تاريخِ كرد​ها از متن بي​شمار تجربه​هايِ دردناک مي​گذرد، تجربه​هايِ دردناکي که فراموشيِ آن​ها رخدادناپذير و يادآوريِ آن​هازهراگين است. هر چند روندِ کنوني، روندِ فراموشي است و در ظاهر به نظر مي​آيد که ذهنيتِ تازه​ اي در حال شکل​گيري است و فاجعه​هايِي که تا کنون هرگز گفته نشده​اند، ليکن در ياد و خاطره​ها زنده بودند، اندک​اندک دارد از لوحِ خاطرِ كرد​ها محو مي​شوند، واقعيت، اما، آن است که فاجعه​ها را به اين آساني نمي​توان از ياد برد؛ به رغمِ به محاق راندن، سرکوب و تحميلِ فراموشيِ​سياسي از سويِ حکومتها، و خود-​سانسوري پيوسته، از سوي خود ما، ردـ​نشانِ آن​ها در هر اثري، اعم از شعر، ادبياتِ داستاني، هنر، موسيقي و تحليل​هايِ سياسي و اجتماعي آشکار است. رخدادناپذيريِ فراموشي، اما بدان معنا نيست که «يادآوري» رويدادهايِ تروماتيکِ تاريخي را امر ساده و پيش​پا افتاده بپنداريم و تصور رود که «روحِ متذکر» عذاب نمي​کشد. اگر از نقطه نظر روان​شناختي اين موضوع را توضيح دهيم مي​توان گفت، بي​هيچ ترديدي يادآوردنِ اين فاجعه​ها برايِ قربانيان عذاب​آور است، زيرا آنان​را يک​راست به قتل​گاهِ تاريخ و در قلبِ زمان و مکاني مي​برد که فجايع رخ داده اند. شکنجه​ي ناشي از يادآوريِ قتلِ عام، هرگز کم​تر از شکنجه​يِ خودِ قتلِ عام نيست؛ به همين سبب است که برخي از كرد​ها، از يادآوريِ گذشته که در واقع چيزي جز عذابِ و شکنجه​ي روحي براي آن​ها ارمغانِ ديگري ندارد، گريزان​اند. به سخني ديگر يادآوري همراه است با مصيبت​هايِ بسيار، و در نتيجه آن​ها با يادآوردنِ هر رخدادِ تاريخي، از نو شهيد و با تيغِ تيز و برانِ فاجعه، شرحه​شرحه مي​گردند.

 يادآوري اين رخدادهايِ دردناک​را نمي​توان در شکنجه و عذابِ ذهني و رواني فروکاست، داراي بعدِ سياسي​ـ​انقلابي نيز هست. از آن​جا تاريخِ رسمي بر بنياد بيرون​راندنِ انسانِ قرباني از دنيايِ متن و تصوير، استوار است، نفسِ تامل در سرگذشتِ قربانيان، نوعي مقاومتِ راديکالِ است که زنجيره​ي اين​همانيِ تاريخ را پاره نموده و تاريخ​را واردِ مرحله​ي بحراني مي​کند. دنيايِ سرشار از تبعيض و نابرابري​را نمي​توان بدون مقاومتِ انقلابي و راديکال و حتي «جنگ» دگرگون نموده و بنيان​هايِ تاريخي-​فرهنگي​ايِ آن​را فروريخت. خطاست اما اگر «جنگ» و «مقاومتِ انقلابي» در خشونت​هاي نظامي فروکاسته شود، راديکال​ترين مقاومت، مقاومت در برابرِ فراموشي و سرنوشت​سازترين «جنگ»، جنگِ «حافظه» با «قدرت» است، چيزي که بسيار کم​تر مورد توجه قرار مي​گيرد. مبارزه​ي نظامي آن​گاه به آزادي منجر خواهد شد، که بتواند ذهنيتِ​تاريخي​ يک جامعه را از سلطه​ي هرگونه روايتِ رسمي، خواه روايتِ رسمي از مذهب و خواه تاريخ نجات بخشد و روايتِ​رسمي​ از تاريخ و فرهنگ را که در واقع چيزي جز مدحِ حاکمانِ خون​خوار و ياوه​سرايي در بابِ فرهنگ و امرگذشته نيست، از چرخه​ي اعتبار ساقط گرداند. قهرمانِ اين مبارزه کسي است که نه تنها خود با «سلاحِ خاطره» به جنگِ رژيم​هايِ توتاليتر و زور گو مي​رود، بلکه مردم​را نيز به سلاحِ خاطره مسلح مي​​سازد.

