بر اساس رهیافت پلورالیستی در جامعه شناسی سیاسی، مراکز قدرت متکثر و متنوع و در میان گروه های اجتماعی، قومی، و مذهبی پراکنده می باشد. "تکثر و تنوع منابع قدرت فرض اصلی دیدگاه پلورالیستی است.{1]قدرت سیاسی فرایند پایان ناپذیری است از همگرایی و واگرایی، رقابت و سازش میان نیروهای مختلف اجتماعی. البته پراکندگی قدرت به مفهوم برابری در توزیع قدرت نیست زیرا قدرت به طور نابرابر میان گروه ها و مراکز مختلف تقسیم شده است و همین ناهمگونی در توزیع قدرت و امکانات، بسیاری از نیروهای اجتماعی و گروه های قومی را به خاطر عدم دسترسی به منابع لازم، علاوه بر این که از رقابت با دیگران در عرصه سیاست ملی باز داشته است، سبب شده است که از وزن و اهمیت یکسانی در تاثیر گذاری بر زندگی سیاسی نیز برخوردار نباشد. برآیند چنین وضعیتی آن است که حکومت نیز با خواست آنها به طور نابرابر برخورد نموده و برای آنها نسبت به وزن شان، اهمیت قائل شود.

  از آنجا که نقطه عزیمت بحث ما جامعه "كردي" به عنوان یک اقلیت قومی و نژادی در یک کشور کثیر الاقوام خواهد بود، مطالب مذکور در بالا، پاسخ به این پرسش اساسی خواهد بود که: چرا كرد ها به مطالبات و خواسته‌های عدالت خواهانه‌ای خود دست نمی‌یابد؟ كرد‌ها نه از قدرت و توان لازم برای رقابت و نه از منابع قدرت برای در هم شکستن حلقه انحصار تنگ نظرانه برخوردار بوده است. لذا نتوانسته که نقش یک نیروی مؤثر را در فرایند سیاسی بازی کرده و از جایگاه و منزلت شایسته ای در صحنه سیاست و قدرت برخوردار شود.

این مسئله، ما را به تفکر در باب موانع دست یابی به هویت قومی، منزلت اجتماعی و قدرت سیاسی وا می دارد که از این رهگذر به دو متغیر عمده به مثابه سدّی فرا راه ساماندهی خردمندانه جامعه، شکل مطلوب زیست اجتماعی و سامان سیاسی بر می خوریم:

 الف: فهم و تفسیر نادرست متون دینی در عرصه سیاست و اجتماع.

 ب: اراده های سیاسی معطوف به سرکوب اقلیت ها به منظور حذف تفاوت ها و تمایزات.

متولیان سنتی دین در جامعه كردي، به خاطر عدم درک مسائل مهم سیاسی در سطح ملی و مناسبات قدرت در سطح بین المللی، تمام تلاش خود را بر کنش متقابل زندگی روزمره ای افراد و تقدس یک بُعدی آخرت اندیش متمرکز نموده و به دور از سیاست های واقعی، در بند ملاحظات انتزاعی شدند و سوار بر امواج پندارهای بی سرانجام و گزافه گویی های درویشانه، خیمه ای درنگ در تاریکی جهل و صحرای حیرت زدند و در فضای خیالی و توهم زا  "حرام" بر بسیاری از "حلال" ها کشیدند تا به زعم خود جلو رخنه و شکاف در دیوار بلند دیانت را بگیرند.

لذا بحث از مطالبات قومی و هویت نژادی، گمراهی تلقی گردیده و ترس از دست دادن "فیض الهی" از یک طرف و سیاست های سرکوب گرانه ای نظام سلطه از طرف دیگر باعث گردید که كرد ها به انزوای سیاسی و رهبانیت دینی کشانده شده و با لنگر انداختن در ساحل امن سنت، استغناء و بی نیازی خود را از تمامی تجارب و دست آورد های عقلانی و علمی انسان های مدرن اعلام نماید.

