اسپیلبرگ فیلم علمیـ تخیلی دارد به نام «E.T » که در آن موجوداتِ فضایی به زمین سفر میکنند. هنگام بازگشت به «خانه» یکی از این موجوداتِ فضایی به نامِ «ایتی» از سفینه اش به زمین، در حومهی لوس آنجلس در جنگلی جا میماند و در حیاتِ خانهی پناه میگیرد. این خانواده پسر کوچکی دارد به نام «الیوت» که به صورتِ اتفاقی "ایتی" را میبیند. این موجود برای الیوت ترسآور است. با گذشتِ زمان اما این موجودِ غریبه که در آغاز بیگانه و ترسآور به نظر میرسید، نه تنها به بهترینِ دوست «الیوت» بدل میگردد، بلکه بیشتر از یکدوست و در واقع به مثابة روحِ الهی جانِ او را تسخیر نموده و تا آن حد الیوت با او یگانه میشود که عوارضِ جسمانی و روحیِ «ایتی» بیمیانجی بر الیوت تاثیر میگذارد. ایتی بیزبان است و در ورایِ قلمروِ زبان و واقعیت و در حقیقت در ساحتِ خیال قرار دارد. شاید بتوان گفت بیرونبودگی یا آسمانیبودنِ«ایتی» همان بیرونبودگیِ زبانیِ اوست و زمینبودگی بدون «درـزبان بودن» ناممکن؛ به همین سبب از نخستین فلیسوفان تا متاخرترینِ آنان «زبان» را ویژگیِ اصلیِ آدمی میدانند و انسان را موجود ساکن در زبان. الیوت به «ایتی» زبان میآموزدتا بتواند با همنوعانِ آسمانیاش ارتباط بر قرار کند و به خانه بر گردد. در واقع زبان، راه بازگشت به خانه است. «ایتی» با آموختنِ زبان و دریافتِ مفهومِ «خانه» به یادِ خانه میافتد و میتواند خانه آسمانیاش را به یاد آورد. واژة خانه در صدایِ «ایتی» طنینِ خاصی دارد. هنگام به کاربردنِ آن نوعی اندوه و شادیِ همزمان در چشمانِ او موج میزند. خانه همزمان یادآور "وطن" و "فراق" هردوست؛ یادرآور سکونت و تبعیدِ همهنگام. همانگونه که در ذاتِ هر پیوندِ عاشقانة «فراق» وجود دارد و «عشق» و «دوستی» استثنایی که«جدایی» و «هجران» را بر میسازد، میتوان "خانه" را استثنایِ برسازندة «بیوطنی» و «آوارگیِ» دانست. خانه نوعی خطکشیِ است که نخستین کارکردِ آن ایجادِ فاصله است: تعیینِ قلمروِ مالکیت. مسئله اصلی فیلم اما نه رنجِ هبوط و تبعیدِ این موجودِ آسمانی به زمین است، نه ترس از پلیسهای مخفیای که با پیشرفتهترین ردیابها به دنبال او هستند و نه دردِسرهای خانوادة الیوت، بل صحنهای ا اسپلبرگ فیلم علمیـتخیلی دارد به نام «E.T » که در آن موجوداتِ فضایی به زمین سفر میکنند. هنگام بازگشت به «خانه» یکی از این موجوداتِ فضایی به نامِ «ایتی» از سفینه اش به زمین، در حومهی لوس آنجلس در جنگلی جا میماند و در حیاتِ خانهی پناه میگیرد. این خانواده پسر کوچکی دارد به نام «الیوت» که به صورتِ اتفاقی "ایتی" را میبیند. این موجود برای الیوت ترسآور است. با گذشتِ زمان اما این موجودِ غریبه که در آغاز بیگانه و ترسآور به نظر میرسید، نه تنها به بهترینِ دوست «الیوت» بدل میگردد، بلکه بیشتر از یکدوست و در واقع به مثابة روحِ الهی جانِ او را تسخیر نموده و تا آن حد الیوت با او یگانه میشود که عوارضِ جسمانی و روحیِ «ایتی» بیمیانجی بر الیوت تاثیر میگذارد. ایتی بیزبان است و در ورایِ قلمروِ زبان و واقعیت و در حقیقت در ساحتِ خیال قرار دارد. شاید بتوان گفت بیرونبودگی یا آسمانیبودنِ«ایتی» همان بیرونبودگیِ زبانیِ اوست و زمینبودگی بدون «درـزبان بودن» ناممکن؛ به همین سبب از نخستین فلیسوفان تا متاخرترینِ آنان «زبان» را ویژگیِ اصلیِ آدمی میدانند و انسان را موجود ساکن