از آن​جا يادآوري نوعي مبارزة​سياسي و مقاومتِ انقلابي در برابرِ فراموشيِ است، افزون بر عذابِ رواني، تنبيهِ فرهنگي و عذابِ سياسي نيز در پي دراد. نمونه​ي بارز و عيني کساني که از اين تنبيه مي​گريزند، سوداگرانِ​سياسي و دلالان مذهب، قدرت​ و اقتصاد هستند که سکوت مي​فروشند و قدرت و اقتصاد مي​خرند و يا روشنفکراني که رسالتِ اخلاقيِ تفکر را که از نظرِ ما همانا روايت و بازگفت رنجِ قربانيان، و در واقع دادخواهي از حقِ ضايع​شده​ي آن​ها در دادگاهِ زبان است، از ياد برده و مهملات مي​بافند تا شهرتِ ملي به دست​آورند. اين نوع سکوت، نه کنشِ اخلاقي، بلکه نوعي انتخابِ عقلاني​ متناسب با منطقِ مبادلة عقلاني در بازارِ مکاره​ي سياست است. تاکيد بر اين امر از آنرو در حالِ حاضرـ بهويژه اگر مخاطبِ ما آن گروههايِ تحصيلکرده جوان(اعم از زن و مرد) باشد که به کتاب و قلم روي آوردهاندـ، ضروري به نظر ميرسد که سکوت، نه از جملهي «وسايلِ بيهدف» و امر هيچ و پوچ، بلکه کالايِ کمياب و گرانبهايي است که در بازار مبادله داراي ارزش است و ميتوان آنرا فروخت. بزرگ​ترين تاجرانِ سياسي و اقتصادي امروز كرد، تاجراني هستند که در بازارِ پر رونقِ فروش سکوت فعال​اند. سکوت، فقط برايِ روشنفکرِ كرد شهرتِ ملي نمي​آورد، برايِ سياست​ بازان كرد مقام و برايِ تاجران و فعالان​اقتصادي ، امنيتِ جاني و مالي مي​آورد. البته بازار سکوت نيز نوساني​هاي خود را دارد و همانندِ ديگر کالاهايِ تجاري، منطبق با منطقِ بازار است و افزايش و کاهش قيمتِ آن از قانونِ عرضه و تقاضا پيروي مي​کند. هرچه بازارِ سياست داغ​تر و قدرتِ​رسمي آسيب​پذيرتر گردد، سکوت، گران​تر به فروش مي​رسد؛ هرچه موقعيت​هاي قدرتِ حاکم متزلزل​تر شود، واعظان و سوداگرانِ بيش​تري به حيثِ «فروشندگانِ گذشت» وارد بازار گرديده و قربانيان را به فراموشي و گذشت​ دعوت مي​کنند و در نتيجه کساني که به موقعيت​هايِ سياسي، اقتصادي و اجتماعيِ بالاتر، به ويژه امتيازاتِ حکومتي مي​انديشند، ترجيح مي​دهند در بارة امر گذشته سکوت نمايند. سکوتِ تاجرانِ سکوت​را، اما، نبايد فراموشي دانست، تاکيد بيش از حدِ آن​ها برسکوت، هم​ارزِ يادآوري و نشانه​ي آن است که آنان نه تنها نمي​توانند گذشته​را از يادبرند، بلکه از اهميتِ آن به درستي آگاهند و به همين سبب کوشش مي​کنند  از آن به عنوانِ کالاي مبادله​پذير در بازار قدرت و اقتصاد به سود بالايي دست ​يابند. اگر آن كسي که پيوسته فاجعه​ها را به ياد مي​آورد و بازگو مي​کند، «بوتيمارِ» است که در آتشِ غمِ خويش مي​سوزد، بي​ترديد كردي که از سر محافظه​کاري و يا به دليلِ ملاحظاتِ​سياسي​ـ​اقتصادي، کوشش مي​کند «سکوت» نمايد، هستيِ شرم​زده​ اي است که مکررِ در مکرر خود را فريب مي​دهد و تازمانی که زنده است خاطراتِ فاجعه، همچون آتشِ زير خاکستر، در پنهان​ترين لايه​هايِ هستيِ او شعله​ور خواهد بود.