اکنون که در پرتو مباحثی مانند جهانی شدن و امواج دموکراسی خواهی! زمینه ای لازم برای عرض اندام اقلیت های قومی فراهم آمده است، حرکت به سوی کند و کاو انتقادی نسبت به گذشته به منظور ژرفا بخشی به بینش و ارتقاء منزلت قومی و ارائه رهیافت ها و مکانیسم های دقیق فکری و عملی برای معنا بخشی به زیست و زندگی اجتماعی و ساماندهی سیاسی، بطور فزاینده لازم و ضروری می نماید. 

برای درک پویاتر از فرایند های اجتماعی و سیاسی و گشودن چشم اندازهای جدید و متناسب، لازم است به این پرسش بنیادی اندیشیده شود که: چه باید کرد تا وزن و اهمیت مردم كرد در بازار بورس سیاست و معادله قدرت بالارود؟ 

در پاسخ به سؤال فوق و برای ورود به گفتمان با معاصران، تمرکز بر روی سه مفهوم: قومیت، ملت و دیانت ضروری است.

قومیت، به عنوان سکوی پرش جهت کسب برابری در عین متفاوت بودن، به منظور چانه زنی درون ملی، ملت، در راستای جستجوی وحدت و همبستگی تمامی اقوام بر اساس منافع و نیازهای مشترک با هدف شکل گیری منافع ملی، و بالاخره دیانت راستین و غیر ایدئولوژیک به مثابه یک جزء معتبر در بنای اجتماعی.

جستجوی هویت قومی با هدف کسب قدرت (سخت افزاری و نرم افزاری) و مبتنی بر مشی غیر تهاجمی و نژاد پرستانه و در همسویی با سایر اقوام نیرومند، زمینه را برای شکل گیری مفهوم "قدرت ملی" فراهم آورده و به "منافع ملی" معنا خواهد بخشید و با ظهور یک ملت نیرومند و صاحب پرستیژ، چشم اندازهای روشنی برای تحقق "اهداف ملی" در سطح مناسبات بین المللی گشوده خواهد شد. زیرا انتظار ملت نیرومند از افراد و گروه های ضعیف و ناتوان به رویای غیر قابل تعبیر می ماند که هیچگاه به واقعیت تبدیل نخواهد شد و بر ما است که گذشته های تاریک و خواری امروز را به خاطر بسپاریم تا محکوم به تکرار آن نشویم.

قومیت:

در تاریخ اندیشه های سیاسی و اجتماعی بحث های قومی و نژادی دارای ریشه های بسیار کهن بوده و دیدگاه های مختلفی مبتنی بر برتری نژادی با پشتوانه ای نظریه داروینیسم اجتماعی و یا برابری نژادی با توسل به نظریه حقوق طبیعی و تساوی انسان ها مطرح گردیده است. طرح این مسئله در اینجا با تاکید بر نظریه دوم و به منظور ارتقاء جایگاه، کسب قدرت و احراز منزلت برابر با سایر اقوام می باشد، زیرا نظریه برتری نژادی و با مشی امپریالیستی، امروزه مردود و انگاره ای مربوط به گذشته محسوب می شود.

قومیت در یک بیان کوتاه، به جمعیتی اطلاق می شود که دارای اصل و نسب و زبان و فرهنگ مشترک بوده و با ویژگی های ملموس و پایداری مانند ویژگی فیزیکی و نژادی قابل تشخیص و تمایز می باشد. اصل، نسب و خصوصیات فیزیکی، وجه تمایز و فاکتورهای مهمی جهت تفکیک قومیت از مقولاتی مانند اشتراک در مذهب و ملت خواهد بود. آگاهی به این مسئله باعث خواهد شد که امتیازات قومی به بهانه ای اشتراکات مذهبی و ملی به تاراج نرود.

گر چه گذشته های دردآور، بازیابی هویت نژادی را برای مردم ما مشکل و دشوار نموده است اما فرایند تجدد و روند دموکراتیزه شدن کشورها و گسترش فرهنگ مبتنی بر تسامح و تساهل و هم پذیری، و دگردیسی دیانت انتزاعی – تئوریک به دیانت عملی، زمینه را برای طرح مسئله اقوام هموار نموده است که تکمیل موفقیت آمیز این فرایند به وضعی با کیفیت متفاوت منتهی خواهد شد و برخورد های خصومت آمیز بین رهیافت های متقابلا انخصار طلبانه قومی به رویکرد همگرایی ملی، و مبارزه خصمانه به رقابت سازنده بین ملیت ها تبدیل خواهد گردید. کوشش برای فراگذری از تضادها و ستیزهای داخلی، مستلزم توفیق رقابت و نفی انحصار است زیرا که با سرکوب رقابت، شرایط برای گسترش قدرت انحصار فراهم خواهد شد.

