «آشکار» مي​سازد، بر جان​هاي روشن​شده  و تابناک نازل مي​شود. آن شمعِ رخشانِ خاطره که فرشتة تاريخ، با شعلة آتشِ پرومتئوسيِ ناخن​هايش  برمزارِ قربانيان برافروخت، به «لطفِ نوعي آفتاب​گري» در شرارِ نگاهش به «رخدادِ فهم» بدل شد و به «رخداد تصميم» و اکنون اين دو  رخداد، در «لحظه​هاي خطر » بر ما درخشان​ـ​اند، زماني که «خطرجهل» و »ناداني» زندگي ما را تهديد مي​کند و  يا «توانِ تصميم​گيري» در لحظه​هاي اضطرار و خطر را نداريم. مشارکت در اين نگاه، مشارکت در «فرايندِ نجات» است؛ بازگشايي، بازخواني و بازروايي آيات و اوراقِ حقيقت. پس مي​توان در چشم​انداز نگاه مسيحايي خيره​ به رنج​هاي «گذشته»، درخشان در وضعيتِ اضطراريِ«حال» و دوخته به «آينده» و افق​هاي ناپيداي فردا و فرداها و ابدالاباد حقيقت​جويِ «او»، سکوت را به تلاوت نشست و به لطفِ آفتاب​گري  و آفتاب​گرايي آن، تصويرهايي گذشته​ را که هنگامِ خطرنمايان مي​شوند، به «بحثِ بابِ روز» بدل کرد. اين کار نه از سر دلبخواهي، بلکه يک ضرورتِ اجتناب​ناپذير است؛ زير ا «هر تصويري از گذشته که از سويِ زمان حال به منزلة  يکي از مسايلِ امروز بازشناخته نشود، مي​رود براي هميشه ناپديد گردد.»  زندگي​اي تان هميشه، ابدالآباد، همچون نگاه هميشه​بهار و بي​خزانِ شهيد که مي​رويد، مي​شکفد و مي​شکوفاند .