هرچند در حالِ حاضر، افرادي همانندِ ما که در وضعيت «خروجِ» قرار دارند،  خروجِ از كرد ها بدان جهت که ديگر برخي از باورها و مناسکِ آنان​‌​را که تنها بر بنيادِ خيانت به تاريخ و سرنوشتِ آن​ها استوارند، نمي​توانيم بپذيريم-، جز «ناله» و «آهِ محسوس» که خونِ دل و جيغِ جان​خراشِ قلمِ ماست، سلاحي در دست نداريم، اما هدفِ ما از درآمد بالا، نه آه و ناله سردادن و سرايشِ سوگ​سروده در عزايِ گذشتگان،- چيزي که من به خاطرِ آن همواره ملامت شده­ام_، بلکه «مسلحساختنِ ستمديدگان به سلاحِ خاطره»، بازگفتِ رنجِ قربانيان و توضيح و تذکر حقيقت​هايِ تاريخي است که فهمِ آن​ها رمز و رازِ اصلي سياست در خاورميانه به شمار مي​روند: خشونت​هايِ سازمان​يافته​يِ قومي و نژادي، کشتارهايِ همگاني و اخراجِ اجباري. اگر هرچيزي، حتي دودکردنِ سيگاري در ميانِ خرابه​هاي «تخت جمشيد»، ارزشِ آن دارد که موضوعِ تفکر قرار گيرد، چرا مسئله​ي سياسي و اخلاقي​ايِ به اين بزرگي که در آن رابطه​ي تاريخ و انسان قرباني مطرح است و بي​توجهي به آن پيوسته به نابوديِ و کشتارهمگاني​ گروهِ عظيمي از انسان​ها منجر شده است، ارزشِ فکر کردن را نداشته باشد؟ اگر هر نوع سخنِ بي​معنا و بي​‌ربطي، رنگِ انسان و حقوقِ بشر به خود مي​گيرد، چرا حقِ قربانيانِ تاريخي موردِ غفلت و چشم​پوشي قرار گيرد؟ به بيانِ دقيق​تر، در اين​جا ما با يک مسئله​يِ بزرگِ اخلاقي روبه​رو هستيم و آن اينکه آيا بايد به ياد آورد و يا فراموش کرد؟ اگر بايد به ياد آورد چرا و اگر بايد از ياد برد به چه دليل؟ اساساً جايگاهِ انسانِ قرباني در تاريخ کجاست؟ بي​گمان اين موضوع، يکي از موضوعات بسيار پيچيده است و گستره​ي آن به لحاظ زماني تمامي امر گذشته را در بر مي​گيرد و به لحاظِ تحليلي داراي ساحت​هايِ گوناگون فلسفي، اخلاقي، تاريخي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است، اما به هرحال، موضوعِ اصلي اين ياد داشت روشن​ساختنِ نسبتِ انسان و فاجعه است؛ نسبتي که نه از طريق بي​توجهي، خويشتن​را گول​زدن، «فراموشيِ​سياسي» و «سرکوبِ خاطراتِ قتل​عام» حل شدني است و نه با گفتارهايِ بي​معنا و بي​بنيادِ که الگويِ پايدارِ سخن​گفتنِ گروه​هايِ هماره فاتح و هماره​قاتل بوده است.