رویکرد رقابت سازنده و نفی رهیافت انحصار طلبانه و تفوق جویی های خود خواهانه در صحنه ی سیاست داخلی، ما را قادر خواهد ساخت که فرایند همگونی را به جلو برده و به درک صحیح و پویاتر از فرایندهای اجتماعی دست یافته و از آن در راستای ایجاد دگرگونی در نظام سیاسی استبدادی و تحول در ساختاهای اجتماعی ناعادلانه بهره ببریم. البته حد توفیق ما در این زمینه به اندازه آگاهی و توان ما بستگی خواهد داشت.

یکی از مباحث مشاجره آمیز در مسئله ای قومیت، تعیین نسبت میان دین و قومیت است. آیا آموزه های دینی با پدیده ای به نام قوم و نژاد سازگار است؟ و آیا به کار بستن توصیه های متنوع در باب شکل مطلوب زیست اجتماعی و تنظیم معقولانه و دلخواه رابطه با اقوام دیگر، تعارضی با انگاره های دینی دارد؟ 

متاسفانه، فرایافت های رایج تنگ نظرانه مبتنی بر فهم ناقص از نصوص دینی و تفسیر عوامانه از دیانت در جامعه ی ما به سکه ای رایج تبدیل شده است که با تزریق بیرونی این افکار از خارج مرزهای قومی، روند تشدید شونده ای در پیش گرفته و با برقراری نسبت تباین بین دیانت و قومیت، طرح آن را "بیگانگی از خدا" و از دست رفتن ارزش های دینی تلقی نمایند.

گام نهادن به فراسوی این سادگی فریبنده، به منظور ادراک ژرفتر از دیانت، مستلزم دست و پنجه نرم کردن با مشکلات بی شماری خواهد بود که از سوی جزمگرایان ایجاد خواهد شد.

از منظر دینی آنچه مردود تلقی گردیده، تفاخر نژادی و برتری طلبی قبیله ای است، چه این اعلان عمومی "قوم برگزیده" با توجیه "مشیت الهی" باشد، چه با پشتوانه ای نظریه زیستی. اما اصل وجود اقوام، قبیله و نژادهای مختلف، هیچگاه نفی و انکار نگردیده است.

اگر میان دین و جنبش های قومی که در پی احیاء هویت و زمینه ساز عرض اندام اقلیت ها است، نسبت متباین برقرار است و اینگونه مطالبات انحراف از "صراط مستقیم" پنداشته می شود، پس عملکرد های قبیله ای دیروز و طرح "منافع ملی" در دوران معاصر، خصوصا از طرف کسانی که خود را "دایه ی مهربانتر از مادر" می دانند، با ادعای جهان شمولی اسلام، آیا سخت غریب و بی معنی جلوه نمی کند؟ در دوران معاصر نیز تغییری در ماهیت قضیه ایجاد نشده است فقط دولت – ملت ها به جای قبائل نشسته  و منافع ملی جایگزین منافع قبیلوی گردیده است و با بهره گیری منفی از خوش باوری دینی، ساده انگاری سیاسی و تنبلی ذهنی ما، منافع ملی خود را در لفافه ای دینی پیچیده و بر ما تحمیل می کنند. و از ما به عنوان ابزاری جهت رونق افزایی کار و گرما بخشی بازار خود استفاده می کنند.

احیاء هویت، خود باوری و باز اندیشی در تصور خود از خویشتن، دو پیامد اساسی در عرصه سیاسی و دینی خواهد داشت:

الف:  ارتقاء منزلت از سطح "ناظر" بی طرف به "کنش گر فعال" در عرصه سیاست.

ب: صعود از سطح "نیابت" به جایگاه "مرجعیت" در عرصه دیانت.

