تقدیم به «آواره مدام»،محمد علیِ توفیقی
به جز ابعاد تئولوجیکِ این فیلم که بسیار پیچیده است و میتوان درونمایههایِ عهدِعتیق، از داستانِ هبوطِ آدم به زمین گرفته تا تختِ روانِ سلیمان و اسطورة آشفتگیِ زبانیِ برجِ بابل در آن پنهان است، این روایت را که همه چیز بر محورِ «آوارگیِ» و «فراق» در خانه روایت میگردد، میتوان در چارچوبِ تخیلِ جمعیِ قومِ یهود، بررسی کرد. «ایتی» در واقع همان «ابراهیم برحیا» است که در فراقِ خانة آسمانی «تاملاتِ روح محزون»ـاش را در نایِ «آوارگیِ» میسراید و از خدا میخواهد به تمامِ مکانهای مقدسِ دنیا سفر کند. اما درست در اورشلیم، آنجا که باید دوری از خانه پایان یابد، فراق و بیخانگی آغاز میگردد و دقیقا در آنجا که به «گنجة عهد» موسی دست مییابد، به فقر و پوچی زندگی پی میبرد. وطن، نمادِ بیپناهی است. این تفسیر از خانه و از وطن، در فلسف و الاهیات، به ویژه الاهیاتِ ادیانِ توحیدی جایگاهِ والایی دارد. شاید بتوان این سخن نوالیس را که میگوید:«فلسفه دردِ فراق است» در مورد «دین» به کار برد: «دین دردِ فراق است»، درد فراقی کسی که در زمین خانة ندارد. به جز تولد، مرگ و بیماری، «بیخانگی»، دلتنگی برای «عالمِملکوت» و به تعبیر بودلر رویایِ بودن «در هرکجایی بیرون از این جهان» یکی از ویژگیهایِاصلی ادیان به شمار میرود. فیلم «ایتی» در واقع هنر را در چارچوبِ تخیلِ جمعیِ قوم یهود پیکر بندی میکند. خانه! آریخانه! اما خانه چیست؟ خانه بیش از آنکه واقعیتِ عینی داشته باشد، واقعیتِ ذهنی دارد و همینطور بیخانمانی را میتوان نوعی آوارگیِ ذهنی دانست. بهشتِ گمشدهای که تنها خانة حقیقیِ یا «سرزمینِ جاودان» تصور میشود، یوتوپیایی است که در ساحتِ ذهن و تخیل بنا میگردد و در «زبان» عینیت پیدا میکند. تازمانی که «ایتی» واژه خانه را بلد نیست، هرگز احساسِ بیپناهی نمیکند، اما الیوت به کمکِ واژه خانه، او را به یاد خانة میاندازد. اگر «ارضِ موعود» در تاریخ یهود تا این حد برجستگی دارد، بدان جهت است که پیامبران یهود «یوتوپیایِ ارض موعود» را در دنیایِ زبان و تخیل به صورت روشن و برجسته رسم کردهاند. زبان، عاملِ صورتبخش است که نه تنها انسان با میانجی آن در «فرایندِ خلقتِ خدواند مشارکت میکند» بلکه میتواند با آن امر بالقوه را به امر متعین بدل نموده و حتی دنیایی تازهای را بیافریند. عالم درخشنده، همان عالمِ شنیداری و دیداری است، فراسویِ دید و شنود جهان کلام و زبان و در واقع «آوارگیِ» آغاز میگردد. زبان، خانه است، اما خانة که در واقع خانه نیست و آرامشی که آشفتگیها و بیقراریهای پنهان و ناپیدایِ روح در آن حالتِ عینی و انضمامی پیدا میکند. خانه همان خرابههایی هستند که گذشتگانِ ما را پناه ندادند و ما را نیز پناه نخواهد داد. آنکسی که دوست دارد در خانه بماند، نمیماند، آنکسی که به خانه یا به موطنِ اجدادش بر میگردد، اگر همانندِ «ایتی» شرابِ زهرآگین فراق را تا آخرین جرعه بهسر کشد، باز هم عذابِ جدایی او تسکین نخواهد یافت. در این صورت آیا حق با «یهودا هلوی» نیست که هنگامِ عزیمت به فلسطین به پادشاه «خزرها(khazaras» زار زار بنالد که «چه کسی بالهایی به من میبخشد تا بتوانم ازبقیه جدا شوم؟ من پارههایِ قلبِ شکستهام را برفراز کوههایِ سخت میبرم... هنگامی که کنار گورستانِ اجدادِ خویش میایستم گریه میکنم: من در حبرون بر سر برگزیدهترین قبرها به سوگ میایستم. من در جنگلزارهایِ تو قدم میزنم. در جِلعاد محو شگفتیهایِ کوه عواریم میشوم... قدمزدن با پاهایِ برهنه در میانِ خرابههای متروکی که پرستشگاههای تو در آن بر پا بوده و جایی است که گنجة عهد را در آن پنهان میکردند قلبِ مرا سرشار از شادی میکند(شرباک، ص 113).» اما «آوارة» اگر حتی بالهایی داشته باشد پیوسته مهیای پرواز به وطن و اگر روزی به سرزمینِاجداد خوش برگردد، کار از کار گذشته و ُفقط میتواند در کنارِ قبرِ آنها بگرید و حتی اگر از شادیِ بودندرسرزمینِ اجداد خویش سرشار گردد، این سرزمین جز «خرابههایِ متروک» که زخمی است بر پیکر کوههای مقدسِ ، چیزی دیگری نیست. شادی، کشفِ ویرانیِخویش و جهان است، مگر ما بارها با دیدنِ جایِ ویران خالی کشفِ ویرانیِ خویش از شادی سرمست نشدهایم؟ در اینجا به همان مفهوم از شادی دست مییابیم که بتهوون در سمفونیهایش نالیده است: شادی از راهِ رنج. در نتیجه، این انسان ویرانِ ساکن در جهانِ خراب و ویران، «آوارة» است و در هرکجای دنیا بیوطن، تنها سرنوشتِ او تجربة دردناکِ «داستانِ دوستی و دوری» است و دیگر هرچه هست «صفرِ اعبتار» است، تصویرِ مکرر لحظههایِ تراژیکِ زندگی و سرایشِ سوگسرودة «آوارگیِ .
بیهیچ تردیدی صحنهی خداحافظیِ «ایتی» و «الیوت» درونمایههای دینی و عرفانی دارد و در واقع از طریق «عرفانتصویری» و بیانِ دیداری، «آوارگیِ » را شهودپذیر میسازد؛ البته بیانِ عینیتر و انضمامیتر و حتی تراژیکتری آوارگیِ را میتوان در «فهرست شندلر» یافت، به ویژه آن صحنة آخرالزمانی که مادران و کودکان به زور از همجدا میشوند تا در کورههایِ آدمسوزی نیست و نابود شوند. اگر ذهنیتِجمعی و تاریخی قوم یهود را نادیده بگیریم، فیلمِ «ایتی» بیمعنا و دستِکم غیر قابل تفسیر میگردد. با این حال «آوارگیِ » به قومِ یهود اختصاص ندارد و تا آنجا که به حوزة تمدنِ «اسلامیـفارسی» ارتباط دارد، «کردها» یگانه چهرهی تصویرپذیر «آوارگیِ» است که میتوان از مردمانِ این حوزة تمدنی به دست داد و اکنون اندکاندک دارد به یگانه تصویر «آوارگیِ» در جهان بدل میگردند؛ تصویری که نیمهاش خاک است و نیمهاش سنگ، باد، نیمة خاکیاش را باد ذرهذره با خود میبرد و آفتاب نیمهی سنگیاش را میسوزاند و در نهایت تکهتکه میشوند در سیمهای خاردار، جان میدهند در کمپها، ناپدید میشوند در امواجِ وحشیِ دریا، تنها ردـنشان به جامانده جای قدمهایشان بر روی شنهای بیحافظهی بندرهایِ قاچاقی است که با آمدنِ موجی محو میشوند، همچون خودِ آنان که معلوم نیست موج تقدیر آنها را به کجا برده است. اساسا تعلق ریشهی و تاریخیِ او به این سرزمین و حوزة تمدنی سبب بیرونراندنِ او شده است. آن قانونِ مالکیتی که میبایست تضمینن کنندة حق او باشد، حق او را از وی سلب میکند. هیچ روزی نیست که آواره نشوند. کرد، «یهودیِ سرگردانِ» و «آوارة مدامِ» حوزة تمدنِ اسلامی است، کسی که بیش از صدسال است در خانه و در سرزمینِ تاریخیاش بیخانه است، با این تفاوت که آوارة مدامِ یهودی یوتوپیایِ اورشلیم و «ارضِموعود» را هیچ وقت از ذهن خود دور نکرد و همواره یک «الیوت» وجود داشت که آتشِ نوستالوژیایِ «خانه» را در جان «ایتی» شعلهور سازد، آوارة مدامِ کرد اما سرزمینِ اجدادیاش را از یاد برده و ارضِ موعودِ او از جهانِ زبانی نیز محو شده است؛ هیچ کردی نمیداند که پارههای قلب شکستهاش را بر فراز کدام کوه برد، کردها، «آوارة مدامِ» است که هیچگاه از «شکوهِ بازگشت» به سرزمین اجدادیاش سخن نمیگوید. آوارة مدامِ کرد، خانهاش را به یاد ندارد. اگر «قدرت» سرزمینهای حاصلخیز آنان را از آنها گرفت، «زبان»، یا زبانِ ملی آنان را از جغرافیایِ زبانی محو کرد، اگر «خشونتِ نگهدارندة قانون» به کمکِ تکنیکهای کنترلی چون «مالیات برنفس»، و «قانون قوهکار» سبب شد آنها نه یکییکی، بلکه بسیار سرزمینهاشان را ترک گویند، «زبانِ نگهدارندة قانون» نامهای سرزمینِ اجدادیشان را تغییر داد تا دیگر قادر نباشند «خانه»شان را به یادآورند و بیآنکه بدانند از «کجاهستند»، «چهکاره» و به «کجا میروند» یا از سر اجبار خانهها شان ترک گویند و یا زیرِ بار قانونِ ظالمانه شاهانِ چوپان نیست و نابود شود. آن سرزمین حاصلخیزی که میبایست پناهگاه آنان باشد، تقدیرِ بیپناهیِ آنان را رقم میزند و آن یوتوپیایِ مذهبی که پایانِ ستم را بر آنان نوید میداد، همکار و همدست با قاتلان، گورهای دستهجمعیِ را به ارمغان آورده و در صدد بر میآید زمینة امحاء کامل آنان را از روی زمین فراهم سازد. او از آنرو از دید هممذهبانِ خویش حقِ سکونت در زمین را ندارد که «وارثِزمین» است و از آنجهت بر او ستم میرود و کشته میشود، که دین و مذهب او ستم و کشتنِ را حرام اعلام کرده است. همة آنچیزی که قاعدتا باید حافظ حیاتِ حیات او باشد، ناقضِ حیاتش میگردد. او «آوارة مدامِ» است که نه سرزمین به حیثِ خانه او را پناه میدهد و نه دین و مذهب بلای آوارگی وقتلِ عام را از او دور میکند. سرزمین انگیزهای میشود برایِ یورشِ چوپانان بیابانگرد و کینهتوزی که به دنبالِ تملکِ سرزمینهای حاصلخیزـاند و دین فرمانِ تکفیرِ آنها را صادر میکند. حتی اگر تکنیکِ تکفیر کار گر نیافتد، بازهم دین بیکار نمینشیند و بلافاصله با صدور قانونِ بردگی و مالکیتِ تام و تمام مسلمانان بر جان و مالِ آنها را مشروع اعلام میکند. اسطورهی هبوط و محکومیتِ ذاتیِ روح که با آدم هبوط میکند و با طوفانِ نوح به معنایِ واقعی کلمه مسیرهایِ خود را در درونِ ارواحِ نازله آغاز کرده است، اگر در هیچِ جایی مصداق نداشته باشد در بارة ما صدق میکند. رحمتِ دین از آن رو واسعه است که نه تنها شاملِ حالِ این ارواح گنهکار نمیگردد، بلکه کشتار وسیع و گستردهی آنان را توجیه شرعی و اخلاقی میکند و عذابِ آسمانی قوم غدارِ عاد و ثمود، بدان جهت در باورهایِ مذهبیِ آنان جایگاهِ برجسته پیدا میکند که کردها، قومِ غدار این حوزة تمدنی است و از نظر دینی و مذهبی باید عبرتِ تاریخ باشد، خدایِ انسان کردها از آنرو «رحمنالرحیم» است که شاهدِ بیرحمانهترین رفتار در بارة آنها بوده است و از آن جهت عادل که آیاتِ او، ستم و بیعدالتی بر آنها را توجیه کرده و از آنرو «بهترین یار و یاور(خیر ناصر و معین)» که در شبهای قتل عامِ هرگز به یاریِآنها نشتافت و از آن جهت سمیع و بصیر و علیم که فریاد تجاوزهایِ ناموسی رواداشته در حق آنان را نشنید .براساسِ باورهای دینیِ آنان هر انسانی حق دارد در هرکجایی از زمین زندگی کند، قانون «الم تکن ارضالله واسعة فتهاجروا فیها(آیاز زمین خدا پنهاور نبود تا در آن مهاجرت کنید)» اما به مثابه روشنترین قانون حق مهاجرت نه تنها آنها را در بر نمیگیرد، بلکه در نسبت با آنها کاملا معکوس میگردد: آنها «آوارة مدام» هستند که حقِ زندگی بر روی زمین را ندارند: سرانجام ایران از آنرو «وطنِ مقدس» و «مادرِ مهربان» است که نه تنها انسانِ کرد در آغوشِ سرد این مادرِ فاحشه جایی ندارد، بلکه با تسلیمِ تن خویش به بیگانگان به مقامِ بلند مادری دست مییابد.
روزنامه نگاري براي آنها كه بهانه اي براي ديگر انديشي دارند،اولين ابزار و براي آنها كه خود را آخرين فرصت زيستن مي دانند اولين فرصت است . روزنامه نگاري براي آنها كه دغدغه نان خيلي هم آزارشان نمي دهد بهترين دغدغه است تامجال چشيدن طعم فقر را نيز بيابند. و"روز نامه نگاري" براي من كه مي كوشم" ابزارها"،"فرصتها" وبالاخره "دغدغه هاي فلسفی ام " را با يكديگر بياميزم لذت مضاعفي است . روزنامه نگار مادام كه در هياهوي مدام بازي سياست خويشتن خويش را نباخته است مي تواند روزنامه نگاري كند در غير اين صورت ابزاري است كه براحتي مي توان آنرا مستهلك ساخت.روزنامه نگاري آميزه شگرفي است از هنر وفني كه اگر با ذره بين واقع بينيمان همراه شود انگيزه اي اعجاب انگيز خواهد شد براي نسلي كه مي كوشد هويت واقعي خويش را به بهترين شكل ممكن عرضه كند