در زبان. الیوت به «ایتی» زبان میآموزدتا بتواند با همنوعانِ آسمانیاش ارتباط بر قرار کند و به خانه بر گردد. در واقع زبان، راه بازگشت به خانه است. «ایتی» با آموختنِ زبان و دریافتِ مفهومِ «خانه» به یادِ خانه میافتد و میتواند خانه آسمانیاش را به یاد آورد. واژة خانه در صدایِ «ایتی» طنینِ خاصی دارد. هنگام به کاربردنِ آن نوعی اندوه و شادیِ همزمان در چشمانِ او موج میزند. خانه همزمان یادآور "وطن" و "فراق" هردوست؛ یادرآور سکونت و تبعیدِ همهنگام. همانگونه که در ذاتِ هر پیوندِ عاشقانة «فراق» وجود دارد و «عشق» و «دوستی» استثنایی که«جدایی» و «هجران» را بر میسازد، میتوان "خانه" را استثنایِ برسازندة «بیوطنی» و «آوارگیِ» دانست. خانه نوعی خطکشیِ است که نخستین کارکردِ آن ایجادِ فاصله است: تعیینِ قلمروِ مالکیت. مسئله اصلی فیلم اما نه رنجِ هبوط و تبعیدِ این موجودِ آسمانی به زمین است، نه ترس از پلیسهای مخفیای که با پیشرفتهترین ردیابها به دنبال او هستند و نه دردِسرهای خانوادة الیوت، بل صحنهای است که در آن «الیوت» و «ایتی» با هم «خداحافظی» میکنند. مبالغه نخواهد بود اگر آنرا تراژیکترین صحنة تاریخِ سینما بدانیم. «خانه؟ آری خانه(ایتی)، آریخانه(الیوت)!» اما خانه بیش از آنکه پایانِ قصة غربت معنا دهد، آغاز فراق و «آوارگیِ» است و بیش از آنکه این دو دوست را پیوند دهد، آنها را از هم دور میکند و جد امیسازد؛ جدایی دو دوست، دو نیمة ناتمام، جدایی روح و بدن، فراقِ حقیقت و «آوارگیِ مدامِ» آدمی در دنیایِ زبان. الیوت اشک میریزد، ایتی فراق و جدایی را با رفتن به خانه تجربه میکند. این صحنة تراژیک و غمبار را کسی  میداند و میفهمد که دستِ کم یک بار خدا حافظی با دوست را تجربه کرده باشد. این صحنه برای دوستانی که از هم دور میشوند، معنا دارد: برای «ایتی» که به کمکِ زبان به آسمانها میرود و الیوت که به دنبالِ دوستِ آسمانی اشک میریزد و تقدیر او واماندن در زمین است و هبوطِ همیشگی و ابدالاباد
به جز ابعاد تئولوجیکِ این فیلم که بسیار پیچیده است و می​توان درون​مایه​هایِ عهدِ​عتیق، از داستانِ هبوطِ آدم به زمین گرفته تا تختِ روانِ سلیمان و اسطورة آشفتگیِ زبانیِ برجِ بابل در آن پنهان است، این روایت را که همه چیز بر محورِ «آوارگیِ» و «فراق» در خانه روایت می​گردد، می​توان در چارچوبِ تخیلِ جمعیِ​ قومِ یهود، بررسی کرد. «ای​تی» در واقع همان «ابراهیم برحیا» است که در فراقِ خانة آسمانی «تاملاتِ روح محزون»​ـاش را در نایِ «آوارگیِ​» می​سراید و از خدا می​خواهد به تمامِ​ مکان​های مقدسِ دنیا سفر کند. اما درست در اورشلیم، آن​جا که باید دوری از خانه پایان یابد، فراق و بی​خانگی آغاز می​گردد و دقیقا در آن​جا که به «گنجة عهد» موسی دست می​یابد، به فقر و پوچی زندگی پی می​برد. وطن، نمادِ بی​پناهی است. این تفسیر از خانه و از وطن، در فلسف و الاهیات، به ویژه الاهیاتِ ادیانِ توحیدی جایگاهِ والایی دارد. شاید بتوان این سخن نوالیس را که می​گوید:«فلسفه دردِ​ فراق است» در مورد «دین» به کار برد: «دین دردِ​ فراق است»، درد فراقی کسی که در زمین خانة ندارد. به جز تولد، مرگ و بیماری، «بی​خانگی»، دلتنگی برای «عالمِ​ملکوت» و به تعبیر بودلر رویایِ بودن «در هرکجایی بیرون از این جهان» یکی از ویژگی​هایِ​اصلی ادیان به شمار می​رود.  