گفتمان قومی و باور به یگانگی و خویشاوندی به انسجام هر چه بیشتر ما کمک می کند و چون با اسطوره های جمعی و در دسترس مردم در ارتباط نزدیکی است، از مقبولیت و مشروعیت بیشتری برخوردار می باشد، در نتیجه می تواند به اقتدار نیرومندی تبدیل شود که در سایه آن، دیگر نه یک ناظر بیطرف، بلکه بازیگر و کنش گر فعالی در مناسبات قدرت خواهیم بود کردند.

در عرصه دینی نیز این خود باوری، تفاوت های گفتمانی را به وجود خواهد آورد که آنرا از ذهنیت های پیشین جدا خواهد کرد و به ما کمک خواهد نمود که کاربرد های عوامانه از دیانت را مورد واکاوی مجدد قرار داده و جهان گرایی انتزاعی – تئوریک را به سطح عینی و واقعی منتقل نموده و بر مسائل اساسی و بنیادی جامعه متمرکز شویم و بیاندیشیم که چرا نخبگان دینی ما لنگر در ساحل "نیابت" انداخته و از افراشتن پرچم "مرجعیت" کراهت دارند؟ آیا دریای باور و دانش دینی مردم ما آن قدر عمیق و گسترده است که بیم موج آن، ما را هراسان می سازد و یا از خود باوری و اعتماد به نفس لازم برخوردار نیستیم که این خطر را به جان نمی خریم؟

اهمیت توجه به مسئله هویت قومی و نژادی در حکم نقطه ی آغاز و کانون سازمان دهنده بنیادی جامعه با هدف ایجاد همبستگی درونی برای ایجاد تحول در ساختارهای اجتماعی و سیاسی، شاید بر کسی پوشیده نباشد، اما برای عملی کردن این فرایند دشوار، قدم اول اجماع نظر و توافق "الیت" ها و نخبگان قومی بر روی اصول عقیدتی و اهداف خاص می باشد تا علایق و توجه مردم را جلب نموده، آن ها را به مشارکت سیاسی متعهد نماید. زیرا تعارض نخبگان موجب بحران و تشتت در اهداف گردیده و آنها را به عمله ای سیاسی در دست رقیبان بدل خواهد کرد.

وضعیت فعلی ما شاید به اندازه کافی گویای این واقعیت باشد.

در مرحله ی بعدی، نیازمند یک نظریه منسجم می باشیم که ضمن توضیح مسائل اصلی، دورنمای روشنی از جامعه ی آینده و مکانیسم های رسیدن به آن را ترسیم نماید تا در نظریات آرمانشهری و اتوپیایی که منشاء آن تخیل بدیع است، غرق نشویم.

و در نهایت این که وجود یک گروه سیاسی سازمان یافته لازم و ضروری است تا بطور منسجم کار ویژه های درگیر شدن در مبارزه مستقیم برای کسب و یا افزایش قدرت و کادرسازی و تربیت نیروهای متخصص و کار آزموده، برای ایجاد ظرفیت استفاده از قدرت و اجرای آن پس از کسب قدرت را به اجرا بگذارد. انشعابات سیاسی و وجود ظرفیت های خالی در صحنه ی قدرت، حاکی از غفلت ما از این امر مهم است.

ملت و منافع ملی:

بخشی از بشریت را که به دلائل علایق مشترک با هم متحد شده اند، می توان ملت خواند، احساس ملیت ممکن است به دلائل مختلفی به وجود آمده باشد. شباهت نژادی و محدودیت های جغرافیایی میتواند یکی از این دلائل باشند، اما مهمترین دلیل، گذشته سیاسی مشترک داشتن تاریخ ملی واحد و در نتیجه خاطرات مشترک، غرور و تحقیرهای جمعی، شادی ها و رنج های مشابه در گذشته است.

ملت از دو عنصر افراد و گروه ها و روابط و مناسبات متقابل میان آنها تشکیل شده است. افراد بر پایه و اساس علایق و تمنیات مشترک در قالب گروه ها و فرقه ها گرد هم می آیند و بر محورهای زبان، نژاد و قوم و... همبسته می شوند. آنچه در اینجا از اهمیت فراوان برخوردار است، عنصر روابط و نحوه ای شکل گیری مناسبات اجتماعی است که نقش اصلی و تعیین کننده را در آرایش جامعه به صفات بدوی یا پیشرفته و ... بازی می کند.

