ایت الله منتظری فقیه حقوق بشر

ایت الله حسن علی منتظری در سن۸۷ سالگی از دنیا رفت.سخن گفتن در باره او اسان نیست.او از مخالفین سازش ناپذیر رژیم شاه بود ودر راستای این مخالفت ۸ سال در زندان و ۱۴ سال را در تبعید بود.  در دوران دولت اصلاحات که سید محمد خاتمی از گفتگو با تمدن ها و فرهنگ های دیگر دم می زد و پرچم اسلام صلح جو را بر داشته در گوشه گوشۀ جهان در مدح صلح و گفتگو داد سخن می داد، آقای منتظری دوران حبس پنج ساله را در درون خانه اش ، آغاز کرد.

اما جدال او با زندگی و زمانه و حکومت های  روزگارش، نمونه ای از جدال فقه شیعه با زندگی در دوران مدرن است. وی اثر چهار جلدی" دراسات فی الفقه الدولة الاسلامیه" را نوشته است که بزرگترین اثر در تاریخ فقه سیاسی شیعه است و  گسترده ترین نظریه پردازی درباب ولایت مطلقه فقیه را انجام داد. اما او، آن بخت را نیز داشت که خود نیز کم و بیش در قدرت باشد و منطق و مناسبات قدرت مطلقه را از نزدیک بیازماید. آیت الله منتظری از معدود فقیهان شیعه است که   دیدگاه های سیاسی اش در دوران زندگی به محک آزمون تاریخی می خورد.   او بیست سال دور از قدرت سیاسی ،رفتار دولتی را که در تأسیس آن نقش اساسی داشت، با شهر وندان دید و خود شاهد ناکامی آزمون تاریخی دیدگاه های سیاسی خود شد. ایت الله منتظری بعد ها به خطای خود اعتراف کرد و ولایت مطلقه را شرک به خداوند دانست و از سر گذشت جمهوری اسلامی به برداشت های تازه در باب فقه و حکومت رسید.

در سال های اخیر برغم محدودیت ها ، او به یگانه پشتیبان مخالفان داخلی جمهوری اسلامی مبدل شده بود و با دفاع بی پروا و جسورانه از حقوق انسانی شهر وندان ، راه دشوار وطولانی ،اما  بی سابقه و پراهمیت  گذار از « ولایت مطلقه » به « حقوق بشر » را در تاریخ فقه تشیع  آغاز کرد.آخرین نو آوری فقهی او که اگر بتواند در این عصر تقلید و تکرار راهروی آداب دانی پیدا کند، فقه شیعه را دچار تحول خواهد کرد، گذار از  نظریۀ « حق المومن » به نظریه « حق الانسان» در فقه تشیع است. و این پیش از آنکه جدال فقیه با حکومت باشد ، جدال فقه و فقاهت بازندگی است. منتظری را بیشتر با مبارزات او با نظام شاهنشاهی ایران وسپس مخالفت هایش با آیت الله خمینی و حکومت جمهوری اسلامی  می شناسند. اما می توان در جدل ها و چالش گری های این فقیه پیر ،چالش فقه با زندگی و زمانه را نیز دید. زندگی آقای منتظری تنها نمونه ای از جدل فقیه با سیاست نیست، بلکه نمونۀ جالب تری از مواجهه فقه باسیاست نیز هست. و جالب است که به هر میزان که زندگی فقیه با تلخی و تیره بختی آمیخته است ، چالش فقه و فقاهت با زندگی، تحولات و دگر گونی های مثبت به همراه داشته  است. فقیه نکبت هبوط  از کرسی جانشینی رهبری تا حبس خانگی را تجربه کرده است. اما فقه از« ولایت مطلقه فقیه»  تا« حقوق بشری شهروندان» جهش کرده است. در سرگذشت آقای منتظری اگر نکبت فقیه را می توان دید، تحول فقه را نیز می توان دید. هم در نکبت فقیه عبرت های بسیار است و هم در تحول فقه درس های بی شمار.

