همه ما بازنده ایم
انتخابات با تمام انتقادات آن گذشت و در این میان ما بازنده ایم، ما تحصیلکردگان! ما نویسندگان! و ما لایه های حاشیه نشین قدرت که مدعی ترقی و پیشرفت کشور خود هستیم. بی شمار نیستیم، در شهرها پرسه می زنیم، در روزنامه ها و وبلاگ ها مقاله و یاداشت می نویسیم، به برکت فیس بوک از حال یک دیگر خبر داریم. گاهی شوخی می کنیم و گاهی دل خود را به سخنی کوتاه خوش می نماییم. اما همه نا امید هستیم، زیرا، بازنده تاریخ هستیم.
بازنده تاریخ؟ در حاشیه قدرت و اجتماع، چند کس بی رمق از “نسل من” درزیر بار تراژدی و اشتباهات “نسل گذشته” با یکدیگر مکالمه می نمایند. دیالوگ های منقطع، خشونت بار، بی سرانجام و فاقد یک انسجام گفتمانی. این جماعت به نقد چه ساختاری، چه فرهنگ و ارزشی قلم می زند؟ چه کسی را نقد می کند و در کدام افق آینده قرار دارد؟ این “چند کسِ بی رمق” و نا امید پاسخی به آن ندارد.
پس امید بی فروغ آنها چشم به چه کسی دوخته است؟ این پادشاهان قلمرو سخن و جملات تند تند سیاسی، وقتی از تغییر، اصول دموکراتیک، اصول قانون اساسی، اصلاحات، انقلاب و…. حرف می زنند، منظور شان چیست؟ مخاطب شان کدام است؟ از چه کسی توقع حرکت دارند؟ مردم؟ همان توده های انبوه و بی شکل که نه “لفظ و قلم” ما را می دانند و نه از این ایدیولوژی ها و مباحث سر در می آورند و نه سخن فرسایی های ما پیوندی با فقر و گرسنگی روزمره ی شان دارد.
ما بازنده ها در حاشیه قدرت و اجتماع، چشم به تغییرات دموکراتیک و بیرون از ظرفیت تاریخ کنونی اجتماعی و سیاسی خویش، در انتخابات ریاست جمهوری دوختیم. اسلاوی ژیژک، در نقد احزاب و گروه های چپ، در جایی نگاشت که بحران سرمایه داری فرصت خوبی برای به میدان آمدن “چپ ها” فراهم کرد که به مردم الگوی جدید اقتصادی، توزیع ثروت و منابع را معرفی کنند. اما باز ابتکار عمل به دست دولت سرمایه داری افتاد تا بار دیگر چرخ تولید و درآمد را بر روال سابق بچرخانند. ژیژک اشاره ا ی روشن به مقاله نویسان چپ گرا دارد که شادمان از فروپاشی شرکت های بزرگ اقتصادی ایالات متحده، تنها به ذکر صدق پیشگویی مارکس و دلایل فروپاشی شرکت های بزرگ بسنده کردند.
ما نیز به بلای “کنایه نمادین” ژیژک گرفتار شدیم. انتخابات و دموکراسی در ایران منتقدان نهلیست فراوان دارد. منظور از این دسته از منتقدان، افرادی نیستند که از تقلب نوشتند و برای برگزاری یک انتخابات شفاف و عادلانه تلاش کردند. منظورم کسانی است که از بنیاد این سیستم را در ایران قبول ندارند. دموکراسی اسلامی! دموکراسی جنگسالاران! دموکراسی بی سر وته و….. این تعبییرات نیهلیستی، نشان بلوغ سیاسی و تاریخی نیست، نشان درماندگی و سترونی “نسل من” است که در اثر خشم و کینه ای که حاصلِ تاریخ مملو از حرمان و ستم می باشد، هوش و انرژی خلاق خود را از دست داده است. یعنی، در عین حال که ناتوان از خلق یک سیستم و یا وضعیت دلبخواه برای مردم خود است، بصورت افراطی در موضع نفی، سخنسرایی می کند. شاید آنچه که هست ناانسانی و بس نا انسانی باشد، اما آیا نسلی که با شور و شیدایی کلاسیک شعر می دهد، قادر به بهبود وضعیت هستند؟
از این خشم و کینه ی میراثی، از این بلوای نسل خود می ترسم. پتانسیل عظیم خشونت، عدم تساهل و نیروی بیکران ضدیت با خرد در قالب اساطیر سیاسی- تاریخی و مذهب در خود دارد. این نسل دارد اشتباهات نسل قبلی خود را تکرار می کند. از این سبب، “نسل جدید” دو واژه بی معنا برای نسل من است. انگار ما نیز قربانی طاعون خشونت و قتال نسل پیشین خود هستیم که در اثر ستم، فقر و حرمان تاریخی رادیکال شده بود.