يکي از فاجعه​هاي ​تاريخي​ که فراموشيِ آن ناممکن و يادآوردنش عذاب​آور است و روح را شکنجه مي​دهد، فاجعه​ي «حلبچه» است؛پرسش اين است که چگونه امکان دارد، جنايتي به اين بزرگي که در آن يک «شهرانسان» نابود و تماميِ خانه​ها ويران مي​گردد،از سويِ روشنفکران و گروه​هاي فعال در عرصه​ي حقوقِ بشر، موردِ غفلت و فراموشي قرار ​گيرد؟ چرا کشته​شدنِ چند امريكايي در «بعقوبه» که همگي نظامي بودند در دادگاه​هايِ بين​المللي، به حيث يک مسئله​ي انساني​ـ​حقوقي، قابل طرح است و عاملانِ آن مجرمِ جنگي محسوب مي​شوند، مسئله​ي حلبچه اما که قربانيانِ اصليِ آن غير نظاميان بودند، تا اين اواخر به حيث يک مسئله​ي حقوقِ بشري​ مطرح نمي​گردد؟ آيا مي​توان گفت برخي از انسان​ها انسان​ترند و بنابراين بايد به عنوان يک مسئله​ي حقوقِ بشري، موردِ توجه رسانه​هاي ملي و بين​المللي قرار گيرند و يا ماجرا گونه​ي ديگر است؟ پاسخ به اين پرسش​ها نه تنها مسئله​ي حلبچه را روشن مي​کند، بلکه رمز و رازِ سياست را بر ما آشکار مي​سازد.

هرچند فروکاستِ فاجعه در زبان و مفاهيم، رويِ فاجعه سرپوش مي​گذارد و ساحت زندة آن را که نه واژگان، بلکه «جيغ» و «جسد» و «خون» و «پيکرهايِ پارهپاره» است ناديده ميگيرد، با اين حال، ما در زندانِ زبان به سر مي​بريم و در اين سرا سکونت داريم، بنابراين ناگزيريم حلبچه را با ميانجي​ مفاهيمِ زباني، فهم نماييم. از آن​جا که دغدغه​ي اصلي اين يادداشت، فهمِ فاجعه​ي حلبچه استـ، کوششِ مي​کنيم اين موضوع را نه ژورناليستيک که سنتِ روشنفکري است، بلکه به صورتِ تئوريک دنبال نماييم. پيداکردنِ تئوري مناسبي که با آن بتوان، فاجعه​ي حلبچه را درک کرد،کار آساني نيست، زيرا با وقوعِ فاجعه​ي خوف​ناکي همچون  فاجعة حلبچه ، فقط خانه​ها ويران نمي​شود، «کاخِ​زبان» نيز ويران مي​گردد و معنايش را از دست مي​دهد؛ در نتيجه روايتِ حلبچه با لحنِ سرد و بي​طرفانه، به قسمي که هم به سرشتِ فاجعه ارتباط پيدا کند و هم به گريه و زاري منجر نگردد، اگر نگوييم محال است، به​يقين دشوار خواهد بود. شايد بتوان گفت مناسب​ترين تئوري​ها براي تحليلِ حلبچه ، تئوري​هاي معطوف به فاجعه و رويکردهايِ نظري​ايِ هستند که بررسي رنجِ انسانِ قرباني در کانون آن​ها قرار دارد. بي​هيچ ترديدي تفکر از آن​جا که منظومه ا​ي از «مفاهيم» است نه تجربه​ي زنده، توانِ ترجمه​ي رنجِ انساني را آن​گونه واقعا انسان قرباني رنج مي​کشد ندارد، زيرا ترجمهي اين رنج، به ويژه اگر پايِ خون  به ميان باشد، به زبان که قدرتِ رسانايي محدودي دارد، محال است، اين امر اما از اهميت تفکر چيزي فرو نميکاهد، زيرا فقط به کمکِ تفکر است که ميتوان در بابِ رنجِ قربانيان سخنِ معنا دار گفت. به سخني ديگر، تفکر به هيچ​وجه صدايِ واقعي انساني قربان نيست، ولي حرکت به سويِ دنيايي که کم​تر از نورِ فاجعه درخشان است، بدونِ تفکر هرگز رخدادپذير نخواهد بود.