مرگ منتظری ازیک جهت دیگر نیز مهم است. اگر آیت الله سیستانی را که به  مکتب نجف وابسته است ، درنظر نگیریم، منتظری واپسین فرد ازنسل طلایی مجتهدان و مراجع بزرگ تشیع در جهان جدید است. مراجعی که با میرزای شیرازی شروع و با میرزا محمد حسین نایینی و محمدکاظم خراسانی( ارزگانی) به دوران معاصر و چهره های چون آیت الله سید محسن حکیم و سید ابوالقاسم خویی در مکتب نجف و ایت الله سید محمد حسین بروجردی  در مکتب قم پیوند می خورد. آقای منتظری شاگرد آیت الله خمینی و علامه طباطبایی نیز بود، اما اجازۀ اجتهاد را  از شخص آیت الله بروجردی در یافت کرده بود.ایت الله اراکی و آیت الله گلپایگانی نیز ازهمگنان و هم قطاران او بودند که سال ها پیش از منتظری مرده اند. بدنبال مرگ آیت الله اراکی بود که مرجعیت شیعه دچار بحران شد و زان پس نزدیکی به دستگاه سیاسی به معیار اصلی مرجعیت مبدل گردید و پیوند مرجعیت با دانش و اخلاق تا میزان زیادی گسسته شد. و انبوهی از مراجع خرد و ریز ظهور نمود که دوران مرجعیت مراجعی چون حکیم و بروجردی را به یک نوسالژی مبدل کرد. منتظری آخرین فرد ازنسل طلای مجتهدان چون آیت الله حکیم و آیت الله بروجردی است که اینک به این غول های خفته در خاک می پیوندد. مردانی که بزرگی و اعتبار شان به دانش و تقوی بود ، نه تدبیر وسیاست

