وضعیت آشفته، گیج کننده و پرآشوب است. فساد و رسوایی در هر دو بعد نهادی و فردی آن موج میزند. در هر وضعیتی، توجیهگران، چاپلوسان و حقهبازان بیشماری نیز سبز میشوند. امیدواری و ناامیدی، خوشبینی و بدبینی، سرخوشی و سرخوردگی، شادی و غم همه هجوم میآورند. گاهی آدم فکر میکند، خوش بینی تنها حماقت زیسته شده و زیست-راه آینده برای انسان است حتا به گفته پوپر “خوش بینی یک وظیفه اخلاقی است” که صرفا به تجویز دیکتاتورانهای میماند که هیچ گونه قناعت توصیفی-تحلیلی-معرفتی را در پشت ندارد. با وجود این همه، پرسش این است که وضعیت از چه قرار است؟ ما وضعیت را آنی و موسمی میبینیم و یا هم تاریخی و ریشهدار در فرهنگ، تاریخ، تفکر، معرفت متعارف(common sense)، مذهب، سرمایهداری، مدرنیته و پسا مدرنتیه. به عبارت واضحتر، آفریدگی این وضعیت از زمان-مکان این سویی که ما هستیم، رشته میگیرد و دوباره برما و دیگران بازتابش پیدا میکند و یا اینکه از ساختارها و شرایطی ناعادلانه بیرون از زمان-مکان این سویی منشا گرفته ما را تحت بازتابش قرار میدهد؟ در یک کلام، بودگاههای عوامل و زمینههای این وضعیت بحرانی در کجا است که این وضعیت را رقم زده است؟
اما، حادواقعیت(hyper reality) ژان بودریار به همان اندازه که از توضیح جنگ خلیج عاجز بود، از بیان وضعیت ايران به مثابه یک امر واقع نیز عاجز است. این درست است که پدیدهای به نام رسانه جهان ما را دگرگون کرده، برواقعیت تاثیر گذاشته یا واقعیت را از خودش برکنده و یا هم واقعیتهای رسانهای را بهوجود آورده که خودش را به عنوان حضور واقعیتهای جدید که واقعیت نیستند(حادواقعیت) در زندگی انسانها تحمیل میکنند و یا نمودگارهای زیبایی شناختی جدید را بهوجود آورده و یا هم جهان را تصوریر-رسانه ساخته و به آن پذیرندگی بخشیده است. این سخن زمانی جان گرفت که مک لوهان گفت: “رسانه پیام است”. یعنی، مرگ پیام و دخالت رسانه در واقعیت، و بهدنبال آن بودریار مرگ واقعیت را اعلام کرد و گفت جنگ خلیج اتفاق نیفتاده است. داستان وانموده بودریار نیز با حادواقعیت و سخن مک لوهان در یک همسنخی به سر میبرد. بگذریم از ابعاد معنایی و توضیحی “حادواقعیت” و “وانموده” و تعریف رخداد و فرایند در بیابان واقعیت و بازنمایی رسانهای و همین طور از حادواقعیتهای بلوتوثی در هم بافته با اغوا و بازپس زدایش آن.
اما آنچه در ايران بنام انتخابات مطرح است و آنچه تحت نام وضعیت موجود مطرح است، یک رخداد زیسته شده است که ما هستندههای بالفعل، آن را بالفعل تجربه میکنیم و میزییم. این، میتواند هم واقعیت باشد و هم حادواقعیت، هم بود و هم دارای ابعاد وانموده باشد. ولی یک رخداد اتفاق افتاده در بطن یک فرایند است. دوم این که آنچه در ايران جریان دارد وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، عقیدهای و تاریخی را ساخته اند، تنها نمودگارهای رسانهای-تصوریریای نیستند که بیاییم با حادواقعیت ژان بودریار آن را تبیین کنیم و وانمودههای غیررخدادی و غیرفرایندی تصور کنیم و در انکار امر واقع پیش قدم از هر غربت زدهای باشیم.
چیزی که عاقلانه به نظر میرسد، قبول شکلگیری گفتمانها است که برای فهم آن باز هم به کمک میشل فوکو پدیدهای به نام “تحلیل گفتمانی” به وجود آمده است که میشود با آن به سراغ رسانه و تصویر نیز رفت تا برکندگی و بازپردازش واقعیت در گفتمان رسانهای را درک کرد. نه این که اصل رخداد به مثابه یک واقعیت را رد کنیم؛ آن چیزهایی را که عملا زیسته ایم.
اما سوال این است که چگونه یک روایت درست از رخداد و واقعیت زیسته شده، ارایه کنیم؟ پیشفرضهای ما چه اند؟ روش ما کدام است؟ نقطه عزیمت ما به لحاظ روششناختی چيست؟ کدام یک این رویکردها(شاید هم تلفیقي از اینها)ما را به سوی فهم و دانایی وضعیت و واقعیت هدایت میکند؟
در یک نگاه ساده، دست کم بر اساس دو روش و فرضیه ساده میتوان برای تحلیل این وضعیت نقطه عزیمت برگزید. یکی این که بگوییم جهان بر اساس تفکر شیطانی و یک توطیه بزرگ و حساب شده، دچار بحران و آشوبزدگی شده است که اکنون گرهگاه و بزنگاه اصلی و نیز تاریخی آن به لحاظ زمانی و مکانی، ما هستیم؛ یعنی ما قربانی یک بازی کلان شیطانی و توطیهآمیز شده ایم. پس قبل از آن که فاعلان متفکر، عاقل و مختار باشیم، موضوع بازیها هستیم و همین طور خانه ما هم میدان نبرد و سنگر اصلی جنگ است. علاوه براین، واقعیتی هم جود ندارد بلکه حادواقعیت ها نیز این بازی را شیطانیتر کرده است. پس ما و حرف ما چيست؟ بر اساس این روش باید نسبت به همه چیزی یک شک حسابی معطوف به توطیه کرده و لاجرم دست به یک قیام مسلحانه بزنیم تاهم از شر هرگونه توطیه و تفکر شیطانی رهایی(؟) حاصل کنیم و هم نیکویی و نجابت خویشتن را پاس داشته و زنده نگهداریم و اجازه ندهیم که قربانی توطیه و تفکر شیطانی شود.
فرضیه دوم این است که نه تفکر شیطانی در کار است و نه توطیه سازمان یافته برای زُدایش و تباهی نجابت و نیکویی انسان و به خصوص ما ايرانيها. بلکه این ما هستیم که نه تنها که خویشتن خود را در بحران و نیستی غمانگیزی غرق میکنیم، بلکه دیگران را نیز بهترین اهداف نیستی و مرگ میبینیم و برای تحقق آن از سر و جان خود نیز میگذریم. یعنی، جهان و عالم در برابر سربازان مرگ و نیستی، گیج و مبهوت مانده اند و در نتیجه وضعیت پرآشوب و ناامید کننده شده است. اصلاً مایهی شیطانی کردن جهان و شیطانی دیدن جهان ما هستیم.
در نهایت ما به فرافکنیای کشنده و خود سبک کنِ سهلانگارانه مواجه هستیم که راه هر گونه فهم و دانایی را قفل میزند. یعنی، به جای فهم این وضعیت و بحرانی که ما را در کام خود فرومیبرد و سرگیچه مان کرده است، دست به فرافکنیهای ناامید کننده و کودکانه میزنیم که انگار جز ظهور ابرانسانی دیگر راه حل ممکن وجود ندارد. در فرضیه اول تمام درد و آلام را به دیگری و بیرون از خود ارجاع میدهیم و به برائت خویشتن پافشاری کرده برای دریافت یک راه حل دراماتیک وغیرواقعی سرگردان هستیم. اما در فرضیه دوم تمام نگونبختی را برخویشتن خود بار میکنیم، هرچند امکان دارد بسیاری از آشوبها ریشه در بیرون از ما داشته باشند، واما محور فتنه در جهان پرآشوب ما هستیم: دیگر شیفتهگی بیخردانه.
اما حداقل روش دیگری هم میتواند وجود داشته باشد که نسبت به دو روش یاد شده نگاه انتقادی و واقعبینانه داشته باشد. در روش سومی، وضعیت را آن طوری که هست باید فهم کرد نه کمتر و نه بیشتر. باید به گفته مولوی “منظرگه”ای را برگزید که برای فهم و دانایی هدایت مان کند نه راندن مان بهسوی فرافکنی و شکوههای جانگذار و تغزلگراییهای رمانتیک. در این صورت، قبول میکنیم که مثلاً، اول انتخابات اتفاق افتاده است، دوم در انتخابات تقلب شده است، سوم در بعد از انتخابات جنايات وحشتناكي اتفاق افتاده، چهارم این که نگون بختی ما، آشفتهگی و بدسگالی در زندگی ما، یک زخم تازه نیست. پس ما در مچالهی کهن درد زمان داریم نفس میکشیم.
پس اما، تقلب در انتخابات توطیه بود؟ نمایش محض بود؟ این نمایش و توطیه را ما کردیم یا دیگران؟ یا اصلاً این چیزها از بنیاد اتفاق نیفتاده است بلکه ما افسون و دیوانه حادواقعیت هستیم؟ یا هم رسانهها ما را در گیرو اسطورهی یک رخداد اسیر کرده که چنان نبوده است؟ این سوالها را میشود با روشهای فهم پذیر و ابژکتیو تبین و توصیف کرد. اما تنها با حادواقعیت بودریار و شکوه و شکایت از کنشگران، راه به جايي نخواهد برد جز فرافکنی و پریشان گفتاریهاي تقلیلگرایانه.