فیلم «ای​تی» در واقع هنر را در چارچوبِ​ تخیلِ​ جمعیِ​ قوم یهود پیکر بندی می​کند. خانه! آری​خانه! اما خانه چیست؟ خانه بیش از آن​که واقعیتِ​ عینی داشته باشد، واقعیتِ ذهنی دارد و همین​طور بی​خانمانی را می​توان نوعی آوارگیِ ذهنی دانست. بهشتِ​ گمشده​ای که تنها خانة حقیقیِ یا «سرزمینِ جاودان» تصور می​شود، یوتوپیایی است که در ساحتِ ذهن و تخیل بنا می​گردد و در «زبان» عینیت پیدا می​کند. تازمانی که «ای​تی» واژه خانه را بلد نیست، هرگز احساسِ بی​پناهی نمی​کند، اما الیوت به کمکِ واژه خانه، او را به یاد خانة می​اندازد. اگر «ارضِ موعود» در تاریخ یهود تا این حد برجستگی دارد، بدان جهت است که پیامبران یهود «یوتوپیایِ ارض موعود» را در دنیایِ زبان و تخیل به صورت روشن و برجسته رسم کرده​اند. زبان، عاملِ​ صورت​بخش است که نه تنها انسان با میان​جی آن در «فرایندِ خلقتِ خدواند مشارکت می​کند» بلکه می​تواند با آن امر بالقوه را به امر متعین بدل نموده و حتی دنیایی تازه​ای را بیافریند. عالم درخشنده، همان عالمِ شنیداری و دیداری است، فراسویِ دید و شنود جهان کلام و زبان و در واقع «آوارگیِ​» آغاز می​گردد. زبان، خانه است، اما خانة که در واقع خانه نیست و آرامشی که آشفتگی​ها و بی​قراری​های پنهان و ناپیدایِ روح در آن حالتِ​ عینی و انضمامی پیدا می​کند. خانه همان خرابه​هایی هستند که گذشتگانِ​ ما را پناه ندادند و ما را نیز پناه نخواهد داد. آن​کسی که دوست دارد در خانه بماند، نمی​ماند، آن​کسی که به خانه یا به موطنِ اجدادش بر می​گردد، اگر همانندِ «ای​تی» شرابِ​ زهرآگین فراق را تا آخرین جرعه به​سر کشد، باز هم عذابِ جدایی​ او تسکین نخواهد یافت. در این صورت آیا حق با «یهودا هلوی» نیست که هنگامِ عزیمت به فلسطین به پادشاه «خزرها(khazaras» زار زار بنالد که «چه کسی بال​هایی به من می​بخشد تا بتوانم ازبقیه جدا شوم؟ من پاره​هایِ​ قلبِ شکسته​ام را برفراز کوه​هایِ سخت می​برم... هنگامی که کنار گورستانِ​ اجدادِ​ خویش می​ایستم گریه می​کنم: من در حبرون بر سر برگزیده​ترین قبرها به سوگ می​ایستم. من در جنگل​زارهایِ تو قدم می​زنم. در جِلعاد محو شگفتی​هایِ کوه عواریم می​شوم... قدم​زدن با پاهایِ برهنه در میانِ خرابه​های متروکی که پرستش​گاه​های تو در آن بر پا بوده و جایی است که گنجة عهد را در آن پنهان می​کردند قلبِ مرا سرشار از شادی می​کند(شرباک، ص 113).» اما «آوارة» اگر حتی بال​هایی داشته باشد پیوسته مهیای پرواز به وطن و اگر روزی به سرزمینِ​اجداد خوش برگردد، کار از کار گذشته و ُفقط می​تواند در کنارِ قبرِ آن​ها بگرید و حتی اگر از شادیِ​ بودن​درسرزمینِ​ اجداد خویش سرشار گردد، این سرزمین جز «خرابه​هایِ متروک»  که زخمی است بر پیکر کوه​های مقدسِ ، چیزی دیگری نیست. شادی، کشفِ​ ویرانیِ​خویش و جهان است، مگر ما بارها با دیدنِ جایِ ویران خالی  کشفِ ویرانیِ خویش از شادی سرمست نشده​ایم؟ در این​جا به همان مفهوم از شادی دست می​یابیم که بتهوون در سمفونی​هایش نالیده است: شادی از راهِ رنج. در نتیجه، این انسان ویرانِ ساکن در جهانِ خراب و ویران، «آوارة» است و در هرکجای دنیا بی​وطن، تنها سرنوشتِ او تجربة دردناکِ «داستانِ دوستی و دوری» است و دیگر هرچه هست «صفرِ اعبتار» است، تصویرِ​ مکرر لحظه​هایِ تراژیکِ زندگی و سرایشِ سوگ​سرودة «آوارگیِ .  