تقدیم به «آواره مدام»،محمد علیِ توفیقی  

 اسپیلبرگ فیلم علمیـ تخیلی دارد به نام «E.T » که در آن موجوداتِ فضایی به زمین سفر میکنند. هنگام بازگشت به «خانه» یکی از این موجوداتِ فضایی به نامِ «ایتی» از سفینه اش به زمین، در حومهی لوس آنجلس در جنگلی جا میماند و در حیاتِ خانهی پناه میگیرد. این خانواده پسر کوچکی دارد به نام «الیوت» که به صورتِ اتفاقی "ایتی" را میبیند. این موجود برای الیوت ترسآور است. با گذشتِ زمان اما این موجودِ غریبه که در آغاز بیگانه و ترسآور به نظر میرسید، نه تنها به بهترینِ دوست «الیوت» بدل میگردد، بلکه بیشتر از یکدوست و در واقع به مثابة روحِ الهی جانِ او را تسخیر نموده و تا آن حد الیوت با او یگانه میشود که عوارضِ جسمانی و روحیِ «ایتی» بیمیانجی بر الیوت تاثیر میگذارد. ایتی بیزبان است و در ورایِ قلمروِ زبان و واقعیت و در حقیقت در ساحتِ خیال قرار دارد. شاید بتوان گفت بیرونبودگی یا آسمانیبودنِ«ایتی» همان بیرونبودگیِ زبانیِ اوست و زمینبودگی بدون «درـزبان بودن» ناممکن؛ به همین سبب از نخستین فلیسوفان تا متاخرترینِ آنان «زبان» را ویژگیِ اصلیِ آدمی میدانند و انسان را موجود ساکن در زبان. الیوت به «ایتی» زبان میآموزدتا بتواند با همنوعانِ آسمانیاش ارتباط بر قرار کند و به خانه بر گردد. در واقع زبان، راه بازگشت به خانه است. «ایتی» با آموختنِ زبان و دریافتِ مفهومِ «خانه» به یادِ خانه میافتد و میتواند خانه آسمانیاش را به یاد آورد. واژة خانه در صدایِ «ایتی» طنینِ خاصی دارد. هنگام به کاربردنِ آن نوعی اندوه و شادیِ همزمان در چشمانِ او موج میزند. خانه همزمان یادآور "وطن" و "فراق" هردوست؛ یادرآور سکونت و تبعیدِ همهنگام. همانگونه که در ذاتِ هر پیوندِ عاشقانة «فراق» وجود دارد و «عشق» و «دوستی» استثنایی که«جدایی» و «هجران» را بر میسازد، میتوان "خانه" را استثنایِ برسازندة «بیوطنی» و «آوارگیِ» دانست. خانه نوعی خطکشیِ است که نخستین کارکردِ آن ایجادِ فاصله است: تعیینِ قلمروِ مالکیت. مسئله اصلی فیلم اما نه رنجِ هبوط و تبعیدِ این موجودِ آسمانی به زمین است، نه ترس از پلیسهای مخفیای که با پیشرفتهترین ردیابها به دنبال او هستند و نه دردِسرهای خانوادة الیوت، بل صحنهای ا اسپلبرگ فیلم علمیـتخیلی دارد به نام «E.T » که در آن موجوداتِ فضایی به زمین سفر میکنند. هنگام بازگشت به «خانه» یکی از این موجوداتِ فضایی به نامِ «ایتی» از سفینه اش به زمین، در حومهی لوس آنجلس در جنگلی جا میماند و در حیاتِ خانهی پناه میگیرد. این خانواده پسر کوچکی دارد به نام «الیوت» که به صورتِ اتفاقی "ایتی" را میبیند. این موجود برای الیوت ترسآور است. با گذشتِ زمان اما این موجودِ غریبه که در آغاز بیگانه و ترسآور به نظر میرسید، نه تنها به بهترینِ دوست «الیوت» بدل میگردد، بلکه بیشتر از یکدوست و در واقع به مثابة روحِ الهی جانِ او را تسخیر نموده و تا آن حد الیوت با او یگانه میشود که عوارضِ جسمانی و روحیِ «ایتی» بیمیانجی بر الیوت تاثیر میگذارد. ایتی بیزبان است و در ورایِ قلمروِ زبان و واقعیت و در حقیقت در ساحتِ خیال قرار دارد. شاید بتوان گفت بیرونبودگی یا آسمانیبودنِ«ایتی» همان بیرونبودگیِ زبانیِ اوست و زمینبودگی بدون «درـزبان بودن» ناممکن؛ به همین سبب از نخستین فلیسوفان تا متاخرترینِ آنان «زبان» را ویژگیِ اصلیِ آدمی میدانند و انسان را موجود ساکن در زبان. الیوت به «ایتی» زبان میآموزدتا بتواند با همنوعانِ آسمانیاش ارتباط بر قرار کند و به خانه بر گردد. در واقع زبان، راه بازگشت به خانه است. «ایتی» با آموختنِ زبان و دریافتِ مفهومِ «خانه» به یادِ خانه میافتد و میتواند خانه آسمانیاش را به یاد آورد. واژة خانه در صدایِ «ایتی» طنینِ خاصی دارد. هنگام به کاربردنِ آن نوعی اندوه و شادیِ همزمان در چشمانِ او موج میزند. خانه همزمان یادآور "وطن" و "فراق" هردوست؛ یادرآور سکونت و تبعیدِ همهنگام. همانگونه که در ذاتِ هر پیوندِ عاشقانة «فراق» وجود دارد و «عشق» و «دوستی» استثنایی که«جدایی» و «هجران» را بر میسازد، میتوان "خانه" را استثنایِ برسازندة «بیوطنی» و «آوارگیِ» دانست. خانه نوعی خطکشیِ است که نخستین کارکردِ آن ایجادِ فاصله است: تعیینِ قلمروِ مالکیت. مسئله اصلی فیلم اما نه رنجِ هبوط و تبعیدِ این موجودِ آسمانی به زمین است، نه ترس از پلیسهای مخفیای که با پیشرفتهترین ردیابها به دنبال او هستند و نه دردِسرهای خانوادة الیوت، بل صحنهای است که در آن «الیوت» و «ایتی» با هم «خداحافظی» میکنند. مبالغه نخواهد بود اگر آنرا تراژیکترین صحنة تاریخِ سینما بدانیم. «خانه؟ آری خانه(ایتی)، آریخانه(الیوت)!» اما خانه بیش از آنکه پایانِ قصة غربت معنا دهد، آغاز فراق و «آوارگیِ» است و بیش از آنکه این دو دوست را پیوند دهد، آنها را از هم دور میکند و جد امیسازد؛ جدایی دو دوست، دو نیمة ناتمام، جدایی روح و بدن، فراقِ حقیقت و «آوارگیِ مدامِ» آدمی در دنیایِ زبان. الیوت اشک میریزد، ایتی فراق و جدایی را با رفتن به خانه تجربه میکند. این صحنة تراژیک و غمبار را کسی  میداند و میفهمد که دستِ کم یک بار خدا حافظی با دوست را تجربه کرده باشد. این صحنه برای دوستانی که از هم دور میشوند، معنا دارد: برای «ایتی» که به کمکِ زبان به آسمانها میرود و الیوت که به دنبالِ دوستِ آسمانی اشک میریزد و تقدیر او واماندن در زمین است و هبوطِ همیشگی و ابدالاباد


