ذهنيت سياسي ايراني، در قبل از انقلاب تركيبي از سلطنت و مذهب تشيع بود. با انقلاب 57، سلطنت نا بود شد، اما تعامل مذهب شيعه با نظام سياسي جديدبه يكي از چالش هاي ايران معاصر تبديل شد.مذهب تشيع كه قبلا با سلطنت در آميخته بود،در غياب سلطنت دچار بحران گرديد.آيت الله خميني با تيو ري "ولايت فقيه" يك سلطنت مذهبي تاسيس كردو كو شيدكه غيبت نهاد سلطنت را از اين رهگذر تدارك بيند.با اين حال ،هنوز تكليف مذهب و سيا ست در ايران معين نشده است.تر كيب متناقض و پارا دوكسيكال" جمهوري اسلامي" نشانه آشكار يك چنين رابطه مخدوش و مبهمي است.بسياري از روحانيون عالي مقام ، معتقد بودندكه جايگزيني نهاد روحانيت به جاي نهاد سلطنت، ممكن است ، باعث فرو پاشي نهاد روحانيت گرديده وآن را به سرنوشت سلطنت دچاركند و لذا به جد مي كوشيدند كه دين را از سياست جدا نگهدارند.آيت الله شريعتمداري در آغاز انقلاب چهره برجسته اين گونه تفكر به شمار مي رفت وآيت الله منتظري كه نخست از هوا خواهان ادغام دين در سياست بود،بعد ها به استقلال نهاد روحانيت و مرجعيت از دستگاه سياسي تاكيد كرد.
پس از نزديك به دو دهه كه وضعيت اضطرار ناشي از انقلاب و جنگ در ايران ، اندك اندك فروكش مي كرد، ذهنيت ايراني ، راجع به اهداف انقلاب اسلامي ورابطه مبهم نهاد دين و سياست دچار پرسش و چالش بود.جوهر تيوكراتيك نظام از وراءحجاب دموكراتيك آن خود رابه شدت عيان مي كرد؛ و تجديد نظري كه بدنبال مرگ آيت الله خميني در قا نون اساسي صورت گرفت،از قبيل "مطلقه" كردن اصل و لايت فقيه، صوري بودن جمهوريت و فر مايشي بودن دموكراسي ايراني را آشكار ساخت.
نهضت اصلاحات كه به پيشوايي سيدمحمدخاتمي ، يك چندخاطر خستهء ايرانيان را نوازش كرد، در اصل چيزي نبود، جز همان تجديد جنبش مشروطيت كه در مزبله ي نظام سلطنت قا جارو مناسبات اجتماعي ايران آن روزگار دفن شده بود، و اينك در قامت جنبش اصلاح طلبي ايراني سر از نو قد افراشته بود تا ولايت مطلقه فقيه را مقيد و مشروط نما يد.سيد محمد خاتمي كه پرچم اسلام صلح جو را بر داشته و در سراسر جهان ، در مدح صلح و گفتگو به موعظه پرداخت، هر چند كاري از پيش نبرد، اما اصلاح طلبي هاي دراماتيك او، وا كنش هاي بنياديني را برانگيخت كه اكنون به درستي ميتوان آن را بنياد گرايي جديد ايراني لقب داد.
بنياد گرايي جديد ايراني واقعيتي است كه ويژگي هاي مشخصی دارد.ايديو لوژي بنياد گرايي نوين ايراني ،در عرصه اقتصادي به نوعي سوسياليسم ديكته شده از با لا و بازار تحت كنترل دولت و گروه هاي وفادار به دستگاه سياسي ، گرايش دارد.توجه به امريكاي لاتين و گسترش مناسبات با بوليوي،شيلي، ونزوئلا و كوبا نشاني از اين سوسياليزاسيون جديد ايراني است.در سياست، اين بنياد گرايي نوين ،كانون هاي مقا ومت عليه غرب را جستجو مي كند و بنا بر اين استراتژي "مقاومت مدام" يا بحران ونزاع را در پيش گرفته است.در خط مقدم اين جدال سياسي حزب الله و حماس قرار دارد.جغرافياي فرهنگي اين جنبش جهان اسلام است.بر اساس منطق نو بنياد گرايان ايراني ، تاريخ با ظهور اسلام شروع مي شود.پيش از آن چيزي جز جهل و خرافات و وحشت نيست.مسيحيت خرافات و خرد ستيز است.يهو ديت چيزي جز توطئه و شرارت نيست. رنسانس كپي از تمدّن اسلامي در اندلس است وعلم غربي چيزي نيست جز تقلب و دروغ . فلسفه غرب امر شيطاني است. دانش غرب از سرزمين هاي اسلامي سرقت شده است و دموكراسي توطئه است براي كوتاه كردن دست خداوند از اداره امور جهان . اين ديدگاه سياسي و اقتصادي و فرهنگي روي هم رفته ساختار ايدئولوژيك بنياد گرايي نوين ايراني را صورت بندي مي كند . حاميان و حاملان و كار گزاران و استراتژهاي مختلفي در عرصه هاي مختلف سياسي ،نظامي وفرهنگي در تطبيق اين ايدئولوژي تلاش مي كنند ، كه از آن پرزيدنت محمود احمدي نژاد شايسته ياد آوري ويژه و جداگانه است. سر لشكر جعفري ، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، كارگزار اين ايدئولوژي در عرصه نظامي است؛ فرمانده جواني كه پيش از آن كه به برد و باخت ، در دنياي آرايش نيروهاي نظامي بينديشد، عاشق شهادت در راه خداست . محمود احمدي نژاد سكاندار سياسي و اقتصادي اين ايدئولوژي ست . او مردي است عاشق نوحه و اتم .