مسلماً درک و دریافت چنین روابط سازنده، میان افراد و گروه های درون ملی، در یک نظام سیاسی دموکراتیک و مبتنی بر پلورالیسم و تکثر گرایی و فرهنگ مبتنی بر تسامح و تساهل عملی و نظری امکان پذیر است. یعنی به رسمیت شناختن برابری ها در عین متفاوت بودن، پذیرش آراء و ایده های مخالف و هم زیستی مسالمت آمیز در پرتو حقوق اساسی و بالا بردن تحمل اجتماعی نسبت به آراء و عقاید مخالف.

در چنین موقعیت پارادایمی است که مقدمات لازم برای رویکرد ملی به وجود آمده و شکل گیری منافع ملی در سطح کلان امکان پذیر خواهد شد. زیرا منافع ملی چیزی جز برآیند منافع تمام افراد و گروه های فرو ملی نخواهد بود. در صورت تعارض و سایش بین منافع ملی و مطالبات قومی، باید منافع قومی را به سود منافع ملی و مصلحت عمومی تعدیل کرد. زیرا که مطالبات قومی در راستای تجزیه طلبی و با هدف گریز از مرکز صورت نمی گیرد. در چنین تلقی از منافع ملی و قومی با ویژگی ها و خطوط ترسیم شده، دغدغه ای مطابقت با ضوابط و معیارهای دینی در باب کنش اجتماعی انسان و جامعه، از بین خواهد رفت، زیرا منافع قومی، ملی و دینی هم سو و هم آواء بوده و آموزه های دینی با چنین شیوه خاصی از سلوک اجتماعی و سامان سیاسی مبتنی بر منافع ملی، مخالفت نخواهد کرد.

اما منافع ملی که با نگاه "وستفالی" به دولت – ملت ها به وجود آمد و فرایند تجدد به آن اهمیت فزاینده بخشید، چیست؟ که امروزه به "ستاره راهنما" ی کشور ها در مناسبات بین المللی و عمل سیاسی تبدیل شده است. "هانس مورگنتا" اولین نظریه پرداز منسجم در روابط بین الملل، تعریف قدرت محور از منافع ملی ارائه داده و آن را چنین تعریف می کند: "منافع ملی بر حسب قدرت تعریف می شود" [4] وی مفهوم منافع ملی را ستاره راهنمای ارزیابی می کند که جهت عمل سیاسی کشور ها را مشخص می کند و تاکید می کند که تنها قدرت تامین کننده منافع ملی است.

عده ای دیگر از رئالیست ها مانند "شومان" تعریف امنیت محور از مفهوم منافع ملی ارائه می دهد و می گوید: "اگر امنیت کشورها تامین نشده باشد امید به بقاء امر واهی است، و اگر کشور نتواند بقای خود را تامین نماید چگونه خواهد توانست به هدف های دیگر خود از جمله تامین رفاه اتباع خویش اقدام کند. لذا دستورالعمل "شومان" به سیاست مداران و دیپلمات ها آن است که به بقاء به عنوان اولین قانون زندگی بیاندیشد و در راه تضمین آن پافشاری کنند." [6]

منافع ملی پلی است که دو حوزه جغرافیایی را به هم ربط می دهد و نحوه ارتباط را حاکمیت ملی تعیین می کند و رسیدن به منافع ملی جز از راه کسب، حفظ و گسترش قدرت امکان پذیر نیست.