ادامه نوشته

زنده باد پياده رو

پياده روهاي کنارِ خيابان و پرسه زن هايي که در آن ها رفت و آمد دارند نشان دهندة آن است که زندگي در حاشيه ها جريان دارد. جاده ها(متن) با اشتهايي سير ناپذيري زندگي را مي بلعند. جاده پوچ است و تهي از نيروي حيات. روييدنِ حتي يک گياه در متنِ جاده ممنوع است. سيمان و آسفالت، هر نوع نيرويِ حياتي را نابود مي کند، درست همچون حکومت، اين هيولايِ خون آشامي که آدميان را شتابان و خروش ناک درو نموده و در لاي سيمان ايدئولوژي خفه مي کند. در پياده روها قانونِ ترافيک وجود ندارد، از تصادفِ مرگ بار خبري نيست؛ رهگذراني که هر از چندگاهي از دل جمعيتِ انبوه در کوچه ها و مسيرهاي فرعي از چشمِ ما ناپديد مي شوند، به ما مي گويند: مسيرِ زندگي پيچا ـ پيچ است؛ نه خطي و مستقيم چونان جاده هاي آسفالت شده که موبه به مو با ايدئولوژيِ سيماني و خطي که حکومت رسم کرده است، تطبيق مي کند. حکومت هرلحظه و در هرساعت از شب يا روز در متن جاده حضور دارد. زندگي را بايد د رحاشيه هاي ايدئولوژيِ سياسي جست و جو کرد؛ درست آن جايي که ايدئولوژيِ طرد مي کند. حکومت تلاش مي کند زندگي را به اتوبانِ آسفالت شده بدل نموده و قانونِ ترافيک را به صورت تام و تمام بر آن اعمال کند. آن روشنفکري که به زندان انداخته مي شود، درحکمِ آن ماشين است که پشتِ چراغِ قرمزِ ايدئولوژيِ توقف نکرده و يا سرعتِ مجاز و «مشروع» را رعايت نمي کند. زندان، پارکينکِ انسان هايي است که قانون حرکت در خيابانِ مرگ بار سياسي را رعايت نکرده اند. آلگوهاي اخيرِ «امنيت» درتهران تلاش مي کند، قانون خيابان را به پياده روها نيز اعمال کند. اگر در اين طرح موفق عمل کنند پياده روها نيز از نيروي حيات تهي خواهند شد و ايدئولوژيِ سياسي فاتح تام و تمام خواهد بود. در تهران اصلا پياده روي وجود ندارد؛ پيکر زندگي نيست و نابود شده است. اینجا شهر مردگان است و خيابان هاي آن مملو از اجسادِ سرگرداني است که در آن دنيا جايي براي آن ها در نظر گرفته نشده است. فرايندِ جاده شدن اتوبان ها در تهران نيز در اشکال عجيب و غريب طرح امينت و غيره شدت يافته است. چه بايد کرد؟ شايد بتوان و گفت براي نجاتِ «زندگي» بايد پياده روها را توسعه بخشيد و نبايد اجازه داد که حکومت ها تمامي نقاط شهر را آسفالت کنند.