اگر بخواهیم توصیفی از وضعیت داشتیم باشیم، آن هم یک توصیف سلبی و ساده، در یک نگاه واقعبینانهتر میدانیم که نیروهای دخیل در مساله – خوب و بد بودن شان سرجایش – کدام نیروها هستند؟ روشنفکران، جنگسالاران، چپیها، راستیها، فاشیستها، خارجیها، معاملهگران همه نیروهای دخیل در مساله هستند. یعنی، امر واقع(factual) در وضعیت حاضر وجود بالفعل همین نیروها است که دینامیزم درخور مطالعه را به وجود آورده اند که باید جدی گرفته شود. حال، بخواهیم این واقعیت را توطیه بدانیم، نگونبختی خویشتن بدانیم، هرچه بدانیم، واقعیت همین است. همان طوری که تقلب و برگزاری انتخابات یک واقعیت بود. همان طوری که نقض قانون اساسی یک واقعیت بود. همان طوری که وقايع كهريزك یک واقعیت است. بنابراین، وضعیت نامطلوب و پر آشوب و گیج کننده است، اما واقعیتی است که وضعیت ما را تعریف میکند.
اما این وضعیت را در کدام سطوح تحلیل میکنیم؟ مثلا در سطح کوچک تر مثل برگزاری انتخابات و تقلب و مشکلات مربوط به آن و یا در سطح کمی کلانتر مثل آشفتهگی و بربادی کل مملکت که هر روز دامناش از خون لکه دارتر میشود: در چارچوب رخداد و فرایند. گذشته از این، واقعیتها و فاکتورها را طبیعی میبنیم و یا پدیداری؟ بعد هم راه حل چيست؟ روش ارایه راه حل، مطلوبیت راه حل، عقلانی بودن راه حل، علمی و عملی بودن راه حل از جمله مسایل بحث برانگیز دیگري است که باید مورد نقد و ارزیابی قرار گیرند. همان طور که در تبیین وضعیت نیز این مسایل را لحاظ میکنیم: مسوولیت اندیشی سنجش گرایانه.
پس، وضعیتی را که توصیف کردم، واقعیتی است که باید در جهت دانستن و بیان آن تلاش بیشتر صورت بگیرد. همان طوری که انتخابات نیز یک واقعیت بود(این سرنوشت واقعیت به کجا انجامید سخن دیگري است). به نظر من، این رویکرد دست کم ما را بهسوی دانایی و فهم هدایت میکند تا توطیهبافی و تغزلگرایی تراژدیک و ناامید کننده؛ چون توطیهبافی و تغزلیاندیشی عملا از سه عنصر مهم مانند عنصر اندیشه و معرفت، واقعگرایی و عملگرایی به دور مان میکند. حرف بر سر احساس و بیان آن نیست، درست است که انکار احساس خود عمل غیرعقلانی است. اما بیان احساس و شکوههای جانگداز در یک زمینه دیگر با روش دیگر و با هدف دیگر مقبول و مجاب کننده است.
بنابرین، پرسش این است که چگونه می شود وضعیت بهتر شود؟ در نهایت تحلیل ما از وضعیت چيست؟ به حاشیهها چسپیدن و موارد خاص را بر کلیت تعمیم دادن، انحرافی در بحث به وجود میآورد. چیزیکه حاد شده و همه به آن تمسک میجویند، “اصلاحات” است. راستی چه كسي آمده در این مملکت اصلاحات را تیوریزه کرده است؟ نیرو و جنبش دموکرات اصلاح طلب کجاست؟ حرفهای پا در هوا مثل اینکه اصلاحات از درون(قدرت) نمیشود و یا اصلاحات از بیرون(قدرت) ناممکن است و یا هر دو راه درست است و یا هردو راه غلط است، راه به جای نمیبرند. مهم این است که در حرکت به سوی اصلاحات، ما در غیبت سنجش عقلانی و رویکردهای تیوریک که پایههای مجاب کنندهی علمی داشته باشد، به سر میبریم. همان طوریکه نیروی بالفعل انسانی آن را نیز نداریم. پس بهتر است واقعیت را واقعبینانه بنگریم. چون با تعارف عارفانه و گفتارهای پریشان و شکوهکنانه نمیتوانیم رخدادها و فرایندها را به مثابه دینامیزمهای انکار ناپذیر وضعیت کنونی درک و فهم کنیم. فراموش نکنیم که هیچ آرزوی کلانی یک شبه تحقق نمییابد و نتیجه سهم گرفتن و مشارکت بر اساس قانون ریاضی در فرایندهای کلان سیاسی-اجتماعی قابل پیمایش نیست. بنابراین، سازمایهها و نیروهای نامطلوب، همچنان کارشکنیها و بازیهای مضر را باید عاقلانه و با شکیبایی شناخت و نقد کرد، نه با فرافکنیهای خود-ارضاگرایانه که از نگريستن و دانستن امر دشوار میگریزند