تا آن​جا که به بحث حاضر ارتباط پيدا مي کند، به طور مشخص اين بحث​را در چارچوبِ ديدگاهِ يکي از برجسته​ترين نظريه​پردازانِ فاجعه، «جورجيوآگامبن» دنبال خواهيم نمود. اين ديدگاه که در حالِ حاضر، يکي از اخلاقي​ترين ديدگاه​ها در باب فلسفه و سياست است و بر محور قربانيان جنگ و پناهندگان مي​چرخد، از يک​سو مبتني است بر رابطه​ي انسان و زبان در تفکر ارسطو، و از سوي ديگر، پيکربنديِ خاصي است از الاهياتِ سياسي​کارل​اشميت که هرگونه تصميمِ​سياسي را به «وضعيتِ اضطراري» و تعليقِ تام و تمام قانونِ قضايي و اخلاقي مشروط مي​داند و نظريه​ي انتقاديِ والتربنيامين که در آن «وضعيتِ اضطراري» برايِ ستم​ديدگان نه وضعيتِ گذرا، بلکه قاعده است. به سخني دقيق​تر آن وضعيتِ اضطراري که براساسِ ديدگاهِ اشميت، در آن «تصميمِ حاکم» رخ مي​دهد، در ديدگاهِ بنيامين، نه وضعيتِ اضطراري، بلکه قاعده​زندگي ستم​ديدگان است. بر اساس ديدگاهِ بنيامين، اين برداشت که وضعيتِ اضطراري پديدة اي گذراست، نه «قاعدة​تاريخي»، تلقي​اي به تمام فاشيستي از تاريخ است و بنابراين«عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.(بنيامين، 1385: 154) » بعدِ ارسطويي اين ديدگاه واکاويِ دو مفهوم «فعليت» و «بالقوگي» است. سياست، چيزي نيست جزگونه ا​ي از شکل​بخشي​ خاص، به امر «بالقوه»؛ اين برداشت از سياست، بيش از همه  بر مي​گردد به  تعريف انسان به عنوان «حيوانِ ناطق»  که در آن، انسان، حيثيت​ بالقوگي است که با دخالتِ زبان به فعليت دست​ مي​بايد. اگر بخواهيم اين تفسير از «فعليت» و «بالقوگي» را به زبان «اشميت​ـ​بنيامين» ترجمه کنيم، به صورت​بنديِ روشن​تري دست​خواهيم يافت. مطابقِ اين فرمول، فعليت، همان «تصميمِ حاکم» است که تنها در «وضعيتِ اضطراري» رخدادپذير است و وضعيتِ اضطراري به حيث «قاعدة تاريخ» چيزي نيست، جز انسان ستمديدة که «وضعيتِ اضطرار» برايش قاعدة زندگي است؛ زيرا او در «بالقوگي​ايِ مدام» به سر مي​برد. از آن​جا که فعليت​بخشيدنِ امر بالفعل، به لحاظِ نظري تحصيلِ حاصل است، بنابراين محال است که ارادة سياسي به امر بالفعل تعلق گيرد. موضوع تصميم​سياسي مي​بايست امر بي​شکل و مادة صورت​پذيرِ سياسي باشد و وضعيتي اضطراري​ مدام، همان «بالقوگي​​اي مدام» است که سياست از طريق شکل​دهي به آن خودش​را مي​سازد. از آن​جا که بالقوگي نوعي فقدان است، يعني توانِ فعليت را دارد، اما فعليت نيافته است و بر فرض اگر فعليت يابد ديگر «بالقوگي» نخواهد بود، بنابراين بالقوگي​مدام، «فقدانِ» هميشگي​ايِ است که خود را در نسبت با «نبودِ خويش» و در واقع «بامحروميتِ مدام» سرِ پا نگه مي​دارد.