 

hyper reality و انتخابات ايران

 وضعیت آشفته، گیج کننده و پرآشوب است. فساد و رسوایی در هر دو بعد نهادی و فردی آن موج می‌زند. در هر وضعیتی، توجیه‌گران، چاپلوسان و حقه‌بازان بی‌شماری نیز سبز می­شوند. امیدواری و ناامیدی، خوش‌بینی و بدبینی، سرخوشی و سرخوردگی، شادی و غم همه هجوم می‌آورند. گاهی آدم فکر می‌کند، خوش بینی تنها حماقت زیسته شده و زیست-راه آینده برای انسان است حتا به گفته پوپر “خوش بینی یک وظیفه اخلاقی است”  که صرفا به تجویز دیکتاتورانه‌ای می‌ماند که هیچ گونه قناعت توصیفی-تحلیلی-معرفتی را در پشت ندارد. با وجود این همه، پرسش این است که وضعیت از چه قرار است؟ ما وضعیت را آنی و موسمی می‌بینیم و یا هم تاریخی و ریشه‌دار در فرهنگ، تاریخ، تفکر، معرفت متعارف(common sense)، مذهب، سرمایه‌داری، مدرنیته و پسا مدرنتیه. به عبارت واضح‌تر، آفریدگی این وضعیت از زمان-مکان این سویی که ما هستیم، رشته می‌گیرد و دوباره برما و دیگران بازتابش پیدا می‌کند و یا اینکه از ساختارها و شرایطی ناعادلانه بیرون از زمان-مکان این سویی منشا گرفته ما را تحت بازتابش قرار می‌دهد؟ در یک کلام، بودگاه‌های عوامل و زمینه‌های این وضعیت بحرانی در  کجا است که این وضعیت را رقم زده است؟

اما، حادواقعیت(hyper reality)  ژان بودریار به همان اندازه که از توضیح جنگ خلیج عاجز بود، از بیان وضعیت ايران به مثابه یک امر واقع نیز عاجز است. این درست است که پدیده‌ای به نام رسانه جهان ما را دگرگون کرده، برواقعیت تاثیر گذاشته یا واقعیت را از خودش برکنده و یا هم واقعیت‌های رسانه‌ای را به‌وجود آورده که خودش را به عنوان حضور واقعیت‌های جدید که واقعیت نیستند(حادواقعیت) در زندگی انسان‌ها تحمیل می‌کنند و یا نمودگارهای زیبایی شناختی جدید را به‌وجود آورده و یا هم جهان را  تصوریر-رسانه ساخته و به آن پذیرندگی بخشیده است. این سخن زمانی جان گرفت که مک لوهان گفت: “رسانه پیام است”. یعنی، مرگ پیام و دخالت رسانه در واقعیت، و به‌دنبال آن بودریار مرگ واقعیت را اعلام کرد و گفت جنگ خلیج اتفاق نیفتاده است. داستان وانموده بودریار نیز با حادواقعیت و سخن مک لوهان در یک هم‌سنخی به سر می‌برد. بگذریم از ابعاد معنایی و توضیحی “حادواقعیت” و “وانموده” و تعریف رخداد و فرایند در بیابان واقعیت و بازنمایی رسانه‌ای و همین طور از حادواقعیت‌های بلوتوثی در هم بافته با اغوا و بازپس زدایش آن.