باید آن چیزی که از تاریخ پر از خشونت خود یاد بگیریم، تساهل و مدارا، صلح و همگرایی است. اما برعکس نسل من دارد خشونت، افراطیت، عدم تحمل و تساهل، رفتارهای غیر عقلانی، اسطوره سازی و…. را از نسل پیشن فرا می گیرد. آیا براستی تاریخ گذشته، در ذهن نسل من معنای دردناک دارد؟ چرا تاریخ گذشته نمی تواند یک نگاه نو، افق تازه و درک جدید را در نسل من به وجود آورد؟ ما قربانی افراطیت فعالان سیاسی چپ و راست در دهه چهل هستیم، ولی چرا فعال سیاسی و روشنفکر جوان امروز آن افراطیت را دنبال می کند؟
یک نگاه به وبسایت ها، وبلاگ ها و فیس بوک ها کافی است که به چگونگی و کیفیت مکالمه و نگاه “نسل من” پی ببریم. در اکثر مکالمات، خشونت، نفرت پراگنی، توهین، اتهام زدن، تقدس خشونت زیر نام سلحشوری، عدم تحمل عقاید مخالف و پرخاش با آن، ستایش از کاراکترهای خشونت طلب و….به وفور دیده می شود.
با چنین روان های متمایل به خشونت، “نسل من” در انتخابات و دموکراسی بازنده است. زیرا نمی تواند از خشونت ساختاری و عدم شکیبایی گذر نماید بلکه گاه آن را در قالب ایدیولوژی تیوریزه می کند. این درست است که این روان های پرورده همان ساختارهایی اند که از آن بصورت تاریخی آسیب دیده اند. ولی “آگاهی جمعی” بایستی در یک تحلیل تاریخی دریابد که بدیل “خشونت ازلی” دموکراسی و تساهل است، اگر نه ما همچنان قربانی ساختارهای خشونت بار و کثرت ستیز خواهیم بود.در نسل جدید این آگاهی انتقادی از “خشونت ازلی” شکل نگرفته است و نمی تواند شایسته به عهده گرفتن مسوولیت های دموکراتیک خود باشد.
این نسل ادعای ضدیت با دموکراسی و تساهل را ندارد، ولی در گفتار عمومی به بازتولید خشونت و انکار مخالفان پرداخته، امکان گفتگو و تفاهم را در کمترین حد خود تقلیل می دهد. روشن است که این نسل از فقدان فرهنگ دموکراتیک رنج می برد و تا وقوف بنیادین بر آن، اشتباهات فاحشی را مرتکب خواهد شد.
روزنامه نگاري براي آنها كه بهانه اي براي ديگر انديشي دارند،اولين ابزار و براي آنها كه خود را آخرين فرصت زيستن مي دانند اولين فرصت است . روزنامه نگاري براي آنها كه دغدغه نان خيلي هم آزارشان نمي دهد بهترين دغدغه است تامجال چشيدن طعم فقر را نيز بيابند. و"روز نامه نگاري" براي من كه مي كوشم" ابزارها"،"فرصتها" وبالاخره "دغدغه هاي فلسفی ام " را با يكديگر بياميزم لذت مضاعفي است . روزنامه نگار مادام كه در هياهوي مدام بازي سياست خويشتن خويش را نباخته است مي تواند روزنامه نگاري كند در غير اين صورت ابزاري است كه براحتي مي توان آنرا مستهلك ساخت.روزنامه نگاري آميزه شگرفي است از هنر وفني كه اگر با ذره بين واقع بينيمان همراه شود انگيزه اي اعجاب انگيز خواهد شد براي نسلي كه مي كوشد هويت واقعي خويش را به بهترين شكل ممكن عرضه كند