قدرت، مفهوم محوری در تعریف منافع ملی است بنابر این، علت این که کشور ما همیشه صحنه ای برای مداخلات کشورها بوده است، را می توان نتیجه فقدان "قدرت ملی" دانست. زیرا که عدم اجماع نظر نخبگان ملی و برخورد های خصومت آمیز و نگاه های انحصار طلبانه، مانع از آن شد که قدرت ملی به عنوان پشتوانه ای نیرومند برای منافع ملی شکل بگیرد. وجود نظام اقتدار گراء و منطق سلطه، سدّی شد که گروه ها و اقوام، نتوانند نیازها و خواسته های خود را متشکل کنند و با هم گرایی و هم سویی به قدرت ملی جامه ی تحقق بخشند تا از این رهگذر منافع ملی، استقلال و تمامیت ارضی و امنیت داخلی کشور تامین گردیده و اجازه داده نشود که کشورهای خارجی برای خود  در این سرزمین منافع تعریف کنند.

در تکاپوی رسیدن به اهداف و منافع ملی، اتکاء به قدرت ملی یک امر حیاتی است. اما در کشور ما منافع قومی جایگزین منافع ملی گردیده است که از یک طرف مانع به وجود آمدن یک حکومت مقتدر شده و از طرف دیگر زمینه ساز تضعیف درونی گردیده است تا ضعف داخلی و مداخلات خارجی همچنان تداوم داشته باشد. و این دو عامل، فاکتورهای مهمی است که ما را از دستیابی به اهداف ملی در صحنه ای سیاست های بین الملل بازداشته است.

"میزان همبستگی و یکپارچگی ملی، شاخص مهمی در ارزیابی قدرت ملی به شمار می رود، نبود یکپارچگی و وجود واگرایی در میان گروه های مختلف نژادی، قومی، مذهبی و ملی می تواند موقعیت یک واحد سیاسی را تا مرز از هم پاشیدگی و از دست دادن استقلال آن به مخاطره اندازد." 7]   

در یک نظام دموکراتیک، شهروندان و گروه های مختلفی که در کنار هم زندگی می کنند می توانند با ارائه کمک های دو جانبه ای که در برگیرنده تناقض و تضاد مستقیمی از منافع نباشد، به تولید قدرت کمک نموده و حکومت، مدیریت اقدام را به عهده بگیرد. بنابر این، دولت نیرومند محصول ملت نیرومند بوده و انتظار آن از یک ملت ضعیف و ناتوان، انتظار بیهوده ای بیش نخواهد بود.

 

دیانت:

اداره شئون دنیوی،به انسان تعلق دارد و اوست که باید مناسبات سیاسی – اجتماعی خویش را سامان دهد، مناسباتی که در بستر زمان، در تحول و تغییر دایمی است، اما در یک جامعه دین مدار که دغدغه ی اصلی آن موزون کردن خود با آهنگ دین است، نمی توان نقش دین را در تنظیم روابط، نادیده انگاشت. از آنجا که باورهای سنتی و دیدگاه های قدیمی، گرایش به ایستایی و تکیه کردن به موجودیت و احکام محدود دارند، نوعی دگردیسی در برداشت های سنتی از دیانت و رهیافت های دقیق فکری و عملی لازم است تا بتوان بین وجه ثابت دین و نیازهای متغیر نسبت برقرار کرد.

متاسفانه در جامعه ما از یک طرف برداشت های اشعری گری و اخباری گری از مفهوم به غلط درک شده دین موجب شده است که دین، مولّد خیالات واهی و سکوی پرشی برای فراخیزی به سطح قلمرو آسمانی تلقی شود و از طرف دیگر با پیش روی سیاست به قلمرو دین، دین به یک آیین رسمی تبدیل گردد که نفع شخصی به دور آن چرخیده  و به عنوان ابزار محض در دست اراده های معطوف به قدرت قرار بگیرد و به خاطر حاکمیت روش های ماکیاولی در جهان سیاست، خلوص از دین و اخلاص از دین داران نیز گرفته شود.

بنابراین، نوسازی و کارآمد کردن روشها، شیوه ها و تصحیح در برداشت های سلفیگری و اخباری گری و جلوگیری از ایدئولوژیک شدن دین، ما را به سر منزل مقصود خواهد رساند که همان دین دار بودن و برخورداری از جامعه دینی، در عین بهره مندی از مناسبات و دستاوردهای جامعه مدنی و برخورداری از کلیه تجارب عقلانی و علمی بشر در مقولاتی مانند سیاست و اداره جامعه است.