 اما آنچه در ايران بنام  انتخابات مطرح است و آنچه تحت نام وضعیت موجود مطرح است، یک رخداد زیسته شده است که ما هستنده‌های بالفعل، آن را بالفعل تجربه می‌کنیم و می‌زییم. این، می‌تواند هم واقعیت باشد و هم حادواقعیت، هم بود و هم دارای ابعاد وانموده باشد. ولی یک رخداد اتفاق افتاده در بطن یک فرایند است. دوم این که آنچه در ايران جریان دارد وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، عقیده‌ای و تاریخی را ساخته اند، تنها نمودگارهای رسانه‌‌ای-تصوریری‌ای نیستند که بیاییم با حادواقعیت ژان بودریار آن را تبیین کنیم و وانموده‌های غیررخدادی و غیرفرایندی تصور کنیم و در انکار امر واقع پیش قدم از هر غربت زده‌ای باشیم.

چیزی که عاقلانه به نظر می‌رسد، قبول شکل‌گیری گفتمان‌ها است که برای فهم آن باز هم به کمک میشل فوکو پدیده‌ای به نام “تحلیل گفتمانی” به وجود آمده است که می‌شود با آن به سراغ رسانه و تصویر نیز رفت تا برکندگی و بازپردازش واقعیت در گفتمان رسانه‌ای را درک کرد. نه این که اصل رخداد به مثابه یک واقعیت را رد کنیم؛ آن چیزهایی را که عملا زیسته ایم.

اما سوال این است که چگونه یک روایت درست از رخداد و واقعیت زیسته شده، ارایه کنیم؟ پیش‌فرض‌های ما چه‌ اند؟ روش ما کدام است؟ نقطه عزیمت ما به لحاظ روش‌شناختی چيست؟ کدام یک این رویکردها(شاید هم تلفیقي از این‌ها)ما را به سوی فهم و دانایی وضعیت و واقعیت هدایت می‌کند؟

 در یک نگاه ساده، دست کم بر اساس دو روش و فرضیه ساده می‌توان برای تحلیل این وضعیت نقطه عزیمت برگزید. یکی این که بگوییم جهان بر اساس تفکر شیطانی و یک توطیه بزرگ و حساب شده، دچار بحران و آشوب‌زدگی شده است که اکنون گره‌گاه و بزن‌گاه اصلی و نیز تاریخی آن به لحاظ زمانی و مکانی، ما هستیم؛ یعنی ما قربانی یک بازی کلان شیطانی و توطیه‌آمیز شده ایم. پس قبل از آن که فاعلان متفکر، عاقل و مختار باشیم، موضوع بازی‌ها هستیم و همین طور خانه ما هم میدان نبرد و سنگر اصلی جنگ است. علاوه براین، واقعیتی هم جود ندارد بلکه حادواقعیت ها نیز این بازی را شیطانی‌تر کرده است. پس ما و حرف ما چيست؟ بر اساس این روش باید نسبت به همه چیزی یک شک حسابی معطوف به توطیه کرده و لاجرم دست به یک قیام مسلحانه بزنیم تاهم از شر هرگونه توطیه و تفکر شیطانی رهایی(؟) حاصل کنیم و هم نیکویی و نجابت خویشتن را پاس داشته و زنده نگهداریم و اجازه ندهیم که قربانی توطیه و تفکر شیطانی شود.

فرضیه دوم این است که نه تفکر شیطانی در کار است و نه توطیه سازمان یافته برای زُدایش و تباهی نجابت و نیکویی انسان و به خصوص ما ايراني‌ها. بلکه این ما هستیم که نه تنها که خویشتن خود را در بحران و نیستی غم‌انگیزی غرق می‌کنیم، بلکه دیگران را نیز بهترین اهداف نیستی و مرگ می‌بینیم و برای تحقق آن از سر و جان خود نیز می‌گذریم. یعنی، جهان و عالم در برابر سربازان مرگ و نیستی، گیج و مبهوت مانده اند و در نتیجه وضعیت پرآشوب و ناامید کننده شده است. اصلاً مایه‌ی شیطانی کردن جهان و شیطانی دیدن جهان ما هستیم.

در نهایت ما به فرافکنی‌ای کشنده‌ و خود سبک کنِ سهل‌انگارانه مواجه هستیم که راه هر گونه فهم و دانایی را قفل می‌زند. یعنی، به جای فهم این وضعیت و بحرانی که ما را در کام خود فرومی‌برد و سرگیچه مان کرده است، دست به فرافکنی‌های ناامید کننده و کودکانه می‌زنیم که انگار جز ظهور ابرانسانی دیگر راه حل ممکن وجود ندارد. در فرضیه اول تمام درد و آلام را به دیگری و بیرون از خود ارجاع می‌دهیم و به برائت خویشتن پافشاری کرده برای دریافت یک راه حل دراماتیک  وغیرواقعی سرگردان هستیم. اما در فرضیه دوم تمام نگون‌بختی را برخویشتن خود بار می‌کنیم، هرچند امکان دارد بسیاری از آشوب‌ها ریشه در بیرون از ما داشته باشند،  واما محور فتنه در جهان پرآشوب ما هستیم: دیگر شیفته‌گی بی‌خردانه.

اما حداقل روش دیگری هم می‌تواند وجود داشته باشد که نسبت به دو روش یاد شده نگاه انتقادی و واقع‌بینانه داشته باشد. در روش سومی، وضعیت را آن طوری که هست باید فهم کرد نه کمتر و نه بیشتر. باید به گفته مولوی “منظرگه”ای را برگزید که برای فهم و دانایی هدایت مان کند نه راندن مان به‌سوی فرافکنی و شکوه‌های جان‌گذار و تغزل‌گرایی‌های رمانتیک. در این صورت، قبول می‌کنیم که مثلاً، اول انتخابات اتفاق افتاده است، دوم در انتخابات تقلب شده است، سوم در بعد از انتخابات جنايات وحشتناكي اتفاق افتاده، چهارم این که نگون بختی ما، آشفته‌گی و بدسگالی در زندگی ما، یک زخم تازه نیست. پس ما در مچاله‌ی کهن درد زمان داریم نفس می‌کشیم.

پس اما، تقلب در انتخابات توطیه بود؟ نمایش محض بود؟ این نمایش و توطیه را ما کردیم یا دیگران؟ یا اصلاً این چیزها از بنیاد اتفاق نیفتاده است بلکه ما افسون و دیوانه حادواقعیت هستیم؟ یا هم رسانه‌ها ما را در گیرو اسطوره‌ی یک رخداد اسیر کرده که چنان نبوده است؟ این سوال‌ها را می‌شود با روش‌های فهم پذیر و ابژکتیو تبین و توصیف کرد. اما تنها با حادواقعیت بودریار و شکوه و شکایت از کنش‌گران، راه به جايي نخواهد برد جز فرافکنی و پریشان گفتاری‌هاي تقلیل‌گرایانه.

اگر بخواهیم توصیفی از وضعیت داشتیم باشیم، آن هم یک توصیف سلبی و ساده، در یک نگاه واقع‌بینانه‌تر می‌دانیم که نیروهای دخیل در مساله – خوب و بد بودن شان سرجایش – کدام نیروها هستند؟ روشنفکران، جنگ‌سالاران، چپی‌ها، راستی‌ها، فاشیست‌ها،  خارجی‌ها، معامله‌گران همه نیروهای دخیل در مساله هستند. یعنی، امر واقع(factual) در وضعیت حاضر وجود بالفعل همین نیروها است که دینامیزم درخور مطالعه را به وجود آورده اند که باید جدی گرفته شود. حال، بخواهیم این واقعیت را توطیه بدانیم، نگون‌بختی خویشتن بدانیم، هرچه بدانیم، واقعیت همین است. همان طوری که  تقلب و برگزاری انتخابات یک واقعیت بود. همان طوری که نقض قانون اساسی یک واقعیت بود. همان طوری که وقايع كهريزك یک واقعیت است. بنابراین، وضعیت نامطلوب و پر آشوب و گیج کننده است، اما واقعیتی است که وضعیت ما را تعریف می‌کند.

اما این وضعیت را در کدام سطوح تحلیل می‌کنیم؟ مثلا در سطح کوچک تر مثل برگزاری انتخابات و تقلب و مشکلات مربوط به آن و یا در سطح کمی کلان‌تر مثل آشفته­گی و بربادی کل مملکت که هر روز دامن‌اش از خون لکه دارتر می‌شود: در چارچوب رخداد و فرایند. گذشته از این، واقعیت‌ها  و فاکتورها را طبیعی می‌بنیم و یا پدیداری؟ بعد هم راه حل چيست؟ روش ارایه راه حل، مطلوبیت راه حل، عقلانی بودن راه حل، علمی و عملی بودن راه حل از جمله مسایل بحث برانگیز دیگري است که باید مورد نقد و ارزیابی قرار گیرند. همان طور که در تبیین وضعیت نیز این مسایل را لحاظ می‌کنیم: مسوولیت اندیشی سنجش گرایانه.

پس، وضعیتی را که توصیف کردم، واقعیتی است که باید در جهت دانستن و بیان آن تلاش بیشتر صورت بگیرد. همان طوری که انتخابات  نیز یک واقعیت بود(این سرنوشت واقعیت به کجا انجامید سخن دیگري است). به نظر من، این رویکرد دست کم ما را به‌سوی دانایی و فهم هدایت می‌کند تا توطیه‌بافی و تغزل‌گرایی‌ تراژدیک و ناامید کننده؛ چون توطیه‌بافی و تغزلی‌اندیشی عملا از سه عنصر مهم مانند عنصر اندیشه و معرفت، واقع‌گرایی و عمل‌گرایی به دور مان می‌کند. حرف بر سر احساس و بیان آن نیست، درست است که انکار احساس خود عمل غیرعقلانی است. اما بیان احساس و شکوه‌های جان‌گداز در یک زمینه دیگر با روش دیگر و با هدف دیگر مقبول و مجاب کننده است.

بنابرین، پرسش این است که چگونه می شود وضعیت بهتر شود؟  در نهایت تحلیل ما از وضعیت چيست؟ به حاشیه‌ها چسپیدن  و موارد خاص را بر کلیت تعمیم دادن، انحرافی در بحث به وجود می‌آورد. چیزی‌که حاد شده و همه به آن تمسک می‌جویند، “اصلاحات” است. راستی چه كسي آمده در این مملکت اصلاحات را تیوریزه کرده است؟ نیرو و جنبش دموکرات اصلاح طلب کجاست؟ حرف‌های پا در هوا مثل این‌که اصلاحات از درون(قدرت) نمی‌شود و یا اصلاحات از بیرون(قدرت) ناممکن است و یا هر دو راه درست است و یا هردو راه غلط است، راه به جای نمی‌برند. مهم این است که در حرکت به سوی اصلاحات، ما در غیبت سنجش عقلانی و رویکردهای تیوریک که پایه‌های مجاب کننده‌ی ‌علمی داشته باشد، به سر می‌بریم. همان طوری‌که نیروی بالفعل انسانی آن را نیز نداریم. پس بهتر است واقعیت را واقع‌بینانه بنگریم. چون با تعارف عارفانه و گفتارهای پریشان و شکوه‌کنانه نمی‌توانیم رخدادها و فرایندها را به مثابه دینامیزم‌های انکار ناپذیر وضعیت کنونی درک و فهم کنیم. فراموش نکنیم که هیچ آرزوی کلانی یک شبه تحقق نمی­یابد و نتیجه سهم گرفتن و مشارکت بر اساس قانون ریاضی در فرایندهای کلان سیاسی-اجتماعی قابل پیمایش نیست. بنابراین، سازمایه‌ها و نیروهای نامطلوب، هم‌چنان کارشکنی‌ها و بازی­های مضر را باید عاقلانه و با شکیبایی شناخت و نقد کرد، نه با فرافکنی‌های خود-ارضاگرایانه که از نگريستن و دانستن امر دشوار می‌گریزند