 به نظر مي​رسد اين توضيحِ اجمالي، به ما امکان مي​دهد معادلة نظري​ايِ ​را رسم کنيم که با قراردادن «فاجعه​ي حلبچه » در آن، مي​توان به نتايجِ معنادار دست​ يافت. مطابق اين معادله حلبچه ، همان «وضعيتِ اضطراري» است که براي كرد​ها قاعده است و بنابراين، مي​بايست آن را به عنوان«بالقوگي​ مدام» و«کسرِاستثناء از قاعده» درک کرد. به سخني​ديگر، حلبچه تصويرِ مادي و ماترياليستي​ «محروميتِ​مدام» است که در آن، خشونتِ​ تاريخي​ـ​سياسي​، به روشن​ترين وجه، نقاب از چهره بر مي​گيرد نکته ا​ي که مي​بايست به آن توجه شود اين است که امر حذف​شده کنار گذاشته نمي​شود، به نقطه​ي «عدمِ​تمايز» رانده مي​شود، تا تعليق و اعمالِ همزمان قانون توجيه​پذير گرد. حلبچه ، اين شهري که سيمايِ آن با گذشتِ سال​ها، هنوز زخمي و خون​آلود است، از طريق حذف و کسر، در بغداد ادغام شد، اما خصلتِ استثنابودگي​اش​را که همان «بالقوگي مدام» و تعيين​کننده​ي قدرتِ دولتي است تا هنوز حفظ کرده است؛ حلبچه ، در واقع «نقطة عدمِ تمايز» است که در آنِ واحد هم جدا و بيرون ازبغداد است و بنابراين مردمِ اصلي آن هيچ حقِ قانوني ندارند، و هم بايد در بغداد ادغام گردد، و قاعده تا آن حد در قلمروِ استثناء دخالت کند که حتي درست بر نقطه ا​ي که «گور دسته​جمعي​» در آن وجود دارد، خانه و مسجد بسازد و برايِ آن​که حلبچه به کلي در بغداد ادغام گردد، حتي گورِ قربانيان را نيز محو کند. اين امر حقيقت​بودگي​ آن اخطارِ بنيامين را آشکار مي​سازد که «در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.»

حلبچه فقط در محروميت از خويش، حلبچه نيست، بلکه در محروميت از باشندگانش نيز حلبچه است. حلبچه در حضورش غايب است. حلبچه ، تمامي​ تاريخ است؛ تاريخي که نه با «واژگانِ پوچ و بي​معنا»، بلکه به زبانِ گورهايِ​دسته​جمعي، سخن مي​گويد. حلبچه ، با صدايِ خاموشِ تن​هاي خفته​درخاک، از سيمايِ خوف​ناکِ «قاعده​بودنِ وضعيتِ اضطرار» پرده مي​​دارد، در فقدانِ کودکانِ گمشده​ و بي​نام و نشانش،  عدمِ گذار از امکان به فعليت را فرياد بر مي​کشد و به زبانِ بي​زباني​ زنانِ تجاوزدشده​اش جيغ مي​کشد که تاريخ ستم تا هنوز ادامه دارد و ما در همان وضعيتي اضطراري​ هميشگي و بالقوگي​مطلق به سر مي​بريم، زيرا اين بالقوگي و حذفِ ادغامي استثناء اگر پايان يابد، سياست در اين گوشه از جهان بي​معنا مي​گردد و ديگر مادة صورت​پذيرِسياسي​ که سياست بر مبناي آن پا مي​گيرد، وجود نخواهد داشت.

  در هر کجا سرکوب جدي است، تلاش برايِ خروج از «بالقوگي» به «فعليت» نيز جدي است. بنابراين خاطراتِ حلبچه را بايد زنده نگه​داشت و قربانياني آن را به مهماني و حضور در تاريخ دعوت کرد؛ زيرابازگفتِ حلبچه به تعبير والتربنيامين «به چنگ​آوردنِ خاطره​اي است که در لحظة خطر درخشان مي​شود»، هنوز توانِ آن را دارد که حال​را واردِ وضعيتِ بحراني نموده و خطري​را که قرباني​ آن فقط و فقط كردها هستند ، به خطرهمگاني بدل سازد. بايد تلاش​هاي جدي براي نجاتِ حلبچه  از «باتلاقِ سازش​گري» آغاز گردد ونسلي که تازه در راه است و مسئوليت حفاظت از حلبچه و امرگذشته زين پس به دوشِ آن​ها خواهد بود، مسيحاوار برايِ رستگاري​ و رستگارشدن در حلبچه اقداماتِ​جدي انجام داده و جامعة گناه​کارِ را از گناهانِ تاريخي تطهير نمايند. «فروشندگانِ گذشت» بسيارند و «فروشندگانِ سکوت» بي​شمار، حلبچه را بايد به ياد داشت، زيرا حلبچه ، روشن‌‌ترين متن زنده‌ي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. حلبچه ، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء