برای زبانِ خاموش کاوه کرمانشاهی
آنکه میگوید، هیچ نمیگوید، آنکه نمي تواند بگويد، همهچیز را میگوید. «كاوه» با ناگفتههایش و با نتوانستندرگفتن، فاجعههای بیانناپذیر را بیان میکند. كاوه«زبانِ زنده و خاموش» است؛ زبانِ زبانها و کلامي که در آن هنوز میان «زبان» و «حقیقت» مغاکِ تیرهـوــتارِ واژگان وجود ندارد. به سخنیدیگر كاوه را میتوان زبان ناب و خدشهناپذیری دانست که در آن زبان اشاره به عین نیست، خودِ عین است. اکنون كاوه «گنگ» و «بیزبان» است؛ تجسمِ عینی ترومای روزهاي فاجعهبار، خاطرة زنده و راز سر به مهری که رمزگشاییِ رازهای نهفتهی او هم سنتِ «سکوتِاجباری» و هم وارثان آنرا که زبانِ گنگ و خاموش و در عینِ حال رادیکالِ كاوه را نمیفهمند، تهدید میکند و یوتوپیای دستیابی آنها به جهانِنابرابر، انحصاری، تکرنگ و تکصدا را از بنیاد ویران میسازد. زبانِِخاموش او «نمایة تاریخی تصویر سکوت» و در واقع مادیترین بیانِ انساني است که از حاشیهها و پیادهروهای «خیابان یکطرفة تاریخ» به گوش میرسد. قلبِ پردرد، نگاهِ مضطرب و کنجکاو او، هریک کلامِزندة است که از چهرهی «سکوتِ عظیم» و خوفناکی که بر تمامی حقایقهای تاریخی سایهافگنده، پرده بر میگیرد
كاوه «کلیمالله کردستان» است؛ کلیماللهی که نه با زبان، بلکه با سکوت خودش را در خدا همرسانی میکند. او «کلامِ کلامها» و «زبانِ زبانها» است. خدا در آن شبهای فاجعهبار کلامی نگفت، «کلام» را آفرید، آن کلام كاوه بود: سکوتِ مدام و کلامِ خاموش. «خدا گفت و چنین شد.» او زبان وجود است و اکنون با بیزبانی و در واقع «مرگِزبان» خویش، «غیبتِکلامِ الاهی» را در ظلمتشهرِ بیان میکند. كاوه کسی است که زبانش به «شهادت» رسیده است. تاریخ ما شب خوفناک و دهشتباری است، در آن شب چیزهای زیادی، از جمله «زبانِ كاوه »گم شد. زبان خاموش كاوه نفسم را میگیرد. احساس خفقان و دلتنگی به من دست میدهد. باید چیزی بگویم، اما نمیتوانم. باید چیزی بگوید، اما نمیتواند. دلم میخواهد به دنیایِ خاموش او سفر کنم و در دشتِ پهناورِ قلبِ ساکت او راز و رمز فاجعهها را دریابم، دلم میخواهد بفهمم در پشتِ این زبان خاموش چه رازهایی پنهاناند و در آن آتشِ زیر خاکستر چه شور و غوغایی برپاست. اساسا آیا امکان دارد رنجِ انسانی را که فقط با «زبانِ خلاقِ الاهی» قابل بیان است، به زبان عصرهبوط ترجمه کنیم؟ هرگز! ايران، بیکلام است، تنها کلامِ ايران ویرانههای روی هم تلنبارشدهای هستند، که هرچند ما پیوسته میبینیم آنها را، اما در آیینة چشمانِ كاوه هر کدام یکه و بیفروغ، میدرخشند. اگر از آوای غمانگیز مادرش، صدای جانگداز «افلا تعقلون» به گوش میرسد، در سکوتِ سرشار از پرسش و رازوارِ «كاوه» آیة «افلا تبصرون» به مثابهی صدای اخلاقی و فلسفی در وضعیتِ فاجعهبار، طنین انداز است. اگر مادر كاوه، این تیمار غم همه چیز را به تفکر و تعقل حواله میدهد، كاوه ما را به بدیهیترین دریافتِ انسانی، یعنی «دیدن» فرا میخواند. هر یکی دیگری را تکمیل میکنند، اولی نمیتواند از یاد برد، دومی اما هرچند نمیتواند سخن بگوید، ولی در شهری که اکثر ساکنانِ آن را «اولیئک کاالانعام بل هم اضل» تشکیل میدهند، میشنود، میفهمد و مینگرد.