برداشت های سطحی و سلفی گری، ما را به سطح بی زمان انتقال داده و محبوس پندارها و توهمات خواهد کرد و چون توان رویارویی با محیط جهان سریعا در حال تحول را ندارد، ما را از کاروان تمدن و فرهنگ بشری عقب خواهد انداخت.

تأکید بر غیر ایدئولوژیک شدن دین از آن جهت است که ایدئولوژیک شدن دین به ایدئولوژیک شدن جامعه دینی و در نتیجه به تک صدا شدن جامعه و حذف عقل و دستاوردهای دانش بشری خواهد انجامید و جمود و جزم اندیشی، سطحی نگری و قشری گری، میدان دار معرکه خواهد شد.

"ایدئولوژی شیوه خاصی از عقیده و عمل است که مخالف عقلانیت است. به این معنی در جماعتی که عقیده و عمل ایدئولوژیک رواج پیدا می کند عقل و عمل مبتنی بر تفکر منطقی از صحنه خارج می شود." [8] 

از طرف دیگر، بین دین ایدئولوژیک و دموکراسی به حدی تباین و ناسازگاری وجود دارد که جمع میان آن ها پارادوکسیکال و تناقض نماست، زیرا در دین ایدئولوژیک شده، همه چیز از قبل تعیین شده است و انسان، جامعه، فرهنگ و سیاست در درون الگوی خاص و پیش فرض های جزمی تعریف، و شکل آرمانی آنها معین شده است و هر گونه مهندسی اجتماعی باید در درون این محدوده تعیین شده و خط کشی شده سامان یابد و این همه با دموکراسی و تکثرگرایی در تضاد است. در عین این که نقض غرض ما نیز می باشد. زیرا مطالبات قومی در یک نظام سیاسی تکثرگرا معنی و مفهوم دارد نه در نظام متصلب ایدئولوژیک. ما در تجربه تاریخی خود، لحظات بسیار تلخی را با دین ایدئولوژیک شده سپری نموده و سرهای سرفراز زیادی را در دادگاه تفتیش عقاید و زیر گیوتین تعصب آن از دست داده ایم.

البته همان طوری که بین دین و بازی دینی باید تفکیک قائل شد، بین ایدئولوژی داشتن و ایدئولوژیک بودن نیز باید فرق بگذاریم زیرا: "بین ایدئولوژیک بودن و ایدئولوژی داشتن تفاوت اساسی وجود دارد. انسان ایدئولوژیک کسی است که زندانی ایدئولوژی خود است..  او نمی داند که باید نفس اماره غریزه را با نفس لوامه عقل هدایت و با نفس مطمنه عشق بدان معنی داد. به این لحاظ او به مقتضای خود دوست و دشمن را تعیین و به همان مقتضی عمل می کند ... در حالیکه انسان ایدئولوژی دار ... نیروی غریزه را با عقل هدایت و با عشق ملطوف به معنی می کند." [9]

انسان ایدئولوژیک از لحاظ فکری، خردگریز و از حیث سیاسی با توتالیتاریسم همبسته است.

 

نتیجه:

برای "مسیح" بوسه "یهودا" در کسوت یک دوست و حواری، و وسوسه های شورانگیز "مريم مجدلیه" در پوشش عشق و دلدادگی، پیامد یکسانی به نام "خیانت" و پیامد یگانه به نام "صلیب" داشت و مسیح، صلیب بر دوش و دشنه خیانت بر پشت بر فراز تپه ی "جلجتا" فرصت کوتاهی یافت تا به خوش باوری خویش و نامردی دوست بیندیشد. اما چه دیر هنگام، زیرا صلیب، نقطه پایانی بود بر این پاراگراف تلخ از داستان زندگی اش.

مسیح رفت، اما بوسه یهودا به عنوان نمادی از نیرنگ و خیانت، در امتداد تاریخ همچنان باقی ماند. گاهی در ردای کیاست و سیاست و زمانی در پوستین اعتقادات و دیانت. 

و "كرد" ساده اندیش، مسیح دیگری است مصلوب بوسه ها و وسوسه های دوست. و صداقت و دیانت توأم با حماقت كرد، صلیبی شد برای او و نردبانی برای صعود دیگران و بزم عیارانی را آراست که کباب آن را از گوشت و شراب آنرا از خون او فراهم آورده بودند، و او اخلاص مندانه، شکم خالی خود را "قناعت"، اهمال کاری و عدم درایت خود را "توکل"  و جهالتش را "قضای الهی" و بی سر و سامانی خود را "قدر الهی"  نامید و زبونی برخواسته از جهالتش را در پشت سنگر مجد و عظمت دروغین پنهان کرد و برحقارت ها و توهین ها صبر و شکیبایی ورزید و درد تقلید و مریدی را با مرهم "آزادی در تسلیم" و دست بوسی درمان کرد، تا زنده بودن را در برابر عبادت جبّار، به جای خدای جبّار، کمایی و گدائی کند.

وقتی می گوییم، صداقت و دیانت همراه با حماقت، شاید دیگ غیرت عده ای را به جوش آورد اما این، نه از سر توهین بلکه شرح و ارجاع متفاوتی است از آنچه بر ما گذشته، و روایت طنز گونه ای است از تاریخ واقعی ما، کلبه محقر خود را به هوای جهان وطنی اسلامی، ویران نموده و پیر و جوان از سر حرص مفرط خود بر لذت جویی، سرود رههايي  را در دستگاه مدرن "اسلام بدون مرز " اجراء نمودیم، تا شعور دینی و آگاهی سیاسی خود را به اثبات برسانیم.

خوشحال شدیم که "اجر اخروی" نصیب ما و پاداش بی مقدار "دنیوی" نصیب دشمنان ما گردید اما ظاهرا "دعای ما هدر رفت و مستجاب نشد"!

مرارت های زندگی، آگاهی های جدیدی به ما داده است که در پرتو آن دگردیسی و باز اندیشی در زندگی اجتماعی، سامان سیاسی و باورهای دینی، لازم و ضروری می نماید. و این بار، جامعه خود را بر بنیادی پی ریزی کنیم که در آن عقل، در بند زنجیرهای سنگین تعصب، و دیانت، خالی از اداره و تدبیر نبوده، و شورمندی و احساس حق دخالت در حوزه معرفت عقلانی را نداشته باشد. تا باشد که رهیافت های انحصار طلبانه، به تکثرگرایی در حوزه سیاست، و تقدس تک بُعدی آخرت اندیش به نگاه جامع دنیا - آخرت در حوزه دیانت، تبدیل شود تا ضمن برخورداری از کلیه مناسبات جامعه مدنی و دستاوردهای علمی و عقلانی بشر، به خلق و ارائه مفاهیم مناسبی از هویت قومی، منافع ملی و دیانت واقعی دست یابیم. تا از این رهگذر، سکّه از رواج افتاده كرد در سطح خرد و انسان ايراني در سطح کلان، به ارز معتبر و قدرتمندی در بازار بورس سیاست جهانی و منطقه ای تبدیل شده و از جایگاه شایسته ای در مناسبات بین المللی برخوردار شود.

 

منابع:

 

[1] – دکتر بشریه – جامعه شناسی سیاسی – نشر نی- 1377- تهران- ص 65- س13.

2- شیخ مهدی شمس الدین – نظام حکومت و مدیریت د راسلام – ترجمه دکتر آیت الله زاده شیرازی- نشر دانشگاه تهران- 1375- ص 131- س 7 .

3- همان – ص 138- س 2 .

4- دکتر حاتم قادری – اندیشه های سیاسی در اسلام و ایران – سمت- تهران- 1380- ص12- س 18

5- کواکبی- طبایع الاستبداد -  ص217- س22 .

6- دکتر سیف زاده – اصول روابط بین الملل – نشر میزان- تهران-1381-  ص 239 -  س6

7- همان – ص 242 – س10 .

8- دکتر قوام – اصول سیاست خارجی وسیاست بین الملل- سمت- 1382-   ص 80 –س 11 .

س- 13 .

9- رحیم، محمدی- درآمدی بر جامعه شناسی عقلانیت – انتشارات باز – تهران – 1382- ص132س13

10- سیف زاده – اصول روابط بین الملل-   ص 178 –س 17 .