بی​هیچ تردیدی صحنه​ی خداحافظیِ «ای​تی» و «الیوت» درون​مایه​های دینی و عرفانی دارد و در واقع از طریق «عرفان​تصویری» و بیانِ دیداری، «آوارگیِ » را شهودپذیر می​سازد؛ البته بیانِ عینی​تر و انضمامی​تر و حتی​ تراژیک​تری آوارگیِ را می​توان در «فهرست شندلر» یافت، به ویژه آن صحنة آخرالزمانی که مادران و کودکان به زور از هم​جدا می​شوند تا در کوره​هایِ آدم​سوزی نیست و نابود شوند. اگر ذهنیتِ​جمعی و تاریخی قوم یهود را نادیده بگیریم، فیلمِ «ای​تی» بی​معنا و دستِ​کم غیر قابل تفسیر می​گردد. با این حال «آوارگیِ » به قومِ یهود اختصاص ندارد و تا آن​جا که به حوزة تمدنِ «اسلامی​ـ​فارسی» ارتباط دارد، «کردها» یگانه چهره​ی تصویرپذیر «آوارگیِ​» است که می​توان از مردمانِ این حوزة تمدنی به دست داد و اکنون اندک​اندک دارد به یگانه تصویر «آوارگیِ​» در جهان بدل می​گردند؛ تصویری که نیمه​اش خاک است و نیمه​اش سنگ، باد، نیمة خاکی​اش را باد ذره​ذره با خود می​برد و آفتاب نیمه​ی سنگی​اش را می​سوزاند و در نهایت تکه​تکه می​شوند در سیم​های خاردار، جان می​دهند در کمپ​ها، ناپدید می​شوند در امواجِ وحشیِ​ دریا، تنها رد​ـنشان​ به جامانده جای قدم​های​شان بر روی شن​های بی​حافظه​ی بندرهایِ قاچاقی است که با آمدنِ​ موجی محو می​شوند، همچون خودِ آنان که معلوم نیست موج تقدیر آن​ها را به کجا برده است. اساسا تعلق ریشه​ی و تاریخیِ او به این سرزمین و حوزة تمدنی سبب بیرون​راندنِ او شده است. آن قانونِ مالکیتی که می​بایست تضمینن کنندة حق او باشد، حق او را از وی سلب می​کند. هیچ روزی نیست که  آواره نشوند. کرد، «یهودیِ سرگردانِ» و «آوارة مدامِ» حوزة تمدنِ اسلامی است، کسی که بیش از صدسال است در خانه و در سرزمینِ تاریخی​اش بی​خانه است، با این تفاوت که آوارة مدامِ یهودی یوتوپیایِ اورشلیم و «ارضِ​موعود» را هیچ وقت از ذهن خود دور نکرد و همواره یک «الیوت» وجود داشت که آتشِ نوستالوژیایِ «خانه» را در جان «ای​تی» شعله​ور سازد، آوارة مدامِ کرد​ اما سرزمینِ اجدادی​اش را از یاد برده و ارضِ موعودِ او از جهانِ زبانی نیز محو شده است؛ هیچ کردی نمی​داند که پاره​های قلب​ شکسته​اش را بر فراز کدام کوه​ برد،  کردها، «آوارة مدامِ» است که هیچ​گاه از «شکوهِ بازگشت» به سرزمین اجدادی​اش سخن نمی​گوید. آوارة مدامِ کرد، خانه​​اش را به یاد ندارد. اگر «قدرت» سرزمین​های حاصل​خیز آنان را از آن​ها گرفت، «زبان»، یا زبانِ ملی آنان را از جغرافیایِ زبانی محو کرد، اگر «خشونتِ​ نگهدارندة قانون» به کمکِ تکنیک​های کنترلی چون «مالیات برنفس»،  و «قانون قوه​کار» سبب شد آن​ها نه یکی​یکی، بلکه بسیار سرزمینهاشان را ترک گویند، «زبانِ نگهدارندة قانون» نام​های سرزمینِ اجدادی​شان را تغییر داد تا دیگر قادر نباشند «خانه​»​شان را به یادآورند و بی​آنکه بدانند از «کجاهستند»، «چه​کاره» و به «کجا می​روند» یا از سر اجبار خانه​​ها شان ترک گویند و یا زیرِ بار