اساسا این «کلامِ خاموش» را چگونه میتوان تأویل و تفسیر کرد؟ پاسخدادن به این پرسش اگر نگوییم، ناممکن بهیقین دشوار خواهد بود.كاوه «تصویر دیالکتیک در حال سکون« و در واقع یکی از پیچیدهترین معماهای بیپاسخِ تاریخ، و مسئلهی اخلاقیـسیاسی غیرِ قابل حل است که با مسائلی بزرگتر پیوند میخورد. اگر بتوانیم برای این پرسش که چرا «زبانِ سرخ بیش از صدها سال فاجعه» به «سکوتِ سیاه» بدل شد، پاسخی پیدا کنیم، «سکوتِ» كاوه را که حلقه ای از زنجیرهی سکوتِ بیپایان تاریخ سربهسر ستم و فاجعه به شمار میآید، نیز میتوانیم تفسیر و تاویل نماییم. كاوه، نماد مادی خاطراتسکوت، «زبان خاموش» و مخفیرخدادهایِ خوفناک و «تصویر راستین» صحنههایي است که هرگز در آیینةتاریخِرسمی بازتاب نیافتند.كاوه، تندیسِ سکوت است. مادامی که این سکوت پایان نیابد، كاوه سخن نخواهد گفت و به مثابه «تندیسِسکوت»، همچنان تصویرِماتریالیستیِ سکوتِ تاریخی و تاریخسکوت، خواهد ماند. این سکوت، از آنرو که استثنای برسازندة گفتارِتاریخی است و بازنمایی پیوستهیِ تاریخی را مسئلهدار میسازد، نمیتواند در متن پیوستار تاریخ جای بگیرد و به «کلامتاریخی» بدل شود. سکوتاو، از بیکلامیِ کلام حکایت دارد؛ یعنی دیگر سخنگفتن بیمعناست و کلام رسالتاش را که همانا بازگویی حقایق و رنجستمدیدگان است، نمیتواند انجام دهد. به سخنی دیگر، از یکسو، كاوه بهمیانجیِ زبانِ سکوت، و بدینسان، از طریقِ منتفیکردنِ یاوهگویی، درواقع، از خیانت به حقیقتِ ازدسترفتهی زبان پرهیز میکند؛ و با این وفاداریاش، امکان خواندهشدن و مرئیساختن ماهیت فاجعه را همچنان «باز» و در دسترس باقی نگه میدارد، آن هم در بطنِ وضعیت پرهیاهویی که بیوقفه، هولانگیز و با ارادهی معطوف به فراموشی در حال توسعه است. از سوی دیگر، كاوه حامل و بارکشِ «معنا» نیست، بلکه این تاریخ و زبان است که حاملِ كاوه است. كاوه خودِ معنا است، نه حامل معنا. او دیگر حامل کلام نیست، بلکه این کلمه و کلام است که حاملِ او است. به همین لحاظ، هر معنا و کلامی در كاوه به پایان خود میرسد.
وجود بیزبانِ او «زبانِ برتر»است. در واقع میتوان او را «مقیاسِ کوچکشدة» تاریخِی دانست که تمامی نیرویها و «علایق تاریخی» را در خود دارد. اساسا حضور او به مثابهی «سکوت»، حضوری رادیکالاست و زنجیرة کلام را از هم میگسلد. او نقدِ تام و تمام «زبان» و «تاریخ» است؛ تصویر لحظة سکوتِ فاجعة که با خاموشی خویش، «بیزبانیِ زبان» و «بیتاریخیِ تاریخ» را وانمایی میکند. برخلافِ روشنفکران و رهبرانِسیاسی و مذهبی که میخواهند مسئلهی فقدانِ عدالت در ايران را از راه «همدلی» حل نموده و محافظهکاری و سرسپردگیشان را در قبایِ شیکِ رفتار معقول و خردمندانه میآرایند،خاموشي اجباري زبان كاوه را میتوان نوعی مداخلة انقلابی در زبان و تاریخِ محافظهکار و به سخنِ دقیقتر «مجادله با همدلی» دانست. همانگونه که کلام نمیتواند از عهدة رسالتِ کلامیاش بر آید، «همدلی» در شهر «ناـهمدلان» نیز چیزی جز خوشآمدگویی به فاجعههاي دهشتناک و مصیبتهایِ تاریخی، نخواهد بود. کاش میتوانستم کلامی بر لبِ خاموش كاوه باشم تا زخمهای ناگفتهی او را بیان کنم، اما سکوتِ این «کلامِخاموش» همواره آنسوتر از دریافتِ ما قرار دارد و در حصارِ تنگِ زبان رایج نمیگنجد. او میراثدار «رنجِ عظیم است». رنجی که در زبان خلاصه شود و به گفت آید، رنج نیست، رنجِ او را نمیتوان در کلام خلاصه کرد. او خود «کلامِمبین» است و کلامِ کلامها.
روزنامه نگاري براي آنها كه بهانه اي براي ديگر انديشي دارند،اولين ابزار و براي آنها كه خود را آخرين فرصت زيستن مي دانند اولين فرصت است . روزنامه نگاري براي آنها كه دغدغه نان خيلي هم آزارشان نمي دهد بهترين دغدغه است تامجال چشيدن طعم فقر را نيز بيابند. و"روز نامه نگاري" براي من كه مي كوشم" ابزارها"،"فرصتها" وبالاخره "دغدغه هاي فلسفی ام " را با يكديگر بياميزم لذت مضاعفي است . روزنامه نگار مادام كه در هياهوي مدام بازي سياست خويشتن خويش را نباخته است مي تواند روزنامه نگاري كند در غير اين صورت ابزاري است كه براحتي مي توان آنرا مستهلك ساخت.روزنامه نگاري آميزه شگرفي است از هنر وفني كه اگر با ذره بين واقع بينيمان همراه شود انگيزه اي اعجاب انگيز خواهد شد براي نسلي كه مي كوشد هويت واقعي خويش را به بهترين شكل ممكن عرضه كند