بنياد گرايي جديد ايراني بدنبال شكست اصلاح طلبي (تجدّد گرايي هميشه ناكام ايراني ) و انحطاط سنّت (مذهب و سلطنت ) به صحنه آمده است .اصلاح طلبان رو به غرب داشتند و سنّت گرايان رو به گذشته ي اسلامي شان. آنان خواهان تكرار تجربه ي غرب بودند و اينان خواستار باز توليد دنيايي سنّتي در دنيايي مدرن. سنّت گرايان پاي محكمي در جهان سنّت داشتند و تجدد طلبان دلبستگي بيشتري به دنيايي غرب نشان مي دادند.سنّت گرايان درك معتبرتري از دين و مواريث معنوي خويش داشتند و اصلاح طلبان شناخت همدلانه تر و به نسبتي بهتر از دنياي مدرن ارايه مي كردند. ريشه تجدد طلبي ايراني در انقلاب مشروطه نهفته است. ، و اينك اين جريان برغم آشوب و آشفتگي خويش ، از پيشگامي پيشگامان چون ميرزاي نائيني و ملا محمد كاظم خراساني كه كوشيدند با امكانات فقه و اصول فقه شيعه شالوده هاي تئولوژيك و الهيّاتي نهضت مشروطيّت را استوار سازند، بهره مند است ، و سنّت گرايان كه ريشه در فرهنگ ديرينه سال اسلامي دارد ، عملگرا، محافظه كار محتاط و معتدلند ؛ اما بنياد گرايي نوين ايراني نه تجدد گرا است و نه سنّت گرا. نه پاي در زمين سنّت دارد و نه دستي در آسمان مدرنيته . نه دل در گرو امر قدسي دارد و نه سر درآستان امر عرفي مي سايد. نه به خرد احترام قايل است ونه به سنّت و به همين رو نه اصلاح طلب است و نه محافظه كار ؛ بنياد گرا است ، يعني به نفي بنيادين هر چيزي كه غيرش باشد ، مي كوشد و مي انديشيد. بنياد گرايي قدرت هيولايي نفي است ، اما در عالم توهم . اين بنياد گرايي ايمان جزمي و ساده و غير انتقادي به سنّت را با تكنولوژي جديد غربي تلفيق مي كند ( همان اتم بعلاوه نوحه) ، ديگر نه پايگاه استواري در جهان سنّت دارد و نه شناخت مناسبي از جهان مدرن.

 اين سخنان واجد دو نكته مهم است : 1 غيريت سازي شديد 2 نا چيز انگاري شديد .بر مبناي نكته اول مرز شديدي ميان خود و ديگري كشيده مي شود . غرب ، مسيحيت ، يهوديّت و دموكراسي به منزله ي " ديگري " تعريف مي شود و سپس تلاش مي گردد كه از هر گونه مزج و اختلاط و تماس با آن ها جلو گيري شود. بر مبناي نكته دوم اين "ديگري"اين غير و بيگانه كه مطلقاً بد است ، ناچيز نيز هست .تنها بدگويي از غرب كفايت نمي كند . بايد غرب را ناچيز انگاشت تا كسي رغبت و هوس شناخت آن را نكند. سنّت گرايان ايراني غرب را نكوهش مي كردند، تجدّد گرايان و اصلاح طلبان آن را ستايش مي كردند . اما اينك بنياد گرايان به نكوهش تنها اكتفا نمي كنند بلكه آن را نفي نيز مي كنند. اما نفي و نكوهش ،همان تناقضی است كه نشان مي دهد بنياد گرايي جديد ايراني بي بنياد است . غرب اگر سزاوار نكوهش است ،ديگر قابل نفي نيست .هست كه نكوهش مي شود . اگر هيچ نيست جز سكس و خشونت و دزدي و دروغ و تقلّب ، پس اين همه موعظه بر ضدّ آن چرا ؟