قانونِ ظالمانه شاهانِ چوپان نیست و نابود شود. آن سرزمین حاصل​خیزی که می​بایست پناه​گاه آنان باشد، تقدیرِ بی​پناهیِ آنان را رقم می​زند و آن یوتوپیایِ مذهبی که پایانِ​ ستم را بر آنان نوید می​داد،  همکار و همدست با قاتلان، گورهای دسته​جمعیِ​ را به ارمغان آورده و در صدد بر می​آید زمینة امحاء کامل آنان را از روی زمین فراهم سازد. او از آن​رو از دید هم​مذهبانِ خویش حقِ​ سکونت در زمین را ندارد که «وارثِ​زمین» است و از آن​جهت بر او ستم می​رود و کشته می​شود، که دین و مذهب او ستم و کشتنِ​ را حرام اعلام کرده است. همة آن​چیزی که قاعدتا باید حافظ حیاتِ حیات او باشد، ناقضِ حیاتش می​گردد. او «آوارة مدامِ» است که نه سرزمین به حیثِ​ خانه او را پناه می​دهد و نه دین و مذهب بلای آوارگی وقتلِ عام را از او دور می​کند. سرزمین انگیزه​ای می​شود برایِ یورشِ چوپانان بیابان​گرد و کینه​توزی که به دنبالِ تملکِ سرزمین​های حاصل​خیزـ​اند و دین فرمانِ تکفیرِ آن​ها را صادر می​کند. حتی اگر تکنیکِ تکفیر کار گر نیافتد، بازهم دین بی​کار نمی​نشیند و بلافاصله با صدور قانونِ بردگی و مالکیتِ تام و تمام مسلمانان بر جان و مالِ آن​ها را مشروع اعلام می​کند. اسطوره​ی هبوط و محکومیتِ ذاتیِ روح که با آدم هبوط می​کند و با طوفانِ نوح به معنایِ​ واقعی کلمه مسیرهایِ خود را در درونِ ارواحِ نازله آغاز کرده است، اگر در هیچِ جایی مصداق نداشته باشد در بارة ما صدق می​کند. رحمتِ دین از آن رو واسعه است که نه تنها شاملِ حالِ این ارواح گنه​کار نمی​گردد، بلکه کشتار وسیع و گسترده​ی آنان را توجیه شرعی و اخلاقی می​کند و عذابِ آسمانی قوم​ غدارِ عاد و ثمود، بدان جهت در باورهایِ مذهبیِ آنان جایگاهِ برجسته​ پیدا می​کند که کردها، قومِ غدار این حوزة تمدنی است و از نظر دینی و مذهبی باید عبرتِ تاریخ باشد،   خدایِ انسان کردها از آن​رو «رحمن​الرحیم» است که شاهدِ بی​رحمانه​ترین رفتار در بارة آن​ها بوده است و از آن جهت عادل که آیاتِ او، ستم و بی​عدالتی بر آن​ها را توجیه کرده و از آن​رو «بهترین یار و یاور(خیر ناصر و معین)» که در شب​های قتل عامِ  هرگز به یاریِ​آن​ها نشتافت و از آن جهت سمیع و بصیر و علیم که فریاد تجاوزهایِ ناموسی رواداشته در حق آنان را نشنید .براساسِ​ باورهای دینیِ آنان هر انسانی حق دارد در هرکجایی از زمین زندگی کند، قانون «الم تکن ارض​الله واسعة فتهاجروا فیها(آیاز زمین خدا پنهاور نبود تا در آن مهاجرت کنید)» اما به مثابه​ روشن​ترین قانون حق مهاجرت نه تنها آن​ها را در بر نمی​گیرد، بلکه در نسبت با آن​ها کاملا معکوس می​گردد: آن​ها «آوارة مدام» هستند که حقِ زندگی بر روی زمین را ندارند:  سرانجام ایران از آن​رو «وطنِ مقدس» و «مادرِ​ مهربان» است که نه تنها انسانِ کرد در آغوشِ سرد این مادرِ فاحشه جایی ندارد، بلکه با تسلیمِ تن خویش به بیگانگان به مقامِ​ بلند مادری دست می​یابد.

در همین ارتباط از وبلاگ خالد توکلی